آخرین باری که فکر میکردم عاشق شدم همین حوالی جنگ های امروز ولی سال ۱۴۰۱ بود. چنان دیوانهوار عاشقش شده بودم که همه شعرها حتی به استعاره و کنایه به او اشاره میکردند. شجریان فرقی با حمید حامی نداشت و همه چیز او را یاد من میانداخت. برای قرار اولی که با هم داشتیم، یک ساعت دیر کرد. یک ساعت زودتر آمده بودم و سرافکنده شدم و رفتم. کافهچی گفت: «چی شد پس؟ نیومد؟» چیزی نگفتم. حساب کردم . هشت طبقه را با آسانسور پایین رفتم.
با اینکه آمد و بهانهاش این بود که فکر میکرده قرار ساعت 4 بوده است نه 3، ولی تمامش نیامده بود. انگار از سر اجبار و «ای بابا...» گویان مجبور شده بود بیاید. اهل تهران نبود. اما از سالها قبل کم و بیش میشناختمش. مقاومت سختی داشت و منم مثل همیشه در بروز احساساتم زیادهروی کردم. اینقدر زیاد که قرار دوم، قرار آخرمان شد و دیگر حتی یک کلمه هم حرف نزدیم و همه چیز به تاریخ سپرده شد.
میخواهم این را بگویم که زمان ما در این جهان و در این کشور رو به پایان است. یعنی قبل از اینکه این جنگ را آقایان بر سر ما خراب کنند، جایی برای عاشقی نبود و همه بودند تا یا با هم بخوابند و یا این یکی جیب آن یکی را متر بزند. من نادان هم در این بین فکر میکردم اگر توتها برسند، تفاوتی در زندگی ایجاد میشود. من از سمتی به همه چیز نگاه میکردم که همه پشتشان به من بود.
از کسی که نبودند شبانهروز زندگی ساختم. از آلما. با شال زرد. بارها طوری خواب دیدم که بعد از بیدار شدن، تفاوت بین خواب و بیداری را درک نمیکردم. آن کسی که نبود آنقدر واقعی شده بود که هر شب او را در آغوش میکشیدم و به نجوای «دوستت دارم» به خواب میرفتم. اگرچه که امروز 1401 نیست و وقایع آن سال و ماههای قبل و ماههای بعدش الان برای من واضحتر از قبل شده است. اما با اینکه هنوز در جنگ تحمیلی آقایان نمردم و پودر نشدم، دیگر دلیلی برای بروز و وجود عاشقی پیدا نمیکنم.
آخرین رمقهای آلما که شبها به جانم میافتاد و دوستش داشتم، جایش را به دغدغه زنده ماندن و چگونه پول درآوردن داده است. یادم میآید حتی همان موقع که با آن دختری که نیست در ذهنم زندگی میکردم، بخشی از نشخوار فکریام به این میرسید که او چگونه و به چه روشهایی قرار است من را به خاطر ثروت و مال کافی نداشتن رها کند و برود سراغ فلانی که پولش از پارو بالا میرود.
حتی در دورترین و آرامترین خاطرات ساختگی در خلاقترین جنبه ذهنم، روزی را میساختم که او اولتیماتومی به من میداد که فلانی برایم خواستگاری با این شرایط آمده است و باید دست بجنبانی و من چند دقیقهای توهماتم را جلو میزدم و دو سه روز بعد از آن، هق هق کنان غزل خداحافظی را با او میخواندم. چون حتی در آن رویای دست نیافتی هم دغدغه مال داشتم.
اصلا دیگر نمیدانم قبل از وارد شدن به مقوله جیب و حساب بانکی و ماشین و خانه، فرصتی هست که برای مدتی عاشقی کرد؟ از همه درد و خون و کشت و کشتاری که آقایان با این جنگشان بر من تحمیل کردند، تصور وجود عشق درون من تصعید شد. چرا؟ این را هم نمیدانم. شاید اینکه درون هر انسانی، میل به زنده ماندن بیشتر از میل به عاشقی است. از آن طرف میل به زنده ماندن به مال و ثروت دامن میزند.
