
سلام من!
امسال اولین سالیه که روز تولدم برات نامه مینویسم.
و امسال با همهٔ سالهای قبل یه فرق اساسی داشت.
تو بعد از پانزده سال دوباره قلم به دست گرفتی
و از نو شروع به نوشتن کردی.
شش ماهه که تو ویرگول مینویسی،
و هر بار که نظر دوستانت رو میخونی،
قلبت بیسروصدا پُر میشه از شوق.
روزی رو یادمه که حتی شک داشتی
کسی بخواد نوشتههاتو بخونه.
آدمی با آرزوهای کمرنگ،
با اعتمادبهنفسی که تقریباً از دست رفته بود،
بدون امید روشن، بدون انگیزهٔ مشخص.
اما امروز
همون آدم، چشمانداز داره.
هدف داره.
و آروم و ثابت، روی مسیرش ایستاده.
اگه به منِ یک سال پیش میگفتن
قرارِ اینهمه رشد ذهنی و روحی رو تجربه کنی،
احتمالاً باور نمیکردم.
امسال تولدم
نه جشن رسیدنه،
نه سوگواری نرسیدن؛
فقط یک مکثه.
برای کسی که ایستاده،
اما هنوز داره راه میره؛
و دیگه خودش رو بابت دیر رسیدن
تنبیه نمیکنه.
یک سال دیگه گذشت…
نه همهچیز درست شد،
نه همهچیز خراب موند.
نه به اون نقطهای که میخواستم رسیدم،
نه دیگه همون آدمِ قبلم.
ظاهراً وسط راهم…
و این، فعلاً بهترین جای ممکنه.
با همهٔ زخمهام،
با رؤیاهام،
و با مهربونیِ بیشتری نسبت به خودم.
به خودم، در سالی که گذشت:
ممنون که نمردی،
نرفتی،
و ادامه دادی.
همین کافیه
برای روشن کردن
یه شمع.
تولدت مبارک، من.