برای نوشتن همیشه صبر میکنم پاسی از دو نیمه شب بگذرد. این ساعت از شبانهروز از همیشه غمگینترم. همین غم اجازه میدهد که چیزی را با دستانم که دیگر طاقت و توان قبل را ندارند تایپ کنم. صبحها چیزی جلوی سرازیرشدن غمها را میگیرد. انگار مشکلات مالی و غیره چیزی جدا از غم هستند. تا آفتاب میتابد، غم پشت حصار بیداری مادرم پنهان میشود، آنقدر آنجا میماند تا غروب شود، آفتاب برود، شب شود و به دوی نیمه شب که میرسیم، طلوع میکند.
این ساعت از شبانهروز بیشتر شبیه خودم میشوم، گویی همه روز بیدار میمانم تا این ساعت برسد و جلوهای بینقاب از خودم را ببینم. با غم زندهتر بهنظر میآیم. کمی خستهتر از همیشه شدم. باری که نیست را هنوز روی دوشم احساس میکنم و زندگی طعم گس تکراریاش را بیشتر از همیشه به زبان روحم میرساند. برای اینکه بتوانم زنده بمانم مینویسم. البته هر روز، روشنی روزها را تجربه میکنم. نمیدانم اینکه تپش قلب کمتری احساس میکنم از سر آرامش است یا اینکه قلب دیگر توان تپیدن قدرتمندانه ندارد ولی هنوز شب را به صبح میرسانم.
هوا آلوده، تهران زشتتر از همیشه و پاییزی که شبیه به مرداد است و من در تکاپوی زنده ماندن خیلی اوقات خودم را هم گم میکنم. با این حال این سوال را همیشه از خودم میپرسم که آیا در پی همه این همهمهها و شلوغیها، چگونه زندگی جاری میشود؟ اینکه در کنج عزلت و تنهایی، دیگر حتی تصور عشق هم ناممکن شده، ارزش زندگی به چیست؟ در سراشیبی چهل سالگی هر روز بخشی از من میریزد و چیزی جای آن نمیروید. هر آنچه پشت سد عشقورزی من جمع شده بود در حال تبخیر است و خیلی کاری از من برنمیآید.
مثل آنکه میگویند «اگر بچهدار شوید، همه چیز درست میشود» نیست! ولی اگر کسی بود که بینگاه به برجستگی جیب و صف صفرهای حساب بانکی و برق رینگ فلان ماشین و تلق تلق کردن کلیدهای خانه، میشد دوستش داشته باشم، سرم از این گنبد نامُردگی بالا میزد. او نه قرص و آمپول و شربت است، نه مرهم و تجویز و نسخه. او، آلما، هر تصوری از عشق اگر حضور داشت، غم او را برمیداشتم و با آن غمهای خودم را میشستم. انگار روی حیاط مادربزرگی که کسی را ندارد حیاطش را جارو بزند، باد پاییزی بزند و بعد از بارانی هم ببارد. خط و چین و چروک و قلب درد مادربزرگ که از بین نمیرود اما روحش جلا پیدا میکند و درخشندگی روح، غمها را ناپیدا.
همین نوشتنش هم نشدنی بهنظر می رسد. هر بار که از پشت پنجره مات توالت طبقه سوم، بال بال زدن کفتری را میبینم که در لبه کمعرض پشت پنجره لانه درست کرده، به این فکر میکنم که نسبت به خیلی از کفترهای دیگر انتخاب بهتری داشته است. نه گربه دستش به اینجا میرسد، نه پنجره را باز میکنیم و این پنجره محصور به حیاط پشت ساختمانها حتی اگر باران هم ببارد کمتر تاثیر میگیرد. این کفتر بدون اینکه بداند یا بخواهد به آن فکر کند، جایی را انتخاب کرده که خانوادهاش احتمالا بیشتر از سایر همنوعانش عمر میکنند.
همین من را به فکر فرو میبرد. اینکه من بدون اینکه دخلی داشته باشم، سالها تصوری از عشق را زندگی کردم و حتی دلتنگ دخترم که قرار نیست هیچوقت به دنیا بیاید شدم شاید از آدمیانی که حتی تصورش را هم ندارند وضعم بهتر باشد. اما خیال من را که مثل پرندهها، غریزهام کنترل نمیکند. منِ نویسنده مرعوب خیالم هستم. گاهی ماهها گم و گور میشود و گاهی هم هر نفس ساز میزند و من باید به ساز او به گریه رقص کنم. خود خیال من هم میداند که برای هر کسی سعی کردم چیزی بنویسم، وقتی خیل عظیم خیال من، به نثر و شعر، صادقانه و عاشقانه، کلمات را برای دوستداشتنش تکان داد، چیزی جز کرختی تنها ماندن و رهاشدگی به دست نیاورد.
من یارای مقابله با خیالم را ندارم. وقتی میآید، همه ذهن من خمیر میشود و عشق را جوری میسازد که تا روزها سرشار از دوستداشتن میشوم. اگرچه مثل وطنم، خشکترینم و این چشمه عشق هر چقدر هم که میجوشد، خیلی زودتر از قبل تبخیر میشود ولی من حاکم این سرزمین نیستم. اگرچه در روحش متبلور میشوم و تصمیم میگیرم که خیال باشد و آلما را خلق کند اما در پستوی این سرزمین، حکم را من نمیدهم.
یک دهه قبل وقتی اولین جوانههای عشق در من سبز شد نوشتم:
من هم اگر
یک «تو» در خاطراتم داشتم
شاعر خوبی میشدم
که شعر هایش
را در وصف نبودنش میسرود ...
انگار میدانستم که تمام روزهای بیست و چند سالگی و سی و چند سالگیام را برای نبود تو مینویسم. اینکه آیندهای این چنین خیالانگیز و پر از وهم در گذشته من پیشاپیش حضور داشت، ترسناک و در عین حال عاشقانه است. این بار برای ده سال بعد مینویسم:
حالا که برای «تو»
درست شبیه به بارانی که نمیبارد
برای بودنت شاعر شدم
کمی بیشتر زنده میمانم.
خودم را روی طاقچه خیال مینشانم
کنار همه عاشقانههای که برایت نوشتم
ظرف قطاب یزدی که نرفتیم در دستم
منتظر.
اگر برسی حتما بهار شده است
توتها رسیدهاند و
کودک جنگزده درونم
بیتاب بزرگشدن در آغوش توست.
ساچ / ۲۹ آبان هزار و چهارصد و چهار