یعنی اگر مال کافی نداشته باشی، زنده نمیمانی. مثلا یا نمیتوانی در کمبود مواد غذایی برنج بخری یا چون ماشین نداری نمیتوانی از تهران فرار کنی تا ساختمانها روی سرت خراب نشوند. بین این همه داشتن و نداشتن، عاشقی را کیلویی چند میخرند؟ عاشقی همان وسایل اضافیای است که قبل از فرار از تهران میگویند: «این را نمیخواهد بیاوری، بارت را سنگین نکن!».
جایی در یکی از این شبکههای اجتماعی، دو سه روز بعد از شروع جنگ و قبل از اینکه ما را در اینترنت ملی زندانی کنند، میخواندم که دختری نوشته بود: «آن که تمام زندگیام بود حتی تماس نگرفته که بپرسد زندهای یا نه؟» ضرب المثلی را یکی سالها قبل به من میگفت که «تا پول داری رفیقتم، دنبال بند کیفتم» حالا برای خیلیها این پول اینجا معنا پیدا کرده است.
کسی که فرار میکند، احتمالا فرار میکند تا از چیزهایی که دارد بعدا زنده بماند و بتواند استفاده کند. یعنی آنکه دارد و به اندازه دارد، کمتر یا بیشتر زنده میماند و شاید فرصت عاشقی هم پیدا کند. آن که ندارد هم احتمالا میماند و اگر بخت با او یار باشد و ریزپرنده یا درشتپرندهای بر فرق سرش باروت نریزد، میماند و با خودخوری و استرس نداشتن پول خودش را به یک درد بی درمانی مبتلا میکند. یعنی مال در هر دو سرش، چه داشتن و چه نداشتنش، در بحبوحهها، لگدی به مخرج عاشقی میزند و آن را از همه معادلات خارج میکند.
با اینکه سخت شده است ولی برمیگردم به آنجایی که از تو گفتم و برای تو نوشتم:
میبینم که زنده میشوم، روزی در یزد. روزی که بوسیده میشوم، روزی که در آغوش میکشم و در آغوش کشیده میشوم و دور خودمان، خشت میکشم. میبینم که زندگی جاری خواهد شد. شاید دور، شاید دیر ولی میشنوم که در وسط این شهر، #شجریان میخواند و من به زندگی میرسم: روشن از پرتوِ رویت نظری نیست که نیست...
با اینکه ته مانده تصور عاشقی هم با شروع این جنگ، از جانم پرید ولی آن عصارۀ خالصی از عشق که در پستوی ذهن کودک درون جنگزدۀ من، در گاو صندوقی امن باقی مانده است، شاید در پسِ صلح، همان رایحهای باشد که آلما را برای من دوباره زنده میکند.
میترسم خیال عاشقی، بر ضد خودم عمل کند. امروز احساس حاصلخیز من اگرچه با منطق و دغدغه مال در هم آمیخته شده اما تصور اینکه شاید کسی آن بیرون باشد که از همه جنگهای درونی و بیرونیاش جان سالم به در برده و اجازه میدهد که با هم، بدون دغدغه مال و موشک، پرواز کنیم، کمی زندگیام را به جریان میاندازد. کسی که آن بیرون هست، زیر همین آسمانی که جنگندههای کشوری دیگر قبضهاش کردهاند، خودش را درون شعرهایی که برایش گفتهام غرق میکند. چون دوستش دارم، چون دوستم دارد.
اگرچه پیدا کردن این آدم یا حتی اطمینان به وجودش، خیلی با عقل آدمیزادی و امروزی من جور درنمیآید ولی همان کلیشه دوباره به جانم میافتد که آدمی به امید زنده است. حالا این امید با اینکه شبیه انتهای روشن یک تونل نیست و صرفا نقطهای سفید بین کهکشانی سیاه است، ولی همینکه از آن چشم برنمیدارم شاید اهمیتش را دو چندان کند.
امیدوارم بیایی، قبل از آنکه دیرتر از این شود.
