ویرگول
ورودثبت نام
رویا سادات حسنی
رویا سادات حسنی📝 اینجا پناه واژه‌هاست؛ پناه امن دلنوشته‌ها، دکلمه‌ها و حرف‌هایی که از دل میان و به دل میشینن.
رویا سادات حسنی
رویا سادات حسنی
خواندن ۳ دقیقه·۷ ساعت پیش

پلاک بی نام | قسمت هفتم

مه مثلِ پرده‌ای از جنسِ سرب، راه را بر چشمانشان بسته بود. روشا و یوسف، از کوچه‌ بن‌بست خارج شدند. هر قدمی که روی سنگ‌فرش‌های خیس برمی‌داشتند، صدایِ برخوردِ کفش‌هایشان در سکوتِ سنگینِ صبح، مثلِ شلیکِ گلوله در گوش‌ها می‌پیچید.

روشا دستش را در جیبِ پالتویش، دورِ دسته کلت سفت کرده بود. ذهنش دیگر در میانِ احساساتِ شب گذشته نبود؛ حالا دوباره همان مأمورِ دقیق شده بود که می‌دانست هر ثانیه، یک فرصتِ از دست رفته است. او می‌دانست که آن دفترچه‌ی چرمی، فقط یک تله نبود؛ بلکه یک «آدرس» بود.

«یوسف،» روشا بدون اینکه سرش را بچرخاند، با صدایی که از سرما و هیجان می‌لرزید، گفت. «اون کدِ پنج‌رقمی... اون فقط برای بایگانی نبود. اون مختصاتِ یه مکان بود. یه جایی که پرونده‌های راکد، نه در آگاهی، بلکه در جای دیگری قفل شدن.»

یوسف که در سایه‌ی مه، مثلِ یک روحِ محافظ به دنبال او حرکت می‌کرد، پاسخ داد: «من می‌دونم منظورت چیه. اون‌ها از سیستمِ رسمی استفاده نمی‌کنن. اونا از سیستمِ زیرزمینیِ خودشون استفاده می‌کنن. پلاک‌هایی که توی نقشه‌های شهر نیستن... پلاک‌های بی‌نام.»

آن‌ها به محله‌ای رسیدند که خانه‌هایش قدیمی‌تر و تاریک‌تر بودند. جایی که دیوارهای سنگی، انگار سال‌ها بود که خورشید را ندیده بودند. روشا ایستاد. جلوی یک درِ آهنیِ زنگ‌زده که با زنجیرهای سنگین بسته شده بود، متوقف شد. روی تیرِ بالای در، یک پلاکِ کوچکِ برنجیِ کدر وجود داشت که عددِ "۴۰۲" روی آن حک شده بود، اما هیچ نامی زیر آن نبود.

روشا نفسش را حبس کرد. «همینه. پلاکِ ۴۰۲.»

قبل از اینکه بتواند دستش را به سمتِ قفل ببرد، صدایِ خش‌خشی از پشتِ دیوارِ مقابل شنیده شد. روشا در یک حرکت، کلت را بیرون کشید و یوسف را به پشتِ یک ستونِ سنگی هل داد.

«مواظب باش...» یوسف زمزمه کرد. نگاهش تیز و حذر بود.

از انتهای کوچه، دو سایه‌ی بلند و بی‌صدا به سمتِ آن‌ها می‌آمدند. آن‌ها نه از جنسِ آدم‌های عادی بودند و نه راه رفتنشان شبیه به مردم عادی بود؛ قدم‌هایشان سنگین و هماهنگ بود، مثلِ ماشین‌های جنگی که در حالتِ آماده‌باش قرار دارند. یکی از آن‌ها لباسی تیره به تن داشت که در مه، تقریباً نامرئی بود، اما نورِ کم‌سویِ یک چراغ‌گاز که در دوردست می‌لرزید، درخششِ سردِ یک سلاحِ سنگین را روی سینه‌ی او نشان داد.

روشا قلبش را در سینه حس می‌کرد. او می‌دانست که اگر شلیک کند، تمامِ آرامشِ شب گذشته و آن لحظاتِ عاشقانه، در یک ثانیه به خاکستر تبدیل خواهد شد. اما اگر شلیک نمی‌کرد، این بود که تمامِ مسیر را در آن ساختمانِ تاریک به پایان می‌برد.

یوسف دستش را روی شانه یوسف گذاشت. این بار، نه برای آرام کردن، بلکه برای دادنِ یک فرمانِ ناخودآگاه. او با چشم‌هایش به روشا گفت: «منتظرِ بهترین لحظه باش.»

روشا نگاهی به یوسف انداخت. در آن نگاهِ کوتاه، تمامِ آن پیوندِ عمیقی که در کارگاه شکل گرفته بود، دوباره شعله کشید. او تنها نبود. او حالا یک جفت چشمِ دیگر، یک جفت دستِ دیگر و یک قلبِ دیگر داشت که برای او می‌تپید.

سایه‌ها نزدیک‌تر شدند. یکی از آن‌ها ایستاد و سرش را به سمتِ پلاکِ ۴۰۲ چرخاند. انگار چیزی را حس کرده بودند. سکوتِ کوچه، ناگهان به یک فشارِ استخوان‌سوز تبدیل شد.

روشا کلت را بالا آورد. انگشتش روی ماشه بود. او با خودش فکر کرد: «یا حقیقت رو همین‌جا بیرون می‌کشیم، یا میمیریم...»

در همان لحظه، یکی از سایه‌ها با صدایی بم و بی‌روح گفت: «مأمور روشا... فکر می‌کردیم هنوز زود اومدی.»

روشا لبخندی تلخ زد و چشمانش را به یوسف دوخت. «هنوز هم برایِ تموم کردنِ کار، خیلی زود نیست.»

جناییپلیسیعاشقانهمعمایی
۰
۰
رویا سادات حسنی
رویا سادات حسنی
📝 اینجا پناه واژه‌هاست؛ پناه امن دلنوشته‌ها، دکلمه‌ها و حرف‌هایی که از دل میان و به دل میشینن.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید