ویرگول
ورودثبت نام
Arezoo
Arezooداستانام خیلی کوتاهن، ولی خب بعضی وقتا یه عالمه فکر توشونه…
Arezoo
Arezoo
خواندن ۱ دقیقه·۲ ماه پیش

آینده

واقعاً راست می‌گن…

آدمیزاد به تبی بنده.

شکننده، شبیه همون برگ نازکی که دیر از شاخه جدا شد.

حق دارن می‌گن: از زندگیت نهایت لذت رو ببر!

چون آینده، یعنی اون لحظه‌ای که جلوی آینه می‌ایستی…

و خودت بودن زیر سوال می‌ره.

اون لحظه، هنوزم خودت رو دوست داری؟

یا پشت سرت، فقط رد پای حسرت‌ها هنوز از دور شنیده می شن؟

راستشو بخوای می‌ترسم…

از ناتوان شدن.

از اینکه دوباره بشکنم…

خودم رو ببازم توی پیچ‌وخم سال‌ها.

یا شایدم نه!

شاید اون روز بگم: من از تمام لحظه‌هام لذت بردم.

اون لذت‌ها، همون سوخت امروز منن برای ادامه دادن.

نمی‌دونم پیر شدن چه شکلیه.

نمی‌دونم گره‌های زمان چه نقشی روی صورتم می‌کشن.

اما می‌تونم انتخاب کنم که الان، زندگی کنم.

شاید آینده شبیه پاییز باشه.

می‌گن پاییز وقت زواله.

اما من فکر می‌کنم هر برگ زرد افتاده،

داستانی از زیبایی در خودش داره.

تو چی؟ به پیر شدنت فکر می‌کنی؟

چه داستانی برای گفتن خواهی داشت؟

امروزت چقدر شبیه همون لذتی بود که می‌خواستی؟

پیریتنهاییپاییزآیندهدلنوشته
۲۳
۴
Arezoo
Arezoo
داستانام خیلی کوتاهن، ولی خب بعضی وقتا یه عالمه فکر توشونه…
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید