
اگه بخوام از وضعیت این روزهام بگم،تعریف درستی براش ندارم.
ترکیبی از سختترین حالتهای انسانی.
عزادارِ آدمهایی شدم که نه اسمشون رو میدونستم نه چهرهشون رو میشناختم، اما صرفاً انسان بودنشون،هموطن بودنشون،اجازه نمیداد بیتفاوت باشم.
غم سنگینی بود. بیراهِ تخلیه، بیخاکسپاری،بیخداحافظی.
فقط تلنبار شد توی دلم و هر روز سنگینتر شد.
این بار حتی گریه هم بار رو سبک نکرد؛ خشم رو فعال کرد، خشمِ عمیقی که هنوز فوران نکرده.
همون روزهایی که روانم زیر آوار بود، باید پرستار میشدم، مادر می ماندم، همسری می کردم...در حالی که خودم ویرانه بودم.
تب، لرز، سرفه…
اینها ویروس نبودند؛ اعتراضِ بدنم بودند به فشارِ بیوقفهٔ سوگ،خشم، خبرهای منفی،و ناامیدی.
درسته که عزادار بودم، خشمگین بودم، مراقبی که مراقب نداشت، خسته بودم؛ اما هنوز سرپام و ستونهای این زندگی رو نگه داشتم.نه چون نشکستم،بلکه چون وقتِ فروریختن ندارم.