همه کتابهایی که میخواستم دارم، فقط...
یک ذهن خالی کم دارم. کمی فکر کمدغدغه نیاز دارم که شب و روزش به خاطر کمبود مال و ثروت و بدهکاری همیشگی به گند کشیده نشده باشد. کمی فرصت میخواهم که بدون اینکه در پسزمینهام فریاد و جیغهای ممتد باشد، کتابهایم را دستم بگیرم. کمی دستان بدون لرزش نیاز دارم که کتاب را که دستم میگیرم، نلرزد و بتوانم خطها را دنبال کنم. کمی نور کم دارم. آخر میدانی سالهاست همیشه شب است و همه این لامپها چیزی را روشن نمیکنند.
آن همه عشق که میخواستم دارم، فقط...
یک معشوق کم دارم که جیبم را قبل از خودم بازرسی نکند و بشود این همه عشق را نصیبش کرد. کمی زندگی معمولی میخواهم تا این تن سرریزشده از عشق بدون معشوق را جایی رها کنم. دفتر میخواهم، کاغذ میخواهم، خودکار و مداد و پاککن میخواهم تا این همه عشقی که در انزوا زاییده شده را به شعر و نثر دربیاورم. آدمیزاد میخواهم که بنشیند، من را ببیند که چگونه سر تا پایش را عشقپوش میکنم. هوا میخواهم تا این همه تنهایی بیش از این بوی نا نگیرد.
آن همه والدین که میخواستم دارم، فقط...
کمی زندگی معمولی کم دارم. تا آرزویشان که دیدن عروسشان است را به ده سال بعد حواله ندهم. کمی کودکی میخواهم. کمی پیش دبستانی میخواهم. مقداری از اول ابتدایی تا برگردم و همه کجرفتاریهای پدرم با کودکیام را تعمیر کنم. سفر میخواهم، کمی سفر در زمان میخواهم که برگردم و بر گرده پر از گرد مرگ پدربزرگ ناخلفم شمشیری بزنم. تا برگردم و این همه آجر به آجری که به هم خورد تا من و منهایی از یک سکس ناخواسته نطفه بدشانسی شدیم، نجات پیدا کنیم.
آن همه بازی که میخواستم دارم، فقط...
یک دوست کم دارم. علی، محمد، هدایتی، سینکی، مسعود، محمدرضا، سعیدیان، قلیپور، کردبچه. کمی نوجوانی میخواهم که بنشیند و دسته دوم کنسولم را به او بدهم تا بازی کند و بازی کند و بازی کند و من فقط تماشا کنم. مقداری رمق کم دارم. از آن رمقهایی که یک بازی را یک روزه تمام میکرد. که یک لیگ را تمام میکرد. یک نقشه به پایان میرسید. چشم کم دارم، دست کم دارم، پا کم دارم.
آن همه خوردنی که میخواستم دارم، فقط...
دو مادربزرگ کم دارم. فسنجان ترش، سبزی پلو با ماهی عید، فلفل پلو، کاکا و شیرینی نخودچی کم دارم. خاطره کم دارم، طعم کم دارم، نمک کم دارم، فلفل کم دارم. یک رمضان کم دارم، سحری با صدای مادربزرگ کم دارم. به جای رژیم و شمردن کالریها، یک قابلمه دستپخت عزیز را کم دارم. غذا کم دارم، غذایی که فقط سیرم نمیکرد و زندگیام را زنده نگه میداشت.
آن همه وطن که میخواستم دارم، فقط...
چند کیسه سیاه زیپدار کم دارم. تا قبل از دفن آرزوهایم برایشان فاتحه بخوانم و چالشان کنم. یک پاسپورت و یک زندگی معمولی کم دارم. تا همه این کابوس، این درد که به اندازه اقیانوسها بزرگتر شده را در خشتهای یزد حل کنم. کمی امیرچخماق کم دارم. چهل ستون کم دارم. چند سد کم دارم. مسعود ذاتپرور کم دارم. مهسا امینی کم دارم. سارا ابراهیمی کم دارم. خدیجه علیپور کم دارم. پوریا جهانگیری کم دارم. سپهر بابا کم دارم. رضا بارانی کم دارم. جوان زنده کم دارم.
هر چیز که میخواستم دارم، فقط کمی زندگی کم دارم.
ساچ / سی بهمن ۱۴۰۴
