
نصفهشبه.
نسیم خنک بهاری، مثل پتوی نازکی از حریر، روی پوستم مینشیند.
دارم فکر میکنم فردا بیدارش نکنم.
صبح کلاس آنلاین دارد.
حالا اگر یک روز نرود، مگر چه میشود؟
شاید بتوانم چند ساعت را برای خودم نگه دارم.
برای خودم و رمانی که اینهمه وقت است بین ظرفها، لباسها، تکلیفها و خوابهای نصفهنیمه جا مانده.
شب، آدم را وسوسه میکند که با خودش صادقتر باشد.
با صدای جیرجیرکها، با این خنکی آرام، با این سکوتی که انگار بالاخره چیزی از من نمیخواهد.
نمیتوانم یک روز، فقط یک روز، به خودم فکر کنم؟
پس این عذاب وجدان از کجا میآید؟
انگار نه انگار که قرار است فقط یک کلاس را از دست بدهد؛
انگار فردا قرار است سر همان کلاس، جهان را از نو کشف کنند و من دارم آیندهاش را خراب میکنم.
چیزی به تمام شدنش نمانده.
این مدرسه، این سال، این فشار همیشگیِ مراقب بودن.
تیکتاک.
تیکتاک.
لعنتی، کمی آرامتر.
زمان بیرحمتر از آن است که منتظر من بماند.
او میتازد و من، با همه چیزهایی که به دستوپایم بستهام، فقط سعی میکنم عقب نمانم.
رها کنم؟
یا بگذارم بندِ مسئولیت باز هم دور دستهایم سفتتر شود؟