ویرگول
ورودثبت نام
سالار چایچی
سالار چایچیدر بلاگ شخصی‌ام منتظرتون هستم. https://salinus.ir
سالار چایچی
سالار چایچی
خواندن ۴ دقیقه·۱ روز پیش

اگر برسی حتما بهار شده است (۲)

اسامی مختلفی داشته‌اند. وهم‌ها را می‌گویم. کسانی که پیش‌تر نبوده‌اند یا بعدتر جای خودشان را به وهم دادند. از وقتی که به درک بهتری از این رسیدم که من در مرکز جهان و توجه نیستم، بلکه غباری کم‌ارزش در پهنه این کهکشان و این تاریخ طول و دراز هستم، از ابراز خودم و این وهم‌ها کمتر می‌ترسم. چون که حتی در بهترین نسخه خودت هم آدم‌ها قرار نیست به آن معنا تو را در نقطه تمرکز جایی قرار دهند و تو بعد از مدتی به‌ناچار فراموش می‌شوی.

همین می‌شود که ابراز وجودی به ابزار زندگی تبدیل می‌شود. اینکه می‌گویم کیستم و چه می‌خواهم و بزرگترین نقص‌هایم را در معرض عموم به نمایش می‌گذارم، من را از همین تصور نادرست که در ثقل جهان قرار دارم دورتر و دورتر می‌کند. و تو در همین دوردست هستی. اینجا قابل توصیف می‌شوی و نوشتن از تو در دوردست‌ها ممکن‌تر است.

بی‌آبرویی، بی‌آرزویی و بی‌خاطرگی در این فاصله دوردست رنگ می‌بازد. همان بیش‌ازحد به اشتراک‌گذاشتن در بین آدم‌ها، اینجا نمایی زیبا از فروتنی‌ست. آنجا دوست دارند در عین حال که ناله می‌کنی، به تو کم‌توجهی کنند اما اینجا در این گستره وسیعی که وهم بودن تو ساخته است، می‌توان این ضجه ازلی را تا ابد ادامه داد. من از گفتن اینکه اگر برسی مطمئنم که بهار شده است، خسته نمی‌شوم.

این تصور تو، که بی‌نام و نشان، بی‌صورت و بی‌صدا، بین نام‌ها جابه‌جا می‌شود، همان‌قدر که یادآور تنهایی مفرط من است، شاید نشانی از این باشد که در جایی زندگی می‌کنی و تقدیر دست ما را به هم می‌رساند. می‌دانی چیست؟ آدمی آنقدرها هم اختیار از خودش ندارد. من مدت‌هاست یارای مقابله با خیالم را ندارم. از همان لحظه‌ای که بیدارم شروع می‌شود و تا زمانی که جیک‌جیک پرنده‌ها و قارقار کلاغ‌ها، طلوع آفتاب را همراهی می‌کنند و به‌سختی به خواب می‌روم ادامه دارد.

دوست داشتم نویسنده نبودم. الان هم نیستم. کمی شاید باشم. نمی‌دانم. من همه انشاهای دوران مدرسه را تقلب کردم. هر چه نوشتم را پدرم از قبل برایم نوشته بود که می‌آوردم و جای چیزهایی که مثلا قرار بود من نوشته باشم جا می‌زدم. از آن به این؟ این‌ها تقصیر توست. اگرچه شاید زیباترین تقصیری باشد که کسی گردن می‌گیرد یا به گردن کسی می‌اندازد.

سکانس‌های آخر سریالی را مدتی‌ست نمی‌توانم از یاد ببرم. شیطان که داشت از اولین و تنها معشوقه زمینی‌اش برای همیشه خداحافظی می‌کرد، او را در آغوش گرفته بود. چند هزاره زمان برده بود تا اینگونه عشق را لمس کند؟ حیف که آدم‌ها اینقدر عمر نمی‌کنند وگرنه می‌شد کمی امیدوار بود.

آلما جان.

بیشتر که زندگی می‌کنی، وقتی پیمانه شادمانی‌ات سرریز می‌شود، روزهایی برای من آغاز می‌شود که کمی روشن‌تر از قبلی‌هاست. تو این را نمی‌فهمی اما من آن روز معمولا بیشتر می‌نویسم. همین یعنی تو آن روز در گوشه و کناری خوشحال‌تر از قبل بوده‌ای. این خستگی دائمی من که از کول‌کردن تو به هر جایی که می‌روم و هر کاری که می‌کنم می‌آید، از آن دست خستگی‌هایی است که با شیب تندتری از چیزهای دیگر فرسوده‌ام می‌کند اما شب‌ها دقایقی قبل از طلوع آفتاب، درست همان لحظاتی که جان می‌کنم که بخوابم،‌ به چند قطره اشک تبدیل می‌شود و خاطره‌ای اتفاق‌نیفتاده‌ای دیگر.

خیلی یارای زندگی ندارم. اما تا وقتی کلمه‌هایی هستند که می‌توانند تو را توصیف و تخیل و تصور کنند، تا وقتی که وهم دوردست تو وعده بهاری در دسترس و سبز را می‌دهم، سعی می‌کنم باشم. می‌ترسم کلمه‌ها تمام شوند. حروف‌ها جا بمانند و دیگر نای نفس‌کشیدنی نباشد.

آن جمله دو کلمه‌ای افسونگر افسانه‌ای را هر روز از طاقچه دلم برمی‌دارم و برقش می‌اندازم. در ذهنم بارها تکرارش می‌کنم. اینکه چگونه بگویمش. چه لحنی داشته باشد. کجا بگویم؟ کوچه‌های خشتی خلوت فهادان یزد یا ساحل خلوت ۲۰ کیلومتری نوشهر؟ نمی‌دانم. شاید اگر چند سال دیگر در همین اوهام سر کنم، این سوال‌ها جواب‌دار شوند. شایدم تعداد بی‌جواب‌ها بیشتر شود.

آنگونه که پرواز معنا می‌شود،

تو را به یاد می‌آورم.

در اوج کوچی که

از تنهایی به تنهایی می‌رسد.

وقتی برسی

حتما بهار شده است،

کودک جنگ‌زده درونم

در وطن آغوش تو

آرام می‌گیرد و

همه سال‌هایی که

از تقویم پاک شده‌اند را

دوباره کودکی می‌کند.

ساچ / خرداد ۱۴۰۵

داستایفسکی در شب‌های روشن، نامه آخر ناستنکا را اینگونه آورده است که:

«.... وای، دوستم بدارید، رهایم نکنید، چون شما می‌توانید بدانید که من در این لحظه چطور دوستتان دارم. چون به خدا من سزاوار عشق شما هستم، لیاقنش را دارم... عزیزم... عزیزم!

هفته آینده با او ازدواج خواهم کرد. او با دلی پر از عشق برگشته و هرگز فراموشم نکرده. از این‌که درباره او می‌نویسم اوقاتتان تلخ نشود. من می‌خواهم با او به سمت شما باز آیم. نه؟ ... ما را ببخشید و مرا فراموش نکنید و دوستم داشته باشید.»

کاش می‌توانستم چهره سروش حبیبی را موقع ترجمه این بخش ببینم. یا حتی خود داستایفسکی که این‌گونه تلخ اما عاشقانه نامه را به پایان یک داستان می‌رساند.

آلما جان.

اجازه نده این کلمات همه چیزی باشد که در این زندگی تجربه می‌کنیم.

اگر برسی حتما بهار شده است (۱)

بهارزندگیعشقرابطهدنیا
۱
۰
سالار چایچی
سالار چایچی
در بلاگ شخصی‌ام منتظرتون هستم. https://salinus.ir
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید