هوا گرگ و میش بود. بیشتر این موقعها همدیگر را میدیدیم. یعنی وقتی بیشتر فهمیدم هستی که مجبور بودم در آن سن و سال، در آن ساعت از روز از خانه خارج شوم. با این حال تو بیشتر از اینها را از من دیدهای. کاش میشد آن همه چیزی که بعدا اتفاق افتاد را هم میدیدی. قدت بلند بود و به آنچه که آدمها پشت درب جامیگذاشتند، دید بهتری داشتی.
نمیدانم چرا از فعل ماضی استفاده میکنم. امیدوارم هنوز هم باشی. در محلهای بودی که عمر همه بالا بود. از آدمها گرفته تا ساختمانها. تو احتمالا بیشتر از همه من را با کولهپشتیهایم دیدهای. از همان ابتدا تا همان روزهای آخری که کولهپشتی میانداختم.
آن همه سال که رفتم و آمدم، حالا دو دهه بعد است که میفهمم چه چیزهایی را دیدهای. اگرچه رابطه چندان طول و درازی با هم نداشتیم. اما آنچه که به یاد دارم احتمالا سردرگمی و دست و پا زدن چند آدم فرسوده و فرتوت از یک سمت بوده و زندگیای که برای جوشیدن از سمت دیگرت عبور میکرده. اگر اولین بوسهام را هم میدیدی، از این بیشتر به هم نزدیک میشدیم. اگر قرار بود اتفاق بیفتد، دستش را که هنوز آدم متصل به آن اسمی برایم ندارد، میگیرم و میآیم آنجا که تو هستی. تا ببینی که آن پسر کوچک، چگونه سالها در جستوجوی عشق خموده و تاس شده، دههها را سفر کرده و حالا اینگونه در عشق فرو میرود. فکر میکنم لیاقتش را داشته باشی.
آن موتور وسپای بژ را یاد هست؟ بارها و بارها استارتخوردنش را دیده و دودی که میکرد و صدایی که میداد را به یاد داری. آن موتور خیلی از خاطرات کودکی من را همراه خودش داشت. از آن همه دفعاتی که با آن به پارک ساعی یا پارک گفتوگو میرفتیم یا مهمانیهای گاه و بیگاه در شرق و غرب تهران. از روی وسپا که پیاده میشدیم، هیچوقت ناراحت نبودیم که چرا ماشین نداریم. خوشحال بودیم و زندگی در جریان بود. تو همه اینها را میدیدی.
قبل از اینکه سنم به کلاس اول برسد، مثل هر پسربچه دیگری در آن محله، یادت هست که با پسرهای دیگر در کوچه بازی میکردم؟ اوایلش خیلی خوب بود و روان کودکیام مسیر خودش را میگذراند. اما آن عجوزه طبقه اول که با ۷۰ سال سن میترسید جوانهای محل او را دید بزنند، هر بار که من بیرون میرفتم درب را پشت سر من میبست و میگفت شاید من را بدون حجاب ببینند! البته این خیلی مهم نبود. یک بار که درب را پشت سر من بست، من پشت در ماندم. قدم کوتاه بود و به زنگ نمیرسید. کسی هم از کوچه رد نمیشد که از او بخواهم زنگ را بزند. گریه کردم. خیلی گریه کردم. و بعد مادرم از طبقه دوم صدایم را شنید و درب را باز کرد. من بعد از آن دیگر بیرون نرفتم. این حس ناخوشایندی که بعضا این روزها - بعد از بیست و پنج سال و اندی - هنوز درونم جوانه میزد را تو ریشهاش را به یاد داری.
چند سال بعدتر را چی یادت هست؟ آشنایی برای من نزدیک به چهارشنبه سوری یک کیسه ترقه و... آورده بود. اولین باری که چیزی فروختم همان موقع بود. من که از قبل بیرون رفتن در ذهنم به ترس تبدیل شده بود، طبیعتا چهارشنبهسوری هم قرار نبود کاری کنم. پس آن کیسه ترقه را به بچههای دیگر فروختم. کسی مثل من که امروز تجربه زیادی در فروش دارد، از همان روزها شکل گرفته است. یادت هست که چند فروختم؟
بماند. همه اینها را گفتم که به این برسم. امروز که بعد از مدتها در خیابان قدمی زدم، از زیر درخت توتی رد شدم. هر کسی شاید نتواند بوی درخت توت را به خاطر بسپارد. اما تو به من اجازه دادی که هر سال برای ساعتی هم که شده، تنم به تن برگ و شاخه و میوه درخت توت بخورد. البته وقتی کوچکتر و کوتاهتر بودم، رابطهمان اینقدر نزدیک نشده بود.
تو نیمسقف روی درب ورودی خانه قدیمیمان، اجازه دادی بر کولت سوار شم، تا توتهای درخت توتی که رویت را پوشانده بود را بچینم. همان روزهای نزدیک امتحانات خرداد. با اینکه یک نیمسقف روی درب ورودی بودی، اما من را بیشتر از همه دیدی، از کودکی و چند سالگی تا دوران نوجوانی. تو من را بیشتر از همه یاد توت و برگهای سبز پررنگش میاندازی. آن سالهای آخر - قبل از اسبابکشی از آن محله - قدم به اندازه کافی بلند شده بود و چیدن آن توتها، من را بیشتر از همیشه در جایی قرار میداد که دوست داشتم باشم. دنج، میان شاخه و برگهای توت و توتهای سفیدی که به اندازه توتفرنگی بزرگ بودند و سبدی که دوست نداشتم پر شود.
به خاطر همین بود که گفتم:
انگار در پسِ ذهنِ جنگزدهٔ کودک درونم
صلحی برقرار میشود.
انگار تو هستی،
مادرم خوشحال است،
بهار را پیدا کردهام،
جوانیام بازگشته است و وطنم دوباره وطن شده است...
دوست عزیز من.
نیمسقف روی درب ورودی خانه قدیمیمان.
