
وقتی برای فکر کردن نبود. زمان مثل دونده ای حرفه ای و چابک در حال گذر بود و بی وقفه می گذشت. صدای قلبش امانش را بریده بود که در گلویش می تپید و سکوت بی انتهای محیط را برهم می زد. حتی جرات جم خوردن نداشت. کوچک ترین صدایی می توانست جلب توجه کند و بر همه چیز در یک لحظه رنگ نیستی بزند. پاهایش را در شکمش جمع کرده و تا آنجا که استخوان های بدنش اجازه می داد، حتی کمی بیشتر، مچاله شده بود. دلش می خواست زمین باز می شد و او را تا انتهای بی نهایت می بلعید و به درون می کشید. گویی هیچ وقت سهمی در هستی نداشته و کوچک ترین اثری بر آن نگذاشته. صدای پاهایی که از بیرون می شنید مثل پتکی به سنگینی بار کل زندگی به سرش می خورد و او را بیش از پیش مستأصل می کرد. صدایی مبهم اما نزدیک، نزدیک و نزدیک تر! صدایی که ضربان قلبش را آنقدر بالا می برد که حتی با قورت دادن آب دهان هم به سختی می توانست آن را سرجایش نگه دارد تا بیرون نپرد. ثانیه ها و دقیقه ها از هم جلو می زدند و مجال تصمیم گیری نبود. ناگهان در کسری از ثانیه سیل سهمگین و کشنده فکرهای مختلف به ذهنش سرازیر شد. چرا من اینجا هستم و چه شد که من اینجا هستم؟ از کجا و چگونه به این نقطه رسیدم؟ اصلا اینجا کجاست و من اینجا چه می کنم؟ و در یک لحظه گویی میلیاردها ثانیه از تجربه زیستن از پیش چشمانش گذشت.
در هر صدم ثانیه هزاران هزار خاطره و لحظه، به دیواره مغزش می کوبید. هزاران انتخاب و هزاران تصمیم، هزاران موقعیت و هزاران بن بست. لحظه هایی نفس گیر و حیاتی. بالا و پایین زندگیش را ورانداز کرد و لحظه ها را کاوید. از کودکی و خانواده و دوستان تا تحصیل و کار و دانشگاه. از خانه و مدرسه و خیابان تا سفر و وقت گذرانی با افراد. از ارتباطات و اقوام و مربی ها تا آدم های خاص زندگی. یه لحظه درنگ کرد. آدم های خاص! و مثل دست اندازی عظیم همانجا گیر افتاد.
دردی کهنه را در تمام تنش حس کرد. جنس درد کهنه بود، می دانست. پس چرا تا این لحظه متوجهش نبود؟ همان طور مچاله و در خود پیچیده با دست هایش که دور بدنش قفل شده بود، فشار بیشتری وارد کرد، انگار زخمی ابدی را می توانست با این کار، آرام کند. آرام نمی شد. شعله ور تر می شد و می سوخت. در تمام جانش رسوخ می کرد. این درد از کجا آمده بود خدایا؟ در کدام پستوی قلب و جانش پنهان شده بود که حالا ناگاه سربرآورده بود؟ آدم ها، انتخاب ها، لحظه ها. هر فکر و خاطره ای که از جلوی چشمش رد میشد با سرعت حیرت آوری از سرش بیرون می ریخت و کم کم انگار درون قلبش را تهی می کرد. خاطره ها یکی پس از دیگری می آمدند و می رفتند و بی رحمانه او را تهی تر می کردند. سرش پر از خاطره ها بود و آدم ها، آدم ها و لحظه ها، لحظه ها و انتخاب ها، انتخاب ها و فرصت ها، فرصت ها و مسیرها، مسیرها و تجربه ها، تجربه ها و روزها، روزها و اتفاقات، اتفاقات و تصمیم ها، تصمیم ها و سرنوشت، زندگی، الان، اینجا، همین لحظه، همین موقعیت، همین احساس، همین... همین نقطه. و ناگهان ذهنش هم خالی شد، خالی از هر خاطره، هر حس، هر تجربه، خالی خالی. مثل ذهن کودکی تازه متولد شده، گویی همه چیز را فهمیده بود و هیچ چیز را نفهمیده بود. گویی می دانست و نمی دانست. مسیر این نقطه را دیده بود، مسیری که به اینجا منتهی می شد را لمس کرده بود، به یاد آورده بود. صدای پاهایی که نزدیک تر می شد. زنجیرهایی که سال ها او را به بند کشیده بود، با یک احساس، یه موقعیت، یه روز، یه تصمیم و یک انتخاب. و حالا او اینجا بود در بند آن خود انتخابی محض. خود انتخابی! چه واژه عجیبی. اما حالا باید چه می کرد؟ کاش زمان را می شد به عقب هل داد و عقربه ها را برعکس چرخاند و زندگی را وارونه کرد. اما حیف و صد حیف که زندگی واقعی تر از اینهاست. بند و زنجیر خود انتخابیش هر لحظه نزدیک تر می شد و راه فراری نبود. در یک لحظه انگار تمام ترس و وحشت دنیا به قلبش پاشید و تردید، جانش را پر کرد. عقربه هایی که بیخیال می چرخیدند، انگشتانی که حالا کاملا مشت شده بودند و صدای پایی که تقریبا بالای سرش بود. فرصت تمام شده بود. همینجا بود، درست بالای سرش. اتفاق افتاده بود، همانی که نباید می افتاد. می توانست باز هم بزدل بماند و کنج حادثه پنهان شود و اجازه دهد هر کس او را به سویی بکشد. اما این بار نه! چشمهایش را بست، تمام رنج ها و ترس ها را با بغض پایین داد، تمام قدرتش را که سال ها سرکوب شده بود و گوشه ذهنش چال شده بود، جمع کرد و ایستاد، با تمام وجودش ایستاد. فریاد زد با تمام خود فریاد زد. فریادی به بلندای آسمان و به قدرت صاعقه، فریادی که هزاران لحظه و ثانیه در خود داشت، هزاران انتخاب، هزاران تصمیم. گویی تمام او یکی شد و غرید. سپس با تمام توان او را کنار زد و رفت. رفت و آزاد شد، آزاد شد و خندید، خندید و زندگی کرد.