کمتر در نقطهای بودم که توانایی برآوردهکردن آرزوی دیگران را داشته باشم. اگرچه کسی هم میتوانم بگویم که هرگز در جایی نبوده که بتواند آرزویی از من برآورده کند. یعنی ممکن است کسی جایی در زمان خاصی، خواستهای در حد یک لطف یا هر چیز دیگری که اسمش را بگذاریم از من کرده باشد، اما آن چیز خیلی یا اصلا شبیه به آرزو نبوده و صرفا خواسته یا اکتی در حد دوستی یا وجود آشناییای از قبل نام گرفته. تا اینکه به امروز رسیدم.
تا قبل از این، آرزوی آدمها لزوما نمیتوانست به تصمیمات من متصل باشد. مثلا اگر کارفرمایی طی چند سال بهرهکشی از من، میخواسته به پول و ثروتی برسد (که رسیده!)، نه به تصمیمات من، بلکه به وظایف و مسئولیت حقیقی یا حقوقی من مربوط میشد. تا اینکه امروز پدربزرگم گفت:
.....
میبینی؟ نوشتن از آرزوها همیشه سخت بوده و این بار، بار آرزوی دیگری را هم به دوشکشیدن سختتر. چند نقطه بالا چیزهایی نانوشتنی هستند. چیزهایی که اگر بنویسی، زمان آن را به قتلگاهی خونزده تبدیل میکند. اگرچه خیلی حدس زدن این چند نقطه کار سختی نیست. اما اگر بگویم دومینوی همه چیزهایی که تا به حال نوشتم به راه میافتد و تکه بزرگ آخری هم روی خودم میافتد...
نمیدانم. خیلی این چیزها مهم نیست. برای من هست. جهانی که میگذرد به جایی نمیگیرد این مهملات را. اواخر سال به دوستی گفتم: «نمیدانم چرا امسال حسی دارم که کسی میآید و همه این سالها را میشورد و میبرد!» نمیدانم اینکه کسی در اعماق حفرهای که سال پیش در روز تولدش بلعیده شده نشسته باشد و اینگونه امیدوارانه، روزنه نوری را در انتهای مسیر بیانتهای این حفره فقط تخیل کند، چه نامی دارد. اما از عقل و منطق خارج است.
زیبا نیست دوست من؟ زیبا نیست آلمای عزیز؟ با این همه خیالات در نقطه نادیدنی و بیاثر در این جهان، حرص نبودن میخورم. همه چیز نیست. نوشته بود:
تقریبا برای همه چیز دیر شده است...
پس من منتظرم برای کدام خیالی که به واقعیت میرسد؟ به مضمون از کسی با نسخه خودم میگویم که:
آنقدر در رویاها و افسانهها قصهبافی کردم که به نیمهشب به امید اینکه خوابی از تو طلوع صبح من باشد، میخوابم. تا صبح متولد شوم و تا شب یک زندگی را با تو زندگی کنم. آنقدر رویا بافتم که همه دیوارها هم فرش شده است. همه خیابانهایی که با هم قدم نزدیم، از زیر امیرچخماق تا مسجد جامع، از فهادان یزد تا خیابان خیام جنوبی ارومیه، از استادان ارومیه تا ساحل محمودآباد، همه را فرش کردم. نمیدانم آنچه گذشته هستیام بوده یا آنچه ممکن است بیاید زندگیام را آغاز میکند. من قرنها زندگی کردم و در لحظاتی احساس میکنم باید به همین بسنده کنم.
جایی ترجمه چیزی عربی را نوشته بود:
آنی که تو را وطن دیده، غریب نساز...
وطن من کجاست؟ این غریبهها که در خیابان به زبان من حرف میزنند را چرا نمیفهمم؟ شغل را نمیفهمم. پول را نمیفهمم. پدرم را نمیفهمم. انگار واقعا برای همه چیز دیر شده است. مگر میشود در وطن باشی و وطنت را گم کرده باشی؟ این چه شکل از اعوجاج بدبختی و سیاهی است که باید با آن پیر و پیرتر شویم؟
کسی رفته بود دکتر. جایی از بدنش درد میکرد.
دکتر بعد از معاینه گفت:
- درد هست چون خیلی مجردی.جواب داد:
- میدانم، چه کار کنم؟
دکتر با خونسردی گفت:
- همان کاری که خیلیها میکنند
با شرم پاسخش را داد:
- من آدمش نیستم.
