یک - امروز فیلترنت وصل شد. من ۴ ماه قبل پیشبینی کرده بودم که هیچوقت وصل نمیشه مگر اینکه عقلی در اینجا جوونه بزنه یا کسبوکارها فشار بیارن. که احتمالا دومی پیش اومده. خوشحال نیستم، فقط کمی احساس میکنم سبکتر شدم.
دو - با وصل فیلترنت، مطالبی که توی ویرگول امروز منتشر شده هم خیلی کاهش پیدا کرده. بلاگنویسی برای کسایی که بالاجبار اومدن اینجا، کار طاقتفرساییه. با اینکه امروز ساعتها اینستاگرام اسکرول کردم و یوتیوب تماشا کردم و از کارهام عقب موندم، اما دم صبحی، همچنان مینویسم. چون آخرش هم چی باشه من نویسندهم.
سه - چند روز قبل داشتم به این فکر میکردم که این ماه ممکنه درآمدم از سقف کل ۱۴۰۴ بیشتر بشه. به مادرم گفتم باید اینجوری کنی، کار کمتر و پول بیشتر! برگشت گفت: «اینجوری هم نیست. تو تا صبح بیداری، کافه نمیری، رستوران نمیری، رفیقبازی نمیکنی، اکثرا پای کامپیوتری داری کارهاتو میکنی، هیچ تفریحی نداری، از همه چیزت زدی و به خاطر همین میتونی جریان درآمدت رو برگردونی.» راست میگفت. خیلی هم زندگی نمیکنم. دورم پر از کتابه و سرم یا تو همین کتابهاست یا کار یا نهایتا فیلم و سریال خارجی و نوشتن توی ویرگول و توی بلاگ خودم سالینوس.
چهار - هفته بعد ممکنه یک کار ریسکدار انجام بدم. از اون کارهایی که میتونه دنبالهدار بشه اما در عین حال میتونه چند هکتار زمین رو هم بسوزونه! در چند پرس نشخوار فکری روزهای اخیر به اندازه کافی پختمش و نمیدونم به کجا میرسه.
پنج - علی دادخواه عزیز توی این پست کتاب نارتسیس و گلدموند هرمان هسه رو معرفی کرد. از هسه سالها قبل سیذارتا که یک کتاب معنوی عجیب و غریب بود رو خونده بودم. جستوجو کردم که با ترجمه سروش حبیبی بخرمش که نوش پیدا نمیشد. از یه فروشنده توی گرگان پیدا کردم و امروز به دستم رسید. میخونم و خواهیم دید چه میشود.
شش - خیلی جای خاصی توی تهران بلد نیستم برای گذران وقت. با اینکه همه عمرم رو اینجا بودم. من جزئی از اسباب و وسایل خونهم. یه کافه سمت هفت تیر میشناسم که روی پشت بوم درست کردن. یه رستوران دیگه همون نزدیکیها. پایین مرکز اهدای خون وصال هم یه کافه هست که خیلی تنگ و کوچیکه. چیز دیگهای در ذهن ندارم.
هفت - یه روانشناسی که الان اسمش رو یادم نیست میگفت میخوای افسردگیت برطرف شه، یک جمعی رو پیدا کن، گاردتو بیار پایین و بهشون اعتماد کن و مشکلاتت رو بهشون بگو. اما دائما هم ناله نکن و اینا. این جمع رو دقیقا باید کجا پیدا کرد؟ من میگم جایی رو توی تهران بلد نیستم، این میگه جمع پیدا کن. به قول صادق یه وجب دو وجب آب، فرق نداره از سر گذشت. یک استادیوم آزادی هم پیدا کنم، کار من راه نمیفته.
هشت - قدیمتر راحتتر میتونستم عاشقانه بنویسم. فکر میکنم دارم از دستش میدم اون قوهای که آلما رو تصور میکرد و اجازه میداد چیزی بنویسم. این که سال پیش یزد نرفتم و ماههاست مسافرت هم نرفتم بیتاثیر نبوده. در دل تاریخ و طبیعت نبودن برای من یکی چیزی جز آزردهخاطرشدن نداره. یک هفته یزد + یک هفته رشت و انزلی.
نه - خیلی چیزها در ذات کلیشهست اما در عمل به دید آدم برمیگرده. میگن زود روز میشه این شب! ممکنه بعضیا وصل اینترنت رو مساوی با این موضوع بدونن. من ممکنه بگم اگر به عشق برسم این اتفاق رقم میخورده و الی ماشالله برای هر آدم فرق داره. اما اینکه کی این کلیشهها واقعا در عمل اتفاق بیفته معلوم نیست.
ده - به اون روزهایی دارم نزدیک میشم که دوران سمزدایی نویسندگی نام داره. باید مدتی ننویسم. جایی میگفتن که بلاگنویسهارو فقط بلاگنویسهای دیگه میخونن. و این خیلی درسته. گستردگی شبکههای توزیع محتوا، من و منهارو در یک لوپ ثابت خواننده گیر میندازه. اگرچه بیشتر اوقات چیزی که من مینویسم خوندنی به اون معنایی که کسی بهش نیاز داشته باشه یا چیزی بهش ارائه بده نیست و بیشتر حامل گرههای ذهنی خودمه. اما برای درگیرکردن مخاطب نیاز به چندوجهی بودن توزیع محتوا هست تا خوانندهای که لزوما نویسنده نیست هم بخونه. اگرچه که این دید به یک دید تجاری میرسه در نهایت و چیزی نیست که من دنبالش باشم. همین چند نفر هم که لطف میکنن و منو میخونن کافیه.
یازده - میگفت ما ایرانیها وقتی صبح پا میشیم و میبینیم استرس نداریم، از اینکه استرس نداریم، استرس میگیریم.
دوازده - یک شعر تکراری از محمد ابراهیم جعفری:
باور کن تو را دوست دارم،
صدای مرا نقاشی کن.
دلتنگ توام،
اندوه مرا نقاشی کن.
به تو می اندیشم
در غم دیگران،
پندار مرا نقاشی کن.
گفتی در خلأیی که هوا نیست،
نه من تو را میخوانم
نه تو مرا میشنوی.
برایم چراغی بیاور،
بی نور چگونه نقاشی کنم…
سیزده - معمولا اینقدر دیر میخوابم و خودمو خسته میکنم که کمتر فکر و خیال از سرم بگذره و نشخوارشون کنم. جایی که خستگی اجازه نده. ساعت ۴:۲۵ دقیقه صبحه و دارم به اون نقطه نزدیک میشم.
چهارده - این نیز میگذرد؟
