نشسته بودم و داشتم نوبتها را چک و کنترل میکردم. این کار هم سخت است و هم روز تعطیل ندارد. باید مطمئن شوی هیچ چیز از قلم نیفتد و کار همه را راه بندازی. تا زمانی هم که کسی باقی نماند طول میکشد. مهم نیست چند ساعت از نیمهشب گذشته یا اینکه آفتاب طلوع کرده یا نه. اینکه اصلا از خستگی سلولهای مغزت به رعشه افتادند هم اصلا اهمیتی ندارد. تا آخرین مشتری اینجا باز است و ساعت کاری ندارد.
تا همین اواخر بهار سال قبل مشتریها ثابت بودند اما یک مشتری جدید آمد و کل خانوادهاش هم همراهش از آن موقع به بعد میآیند. اگرچه ناخواسته وقت مشتریهای دیگر کمی تا قسمتی کمتر شده اما با اضافهکاری من، تقریبا روی هیچکسی را زمین نمیاندازم. اینکه سنم هم بالاتر میرود، اگرچه از نظر ذهنی و بدنی فرسودهتر میشوم اما به طرز عجیبی جا برای مشتریان جدید باز میکنم.
آن شب ولی خبری نبود. با اینکه همه سناریوها را چندبار مرور کرده بودم اما آن شور همیشگی برپا نشده بود. ترسیدم نکند این کسبوکار ما هم کساد شده. مشتریهای قدیمی من، روی جدیدترها اثر دارند و آنها را معذب میکنند. اما وقتی پیدایشان میشود، بقیه هم فوران میکنند و در کسری از ثانیه همه جا پر میشود. آن شب با اینکه فکر میکردم با آن مشتری حداقل تسویه حساب کردم و پروندهاش را بستم اما دوباره تشریففرما شد:
استاد معظم «حس ناکافیبودن» بود. وقتی آمد داخل، سناریوهایی که در گنجه خاک میخورندند هم به میدان آمدند. از آن فلان دختری که در ۱۴ سال قبل به شکل تحقیرکنندگی به من جواب رد داد گرفته تا همه جوکها و متلکها درباره ظاهر و صورت و درس و دانشگاه و نمرات و... . این بار تصورات و خیالاتی از آینده آورده بود تا با من در میان بگذارد. شلمشوربایی از شنیعترین خیانتها تا جداییهایی سوزناک و آدمهایی که قرار بود در آینده به این خاطر که من احساس ناکافیبودن دارم، ترکم کنند.
آن شب بیشتر از همه آنجا بود. تا انتهای ماجرا را با انواع و اقسام پایانها بررسی کردیم. در انتهای تمامشان من تنها ماندم و با تپهای از خاطرات عجیب و احساسات خردشده. «حس ناکافیبودن» فکر کنم دوباره مشتری پر و پا قرص خودم شده است.
بقیه را هم دنده داد. «تجرد قطعی» اولین کسی بود که دادش درآمد. اول از همه به چیزهایی که قبلا نوشته بودم و از دخترم که به دنیا نیامد گفته بودم، اشاره کرد. بعد از آن زمان را مانند خمیر نان سنگکی که حتی یک ذره هم سبوس ندارد کش داد و به نقاط مختلفی سفر کردیم. میهمانیهایی که همه ازدواج کرده بودند و من تنها رفته بودم، مسافرتهایی که تنهایی میرفتم و حتی خانهای که تنها در آن زندگی میکردم. «تجرد قطعی» از معدود مشتریان من است که کم و بیش دوست دارم همیشه بیاید.
کمی که گذشت «مصائب مالی» با لگد درب را باز کرد و وارد شد. در حالیکه پرینت حسابهای مختلف من را در دست داشت و دائما زیر لب اعداد قسطهای چند میلیونی آخر ماه را زمزمه میکرد. سلام گرمی کرد و با هم به نقاطی رفتیم که کمتر به آنجا سر میزدیم. زندان، بیاعتبارشدن در چشم بانک و اطرافیان، ماندن در نان شب و... . دستش درد نکند، همیشه هست و چراغ ما را روشن نگه میدارد.
بعد از انتهای بهار سال قبل که «جنگ» حضورش دائمی شده بود. «فشار ناشی از استرس بیش از حد که منجر به گرفتن امراض جدی فیزیکی و روانی میشود» هم کمی بعدتر پرونده ساخت و تقریبا همیشه اینجاست. اگرچه تا قبل از این به جای اینکه بیاید و کمی صحبت کنیم، از دور سنگ پرتاب میکرد و نهایتا باعث میشد رفلاکس معده بگیرم اما این بار جدیتر از همیشه میآید و با هم درباره انواع سرطان، مرضهای عصبی و افسردگیهای شدید و بعضا خودحذفی هم صحبت میکنیم. بسیار محترم است و محال است که هر شب که میآید هدیه نیاورد. از دلدرد و دلپیچه گرفته تا سوزش سرمعده و یبوست و گاهی هم سردرد.
«جنگ» زیاد صحبت نمیکند، با دیگران میآید و گوش میدهد. بقیه کسانی که میآیند انگار همان حرف او را میزنند. انگار همه فعلا نوچه او شدهاند. البته بدتر از همه بازیگوشی «ژنهای معیوب» است که رد پایش تقریبا در هر چیزی دیده میشود. با اینکه نوبت را رعایت نمیکند اما برای دندهدادن و شرارهریختن بر آتشی که بقیه برپا میکنند، روی دستش نمیآید. زیرا که خودش نمود زنده و انسانی هم دارد و میداند که وقتی صدا یا اقدامی از آن نمودهای انسانی ژن معیوب میشنوم یا میبینم، به اندازه کافی حضورش را حس میکنم.
همه که میآیند و میروند، «تنهایی» معمولا آخرین مراجع من است. ردیف آخر مینشیند. لبخند لجآوری روی صورتش دارد. وقتی که دیگر کسی نیست، همانجا که سطرهای متوالی «دوستت دارم» و «زندگی بدون تو برای من ممکن نیست» و «دلم برایت تنگ شده» و... در دهانم جرم گرفته، قدمزنان از آن انتها، از انتهای ذهن من میآید. آغوشش را باز میکند و من را تا صبح در وجود سرد خودش حل میکند.
صبحها که از خواب بیدار میشوم رفته اما آنقدر در گوشه و کنار، یادگاری به جا گذاشته که نمیتوانم فراموشش کنم. این بار که بیاید احتمالا روز تولدم است. با هم کباب میزنیم. یک سیخ نشخوار فکری.
ساچ / ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
