ویرگول
ورودثبت نام
سالار چایچی
سالار چایچیدر بلاگ شخصی‌ام منتظرتون هستم. https://salinus.ir
سالار چایچی
سالار چایچی
خواندن ۳ دقیقه·۱۱ ساعت پیش

زادگاه من کجاست؟‌ (برای تو که نیستی)

عزیزم همه چیز کم‌رنگ‌تر از قبل شده است. آنجا که شب‌ها کمتر از همیشه،‌ کمتر از سایر روزهای عمرم، در من پرسه می‌زنی. این چیزها همیشه خدا درباره تو بوده است. حتی کلماتی که نشانی از تو نداشته‌اند هم به تو ربط پیدا می‌کردند. اما وقتی همان خاطره‌هایی که اتفاق نیفتاده‌اند هم دیگر قابلیت تصورشدن پیدا نمی‌کنند، همه چیز رنگ می‌بازد.

آن آهنگ داریوش را گوش داده‌ای؟ همان که ایرج جنتی عطایی ترانه‌اش را سروده است. آن که می‌گوید:

برام از خاطره سنگری بساز / بید بی‌ریشه رو شن باد می‌بره

نسل بی‌گذشته رو خاک غریب / مثل شخم کهنه از یاد می‌بره

می‌خوام از باغچه سبز امروزم / سبد خاطره‌هامو پر کنم

می‌خوام از عطر دوباره گم‌شدن / شهر سالخوردگی‌هامو پر کنم

بدون تو واقعا که گم و گیج و تلخ و بی‌گذشته شده‌ام. اما بنیان زندگی مگر چیزی غیر از همین بوده است؟ اینکه اینقدر درونت را با عشق به شعله بکشی تا همه باغچه‌هایت سبز شوند. تازه، شبنم‌زده و مرطوب. منتظر برای رسیدن. گاهی گرد و غبار می‌گیرند، آفت می‌زند و پاییزهای پشت سر هم با سبزها به تقابل می‌افتند. اما در انتهای همه این‌‌ها، باغچه‌ها و کلمات منتظر تو هستند، حتی اگر گاهی در بی‌ریشه‌ترین حالت خود در حالی‌که رنگی به رخسار ندارند، وجود داشته باشند.

نام‌های مختلفی داشته‌ای. تمامش را ذهن متخیل و گاهی متوهم نویسنده‌ای مثل من ساخته است. مهتاب،‌ آلما،‌ نسترن، دنیا، پریچهر و... تو در همه روزهایی که در خیال تماشایت می‌کردم، صورتی نداشتی. پس فرقی ندارد نامت چیست و کجا زندگی می‌کنی.

هیچکدام از این‌ها البته مهم نیست. آن روزی که بیشتر در خودم فرو می‌روم، حجم حضور تو بیشتر می‌شود. دیگر عادت کردم در جهان ملموس فیزیکی وجود نداشته باشی. ذهن نشخواردوست من هم این باور را پیدا کرده. هیچ ایدئولوژی، دین، علم و کتابی نیست که شبیه تو باشد. تو شبیه شعرهایی. شعرهایی که بیشترشان را هنوز نخواندم. از آن‌هایی که ناگهان در صفحات کتاب یک دستفروش خیابان انقلاب می‌خوانم و می‌گویم این مصرع چقدر شبیه فلانی است و یکی از نام‌هایت را به زبان می‌آورم! هینقدر تصورشدنی و تصورنشدنی.

البته ساختن همه این خاطره‌ها خیلی هم آسان نیست. سوال‌هایی را می‌سازد که پاسخش به این سادگی‌ها پیداشدنی نیست. چند جام جهانی را با هم می‌بینیم؟ با کدام آهنگ مهستی و معین بیشتر می‌رقصیم؟ چندبار طعم گیلاس و خانه دوست کجاستِ کیارستمی را تماشا می‌کنیم؟ کدام سریال را از ابتدا بارها تماشا می‌کنیم؟ برکینگ بد یا لفت‌اُورز؟ از عطاویچ بیشتر غذا می‌گیریم یا شیلا؟ برایت بیشتر مرغ می‌پزم یا پیتزا؟ روبروی مسجد جامع یزد بیشتر عکس می‌گیریم یا جنگل سی‌سنگان؟

عزیزم بی‌گذشتگی بیشتر از همه چیز آزارم می‌دهد. گاهی اوقات چنان احساس می‌کنم که زندگی را از دست داده‌ام که چیزی آرامم نمی‌کند. انگار زندگی کیف پولی قدیمی بوده که سال‌ها پیش در یکی از ایستگاه‌های متروی تهران از جیبم دزدیده‌اند و من هر روز هاج و واج قطارها برای بیست سال گشته‌ام تا پیدایش کنم. اما به خودم که می‌آیم می‌بینم من سال‌هاست فقط در همان ایستگاه اول، روی یکی از صندلی‌های بدقواره آبی نشسته‌ بودم. شاید تو بارها از مقابلم عبور کردی و من نفهمیدم.

ولی با اینکه در جوی‌های جانم هرزگاهی خون جاری می‌شود و از چشم‌هایم آبی نمکین، تلاش کردم جوهره‌ام را هر روز آب و جارو بزنم. در بلندگوهایم شجریان پخش می‌شود و مرکز فرماندهی تخیلاتم کنار هدف اصلی‌اش که تو باشی، به کتاب‌ها مشغول است و سازه وجودی‌ام را چکش می‌زند. دستانم کار می‌کنند تا حسابم جاری باشد و تعادل در بیشتر چیزها، سلامتی‌ام را تضمین می‌کنند.

همه این‌ها می‌گذرد. یک دهه این‌ور، یک دهه آن‌ور. جانم به ستوه می‌آید از نبودنت اما پرورش عشق، همان پیشه‌ای بود که از قبل دوستش داشته‌ام. اینکه چیزی که تعلقی ندارد را بسازی، بزرگ کنی و هرس کنی تا روزی که صاحبش از راه برسد. شاید عمرم قد ندهد و تنهایی و عشق را با خودم به گور ببرم. اما در این رودخانه زندگی که بی‌قایق و پارو رها شده‌ایم، مگر راهی جز ادامه‌دادن هم هست؟

ساچ / تیرگان ۱۴۰۵

عشقخاطرهزندگیرابطهدوستی
۱
۰
سالار چایچی
سالار چایچی
در بلاگ شخصی‌ام منتظرتون هستم. https://salinus.ir
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید