
چند روزی که به خانه خودش برگشته بود، سعی میکرد خودش را قانع کند هنوز میشود عادی زندگی کرد. به خودش میگفت نباید از هر صدایی ترسید، نباید گذاشت ذهن، قبل از واقعیت، همهچیز را ویران کند. چند روز هم واقعاً توانست همین را باور کند؛ زندگی بهظاهر آرام بود، یا حداقل، او سعی میکرد آرامش خود را حفظ کند.
اما واقعیت قرار نبود آرام جلو بیاید. خودش را با لرزش، با زوزه، با انفجار تحمیل کرد.
نزدیکای ظهر بود که همهچیز یکباره عوض شد. از صبح صدای جنگندهها در آسمان میپیچید، اما ظهر که شد، شدتشان طور دیگری بود؛ سنگینتر، خشنتر، نزدیکتر. هر بار که خیال میکرد یکی رد شده و دور شده، یکی دیگر از جایی نامعلوم دوباره وارد صدا میشد و روی شهر میچرخید. آسمان بالای سرشان دیگر جای ابر و نور نبود؛ تبدیل شده بود به تهدیدی که مستقیم بر سرشان سایه میانداخت.
رویا اول سعی کرد خودش را نگه دارد؛ همان قول همیشگی را به یاد بیاورد که گفته بود نباید ترسید، نباید گذاشت هر صدایی به جنگ تبدیل شود. اما این بار چیزی از «دور» نمیگذشت. صداها دور نبودند. روی سرشان میچرخیدند، داخل سینهاش فرو میرفتند، در تپش نامنظم قلبش پخش میشدند.
انفجارها شروع شدند. نه یکی که بشود گفت اتفاقی بود، نه با آن فاصلههایی که بشود بینشان نفسی کشید. پشت سر هم، سنگین، کوبنده. رویا نزدیک محل انفجار نبود، اما لرزشی که در خانه افتاد آنقدر واقعی بود که فاصله هیچ معنیای نداشت. صدای جنگندهها، با زوزهای که انگار هوا را میشکافت، هنوز تمام نشده بود که موج بعدی انفجارها آمد؛ یکی، یکی، یکی… بیرحم و پیاپی.
در هر انفجار، انگار چیزی از درون او فرومیریخت. قولش به خودش؟ فراموش شد. فقط ترس ماند—ترسی عمیق، ناگهانی، آنقدر شدید که تمام روزهای تلاش برای عادیبودن را در یک لحظه فرو ریخت. دستهایش بیاختیار لرزیدند، نفسش کوتاه شد، و حتی معدود ثانیههایی که بین انفجارها فاصله میافتاد، بدتر از خودِ صداها بودند.
ترس برای رویا قبل از شنیدن نام خیابان شروع شده بود؛ همان لحظهای که صدا و لرزش مثل موج، به خانه دورتر از محل بمباران هم رسیده بود. همان لحظه بود که فهمید جنگ، فقط تصویری در گوشی و خبری در کانالها نیست. میتواند اینقدر واقعی باشد، اینقدر سنگین، اینقدر نزدیک که از صدا و لرزشش بشود وحشت را تا استخوان حس کرد.