به انتهای هر چیزی غیر از زندگی که نزدیک میشوی، نشانههای آشنایی از پایان آن چیز را میتوانی ببینی. ولی زندگی ما معلوم نیست چه زمانی رنگ پایان به خودش میگیرد. اما میتوانی ببینی که رودخانه خشک شده است، هوا گرمتر شده است یا حتی حالا دیگر میتوانی اذعان کنی که بخش عمدهای از احساساتت را از دست دادهای. حتی همین متن که قرار بود دلنوشتهای نیمه عاشقانه باشد از کنایه به پایان زندگی شروع شده است.
کجاست آن کسی که آمده بود ماه را نشان من بدهد؟ آیا ماه دیگر نیست یا من دیگر سرم را بالا نمیکنم؟ گریه من از سر چیست؟ این حفره پرنشدنیست که صدای بغض من را به گریه انعکاس میدهد؟ چرا دیگر نمیتوان چند خط درباره تویی که وجود نداری بنویسم؟ اینها همه سر این است که احساساتم ته کشیده. آدمی اگر بیآنکه بخواهد یا نقشی در آن داشته باشد، بلاهای زیادی سرش بیاورند، مجنون بخش خاکستری زندگی میشود.
در واقع میرود جایی کز میکند که نه عشق، گذرش به آنجا میخورد و دنبالش جدایی نمیآید، نه زمینش آنقدر حاصلخیز است که اجازه تخیل به ساختن داستانهای کوتاه و بلند از کسی که وجود ندارد، میدهد. برهوتی بایر که با وجود آفتاب تند و تیز تنهایی و انزوا حتی برای نویسنده متخیلی مثل من، خوراک نشخوار فکری ندارد. اینجا اگرچه همه چیز اهمیت خودشان را از دست نمیدهند اما هر چه مادی است بر هر چه معنوی است سایه میاندازد.
روزگاری که میتوانستم با کمک از آئورلیانوی مارکز، عاشقانهترین حرفهایم را بسازم انگار سالها گذشته است. نوشتن همان چیزی بود که خاک درونم را برای بذر عشق حاصلخیز نگه میداشت. در بخش خاکستری زندگی، اصلا احساسات وجود ندارد چون احساس، رنگ دارد، بو دارد، صورت و شکل دارد. در بخش خاکستری، قهوهای کمرنگ تپههای بیدرخت دوردست با آواز ابو عطای شجریان که سبزترین سبزها را به جان آدم نحیف امروزی میزند، فرقی ندارد.
ولی من که نمیتوانم این را پنهان کنم که دلم لک زده است که از شجریان و حافظ و سعدی و باباطاهر برای حتی آن کسی که هیچوقت نبوده است بنویسم. مگر من همان نبودم که منتظر رسیدن توتها بودم؟ من همان نبودم که میگفتم و میشنیدم که در نظربازی ما بیخبران حیرانند؟ زیر طاق خاکستری چه کسی بودم که میگفت: فکر سنگ بودم طاقت بغضم طاق شده بود؟ مگر من برای دخترم که قرار نیست به دنیا بیاد در زمان سفر نکردم؟
حتی همین اشکهایی در بین حروف این نوشته تا مرز ریختن آمدهاند هم دلشان برای مسیر روی گونه من بیشتر از قبل تنگ شده است. جایی که میآمدند و از پس آنها ردی خیس و مرطوب از احساس به جا میماند. گاهی اوقات نوشتن از چیزهایی که دیگر نمیتوانم احساسشان کنم، خودش یک دنیا احساس میخواهد. همین است که حرف در جان و تن آدم رسوب میگیرد و نمیتواند با کلمات توصیفش کند.
با اینکه آرزوی خیلی از ابعاد عشق بر جان زخمی من باقی مانده، با آنکه در سرزمین خاکستری زندگی جا افتادهام و نای اسبابکشی به آنجایی که احساسات رنگ دارد را ندارم و برایم اینکه دوباره جنگ شود یا نشود هم مهم نیست اما کلیشه لعنتی خستهکننده روزنه امید در آینده مرا مانند یک شکارچی بیرحم همیشه دنبال میکند. این روزنه کوچک که از یک دانه کنجد روی این سنگگهای بیمزه سفید رنگ ماشینی هم کوچکتر است، هنوز وجود دارد. اثر نمیگذارد ولی هست و از دور تماشایم میکند. اگر روزی پایان زندگی نزدیک باشد، آرزویم این است که عشق موجود بعد از آن روزنه نورانی کوچک را ببینم.
وقتی آسمان خواست ببارد
مرا به زیر طاق خاکستری تنهاییام ببرید!
کنار کتابها، روی نوشتههایم میخوابم
این بار قرار است از جنگهایی برگردم که
در آنها هم میمیرم وهم زنده میشوم.
ولی هر بار شاعری برمیگردد که
شعرهایش بیرنگتر از خاکستریِ طاق شده است.
و تنهایی، تنها کلمهای است
که روی پلاکهایش مینویسند.
ساچ / شش مرداد ۱۴۰۴