ما آدمش نبودیم. با همه سیاهیهایی که بعضا اجداد نابخرد ما در ژن و نطفه ما کاشتند، ما آدم این زندگی نبودیم. اگرچه وقتی ناگهان - به تعدد دلایل - در حالتی از خلسه یا آدرنالین یا لمسشدگی ذهنی قرار میگیرم، کمی به سیاهیهایی که درونم هست بیشتر پی میبرم، اما همین سیاهی هم آنقدر کوچک و کمرمق بوده که حداقل آدم بدی هم نشدیم.
خیلی مهم نیست. این چیزها عبوریاند. مثل هزاران آدم و ماشین که در خیابان از کنار ما رد میشوند. من هم همان پراید آبی کاربراتوری ۷۸ هستم که احتمالا کسی یادش نمیآید کی و کجا از کنارشان رد شدهام. ولی ردی که حسرت من و منها روی گُرده و نطفه این تاریخ و روزگار به جا میگذارد، ماندنی خواهد بود.
پسر همسایهای مرد و برایش آگهی ترحیم چاپ کردند. کنار اسمش جوان ناکام نداشت. بعدا گفتند که برای سه ماه نامزد کرده بود و آنقدر اخلاق سگی داشت که کارش به جدایی کشید. ببین چه زندگیای است که چند ماه جنگ اعصاب، ناکامی یک جوانی که همان موقعش هم مریضی لاعلاج داشت را به کام تبدیل میکند!
در آن ابتداییترین زمانی که عشق در حال تغییر من بود. به یکی از چیزهایی که محمد ابراهیم جعفری (یادش گرامی) سروده بود رسیدم:
باور کن تو را دوست دارم،
صدای مرا نقاشی کن.
دلتنگ توام،
اندوه مرا نقاشی کن.
به تو میاندیشم،
در غم دیگران،
پندار مرا نقاشی کن.
گفتی در خلأیی که هوا نیست،
نه من تو را میخوانم
نه تو مرا میشنوی.
برایم چراغی بیاور،
بینور چگونه نقاشی کنم…
زندگی بدون نور. زندگی بدون هوا در خلا. من هنوز میخواهم که اندوه مرا نقاشی کنی. چگونه در این خلا صدای من را میشنوی؟ همه اینها از آن ۴۰ - ۵۰ روز کذایی آموزشی سربازی کموبیش نشئت میگیرد. حالا بهتر میفهمم. این خودخوری به خاطر جاندادن در آن پادگانی است که در نزدیکی کوههایی در کرمانشاه ساخته بود و مجبور بودم که آنجا باشم.
جایی که احساس میکردم این نوشتن از «او» به مثابه یک انسانی که تبلور عشق است، آنقدر ارزشمند است که میتواند در عمل به انرژی عجیبالخلقهای تبدیل شود و «او» را برگرداند. اما «او» نه در همان دوران، بلکه خیلی قبلتر از آن در تدارکات نامزدیاش با فلانی بود. چه بسا حتی قبلتر. زمانی که رابطهای - ولو پر مشکل - با من وجود داشت! این هیولایی بود که تا همین چند صباح قبل هم در ظاهری دلرباتر دنبالم کرده بود و دوباره خط و خشی بر جانم انداخت.
میدانی چیست؟ این مهملات خیلی اهمیتی ندارند. این زندگی تماما فیزیکی که در چند واژه و چند اندام از بدن خلاصه میشود، لیاقت این همه نوشتن را ندارد. عمر همین کیبورد چقدر است؟ ۵۰ میلیون بار فشار؟ ۱۰۰ میلیون بار؟ نصف عمر کیبوردم تلف شد از بس نوشتم. بماند آن همه چیزی که هیچوقت منتشر نشد و نمیشود.
این بار که دقت کردم، دیدم بیشتر از آنچه که فکر میکردم زیباست. چشمانش آبی یا سبز بودند، خیلی روشن. موهایش به طلایی میزند، شاید قهوهای روشن که در نور برق میزند. نمیدانم اسمش چیست. پشت دخل سوپرمارکت نزدیک ما مینشیند و کار میکند. صورتش را انگار از بهشت آوردهاند. بعد از این همه رفتن، این بار بیشتر دقت کردم. کارتم را دادم تا پول چیزهایی که خریدم را بکشد. روی کارت اسمم را نزده بود. کارت را برگرداند. شاید اسمم را میخواست بداند. شاید بخواهم اسمش را بدانم. ممکن است عاشق او هم شده باشم. این بار خیابان جدیدی را فرش میکنم. بگذار بخوابم. همین امشب. چند ساعت بعد.
ساچ / ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
