این ربطی به نوستالژی و این کلیشهها و تراماهای عشق به قدیم ما ایرانیها ندارد. امروز داشتم فکر میکردم که چقدر از آخرین باری که استانبولی خوردم میگذرد. شاید چند سال. البته اگر هم زیاد نگذشته بود تفاوتی ایجاد نمیکرد. ماجرا اینجاست که ما هیچوقت استانبولی را با گوشت درست نمیکردیم. برنج بود و رب و پیاز و سیبزمینی. آن پیاز خامی که کنارش سر سفره میآوردند هم اشتیاق به خوردن این ترکیب را بیشتر هم میکرد.
چند سناریو با استانبولی در ذهنم میچرخد:
یک: برای اولین قرار با دختری، آنقدر تهران را بگردم که جایی را پیدا کنم استانبولی سرو میکند و او را به آن رستوران ببرم. اگرچه لزوما رابطهای که با استانبولی شروع شود، کیفیتش قابل پیشبینی نیست اما نحوه عکسالعمل طرف مقابل در مواجهه با ارزانترین غذای ممکن در رستورانها میتواند جالب باشد. البته خیلی هم ارزان نیست :)

دو: دومین باری که به معنای واقعی کلمه سورپرایز شدم، پای غذایی شبیه به استانبولی در میان بود. اگر فرض محال را در نظر بگیریم که مثلا من توانستهام ماشینی بخرم، در قرار بیست و هشتم، آلما برای من استانبولی پخته و قابلمه به دست سوار ماشین میشود. مشکل این سناریو این است که خریدن ماشین شبیه یک زندگی راحت در ایران بیشتر به افسانه و رویا و توهمات غریبانه یک موش کور شبیه است تا سناریو! ولی اگر بخرم، در همین قرار با وجود دیگ استانبولی و احتمالا یک ظرف کوچکتر ماست و خیار با دلار پر نعناع، تصمیمان را برای ازدواج قطعی کند.

سه: اولین سیزده به در با یار، جنگل سرخ حصار. با اینکه با اصل ذاتی سیزده به در مشکلات اساسی دارم اما اگر وعده غذایی که از سمت او پخته شده به من داده شود، سرخ حصار که هیچ، تا چیتگر هم میروم. اینجا همان معضل نداشتن ماشین هست. یک چادر کوچک برای اسموچ بعد از استانبولی، یک گاز پیکنیکی نه برای چیز، بلکه برای دم کردن چای بعد از استانبولی.

چهار: قطعه صد و فلان قبرستون، همون موقع که میگویند: ماشین برای ایاب و ذهاب آمادهست. متوفی وصیت کردن که به همه استانبولی بدن. حالا لزوما استانبولی غذای مورد علاقه من نیست اما روحم میتواند در اون لحظه به قیافه آدمهایی که اومده بودن جوج و نوشابه مشکی بزنن بخندد و شاد شود. من یقرا قاتحه مع الصلوات. البته در پکهایی که به مدعوین داده میشود باید خلالدندان هم داشته باشد. چون که پیاز داخل استانبولی ممکن است لای دندانهای گرامی گیر کند. به سر ۴ راه نرسیدهاند، وات د اکچوال فاوک گویان من را فراموش میکنند.

پنج: کاتستانبولی. استانبولیای که روزی که ترکم میکند میخوریم. اگر در سناریوی قبل نمردم، برای اینکه خاطرات را به یادم بیاورد برای آخرین بار با هم استانبولی میخوریم. این بار من درست میکنم. چربتر، پر سیبزمینیتر و به جای رب از پوره گوجه استفاده میکنم. میگذارم تهدیگش کمی سوخته و برشته شود. ماست یونانی + خیار محلی اصفهون + دلار و کمی پودر پیاز و سیر. یک شمع مشکی و جعبه دستمالکاغذی برای پاککردن اشکها.

شش: سناریوی پایانی استانبولی دومین سالگرد رابطه خواهد بود. روزی که نه سیبزمینی به اندازه کافی پخته، پیازها درشت خرد شدن، تهدیگ کاملا میسوزد، ماست و خیار نداریم چون خیار نداشتیم و ماست هم ترش شده. اما آب از آب تکان نمیخورد. پیوندها بسته شده و استانبولی حتی با طعم گس زندگی هم به بهشت میزند. اما این هم مثل خریدن ماشین مهملات ساعت ۴ صبح است.

زود صبح میشود و شب هم دیرتر میرسد. من در شب زنده میشوم و در لبه تاریکی، ذهن را کنار میزنم و واقعیت را میخوابانم. شبت بخیر عزیز دل من. واقعیت جان! ادامهاش را مهملات میبافم. تا صبح همه را از دستم بدزد و خوابم ببرد.