یک - کسی که الان بلاکش کردم زیر یکی از نوشتههای من کامنت گذاشته بود که: «حالا ما چیکار کنیم سالار؟» خوشبختانه / متاسفانه در بازهای از زندگی هستم که خیلی حوصله اینتراکشن با آدمهارو ندارم. نه اینکه من خیلی خوب باشم اونا بد یا بالعکس، در جهان باینری امروز من حوصله تعامل با آدمهارو ندارم. همه چیز خیلی خستهکننده بهنظر میاد. همین متن هم از خیلی جهات مزخرف و حوصلهسربره.
دو - نشسته بودن و داشتن فیلم عروسی تماشا میکردن. مثل همیشه که در اتاق انزوای خودم بودم، داد زدن که بیا اینارو ببین، دخترهایی قشنگیان، فلانی رو برات بگیرم؟ بیا دیگه... اگرچه که ذاتا تجرد قطعی رو قبول کردم. ولی ازدواج زوری رو هم نمیپذیرم. اگرچه چنین چیزی بالفعل نداریم اما دنیای تجرد قطعی با تمام برهوتی و عدم وجود عشق همچنان وطن منه.
سه - سرانگشتی داشتم حساب میکردم که اگر یهو از خواب بیدار شم و بیخبر و خودسرانه واقعا کسی رو برای من گرفته باشن، چقدر نیاز دارم تا بشه یک زندگی ساده رو شروع کنم. هر چقدر چلوندم توی تهران با کمتر از ۲.۵ تا ۳ میلیارد نمیشه چیزی رو شروع کرد. وام ازدواج سال بعد رو انگار کردن ۵۰۰ تومن. یه ۲ تومن کم دارم علی الحساب تا حداقل در خواب بتونم ازدواج کنم.
چهار - برنامه قطعی من برای یکی دو ماه آینده استعفاست. روزانه جملههام رو بازنویسی میکنم تا به امید حق علیه باطل ۲۸ اسفند با همه آدمهای اون شرکت خداحافظی کنم و با تحویل کلیدها، برگردم و کل عید رو بشینم تو خونه. البته توی این کشور اینکه چقدر دیگه زندهای رو نمیشه پیشبینی کرد. کلاشینکفی، کلتی، گلوله جنگی... بالاخره یه راه برای مرگ پیدا میشه. ولی خب در دورانگارانهترین حالت ممکن تصمیمم برای آخر اسفند همینه.
پنج - اینجا نوشتم که خودم هم نمیفهمم چرا هنوز امید دارم اما ۱۴۰۵ حداقل برای من میتونه مقداری متفاوت (سخت) باشه. منظورم پیروزی و رهایی از چنگال ظالم و... اینا نیست (که امیدوارم اینم باشه). حتی منظورم پولدارشدن و نمیدونم شغل عجیب و غریب پیدا کردن و حتی ازدواج و عاشقشدن هم نیست. اگر زنده بمونم، ۱۴۰۵ باید دنبال خودم بگردم.
شش - کاری رو که دوست داشتم ۱۴۰۴ انجام بدم رو حتی یک درصد هم نتونستم جلو ببرم. ولی از الان برای ۱۴۰۵ مقدماتش رو دارم فراهم میکنم و براش هزینه هم دارم میکنم. چیزیه که ۱۰ - ۱۵ ساله آرزوش رو دارم و رسیدن بهش هم در عین سخت بودن ولی شدنیه. تو ایران خیلی ابلهانهست که بخوای مثلا برای یکی دو ماه آینده هم برنامهریزی کنی، چه برسه برای یکی دو سال بعد. ولی خب مثل سایر ابعاد زندگی وقیحانه ما در ایران، چارهای مگه هست؟ به قول اون یارو: «ما خودمون انتخاب کردیم اینجوری زندگی کنیم»
هفت - فیلترچیهای مزدور که شیرفلکه این اینترانت (اینترنت نه، اینترانت ملی) رو باز میکنن، کلا بازدید سایتهای ایرانی از جمله همین ویرگول کاهش پیدا میکنه. اینکه آدمهای کمتری چیزهایی که مینویسم رو میخونن خیلی اوقات حس بهتری داره.
هشت - گاهی اوقات میشنوم میگن که این سالار اصلا رفیقباز نبوده و نیست. نمیدونم تعریفه یا تایید نفرینه. در این جهان و به خصوص در این شلم شوربای ایران، بین همه بدیها و سختیها، تنهایی سهمناکترین چیزی بود که نصیب من شد. البته که الان دیگه بخشی از روتین زندگی من شده و سعی میکنم این رفیقباز نبودن رو همون تعریف تلقی کنم.
نه - هر دفعه که بار استرس و دغدغه و اضطراب از ظرفیت ذهنی من بیشتر میشه، فارغ از اثراتی که روی بهرهوری کاری من میذاره، برام مشکل گوارشی هم درست میکنه. سال ۹۵ که ترم آخر بودم و توی ۲۲ سالگی توی یه رابطه نصفه و نیمه هم گیر کرده بودم و از قضا مجبور بودم ۲۲ واحد رو هم پاس کنم، اونم توی ارومیه، اون موقع هم یادمه مثل الان معدهم درد میکرد.
ده - شاید یه روز هم از خواب بیدار شیم و دیگه یادمون نباشه کلماتی مثل عراقچی، شریعتمداری، رسایی، فیلترشکن، مذاکره، موشک، هستهای، برجام، بسیجی، ارزشی، سرکوبگر، حزب، چپ، راست، کمونیست، روسوفیل، تورم، ارز، ریال و... اصلا وجود ندارن و همشون از ذهن ما و واقعیت موجود پاک شدن.
یازده - میگن زندگی همینه دیگه... والا من نفهمیدم زندگی چیه. کسی رو از برزیل توی اینستاگرام دنبال میکنم. صبحها از خواب که بیدار میشه قهوهش رو دم میکنه، مینوشه، یه لباس قشنگ میپوشه، میره بیرون، شهر آرومه، تمیزه، رنگیه، همه جا زیباست، میره باشگاه، برمیگرده، استوریش رو میذاره و هر چی دلش هم میخواد پست میکنه، کافهش رو هم میره و شب هم برمیگرده خونه، همینقدر معمولی و ساده. نه خونه لاکچری داره، نه زندگی عجیب غریبی. شاید زندگی اینه، یه جایی که از خواب بیدار بشی، توی خونه خودت و توی ذهن خودت بیدار شی، نه اینکه اولین خبری که صبح میخونی فیلم و ویدیوی جدید از یه جوون کشتهشده که تمومی هم نداره و کل اون روز ویدیوی جدید پیدا میشه، میری تو خیابون همه آدمها از درون مردن، سرکار دو ماهه حقوق نگرفتی، هوا کثیفه، خیابونهارو خاک و دود و کثافت برداشته، عذاب وجدان میگیری یه فنجون قهوه بیرون بخوری چون پولت تا نصفه ماه هم نمیرسه، مغازهها یکی در میون یا بستهن یا خالی از مشتری و بعد از ۱۰ - ۱۱ ساعت برمیگردی خونه و دوباره همون آش و همون کاسه. اینم زندگیه؟ نمیدونم.
دوازده - این نیز بگذرد. اما دیگه روی این تن و روح جا برای زخم جدید نیست.
