همینکه آسمان هست؛
همینکه پرندههای مهاجر تصمیم ندارند راه خود را از آسمان شهر دور و جدا کنند خوششانسی است.
برای من خوششانسی است وقتی میبینم درخت هلو خانه همسایه شاخ و برگ و میوهاش را اینطرف دیوار پایین ریخته است تا صبح به صبح و هر وقت از روز و شب چشمم به سبز تازه برگها گره بخورد و دلیلی برای حال خوب داشته باشم. اکنون نه پاییز است نه زمستان؛ هر دو اینها را از سر گذراندهایم پس میتوانم حسابی از سبز بودن درختها در پس زمینهای از صدای گنجشکها لذت ببرم.
راستش را بخواهید خودمان درخت زردآلو داشتیم اما همین چند وقت پیش از آفت خشکید.
آسمان پر از دستههای کوچک و بزرگ و پرندهها است؛ از کجا میآیند و به کجا میروند نمیدانم. حتی نمیدانم پرستوهای مهاجر هستند یا نام دیگری دارند. فاصله زیاد است و تشخیص هویت آنها برای من ساده نیست. تفاوتی هم ایجاد نمیکند که نام و نشانشان را بدانم، چرا که برای من حضورشان مهم است و امید.
چندتایی شاید پنجاه یا صد کبوتر قمری دور و اطراف خانه ما زندگی میکنند دو تا آنها زیر سقف خانه ما لانه دارد. صبحها که چرخی در حیاط میزنم تعداد بیشتری از آنها را میبینم که در اطراف خانه نمیهکاره روبرویی پرسه میزنند. روی اسکلت خانه مینشینند، چند ثانیهای طول نمیکشد پرواز میکنند سمت تیر برق و کابلهایی که امتدادشان معلوم نیست؛ گاهی هم لبه دیوار مینشینند و نفسی تازه میکنند. و این الگو را بارها و بارها تکرار میکنند.
بدم نمیآید هم کلامشان شوم تا بدانم ذوق پریدنشان چیست؟ ذوقی که شاید از سر بیقراری برای مصرف لحظهها باشد. بله گمان میکنم که نمیخواهند حتی یک لحظه از عمرشان به بیبطالتی بگذرد.
همین حین نگران میشوم، که نکند زمانی برسد که هیچ نشانی از طبیعت در شهر باقی نماند؛ فکرش را بکنید اگر شهر فقط شهر بود چه میشد؟! مثلا وقتی از شهر بیرون میزدیم آن وقت آسمان، درختها، پرندهها و گنجشکها و حتی گربهها پدیدار میشدند. فکر و تصور وحشتناکی است.
چه خوب است که سقف شهرمان آسمان است و هنوز قدری مهر برای همزیستی با حیوانات و پرندگان و درختها داریم.