
دیرگاهیست در آسمان دلم میان ستاره های وجودم به دنبال خودم میگردم.
چرا خود را در این میان نمی یابم؟
چرا ماه و ستاره جوابم را نمی دهند؟
ای خودِ خالصتر از مَن
تو در کدام سیاهچاله زندانی شدهای؟
میشود نجوایی از میان لبهای ارامیدهات بیرون برانی؟
بخدا من می شنوم...
بخدا من منتظر دیدارم...
تو نمیدانی که،
زندگانی بی تو چقدر شقاوت دارد
این اهرمنی که بر ذهن من حاکم شده
عاری از احساسی
بر جهانِ دلم می تازد...
دل من تاریک است...
دل من تنها است...
تو کجایی اخر؟
-رُدا | Ruda | - اردیبهشت ۱۴۰۵ -