
گاهی تمام ذهنم پر از سوال میشود، پر از سوالی کهنه که به دیواره های ذهنم می کوبد تا بیرون بریزد. تا چکه کند از ذهنم و سر بخورد بر زبانم و جاری شود در دهانم. گاهی عمیقاً در فکر فرو میروم که بی تابی و میل به سرعت از کجا جوانه زده که اینگونه خشن و بی رحم به زندگیمان چنگ می زند. ما دقیقا از کی، فکر دو تا یکی طی کردن روزها و به تاخت سپری کردن لحظه ها را در سر پروراندیم و با قلم بزرگسالی به سر و صورتش طرح واقعیت زدیم؟ چه شد که تصمیم گرفتیم کفش دوی سرعت به پا کنیم و بی امان لابلای پستی و بلندی های زندگی از عمق جان و با تمام توان بدویم؟ با چه وعده ای و به چه هدفی، کل کودکی را با دقت تمام تا زدیم و در جیب هایمان فشردیم تا دست و پایمان را نگیرد در این رغابت سرعت، تا حواسمان را پرت نکند با لذت های عمیق در لحظه، با بیخیالی ها و خیالبافی های بی پروا و رهای کودکانه! چه بر سرمان آمد که یاد لذت عمیق لی لی کردن روی خطوط رنگی روزهای گرم کودکی، مثل پرنده ای سبک سر از خاطرمان پر کشید؟ به کدامین سو میدویم و به کدامین هدف دور و دراز دل بسته ایم که هوش و حواس و زندگی را از سرمان پرانده؟ و چه زمانی بود آخرین باری که زندگی کردیم؟ آخرین باری که گلی بوییدیم و عطر زیستن را ته اعماق جانمان فرودادیم؟ آخرین باری که با پای برهنه روی چمنزارهای بی بدیل زنده بودن قدم زدیم و چمن های خیسش را عمیقاً لمس کردیم؟ این سوالات و هزاران سوال دیگر که بر خط منطق رژه میروند و همراهمان در این مسیر بی پایان و بی انتها میدوند.