
«...اوه... اندوهِ زیبای من! واقعاً فکر کردی قرار است مثل یک حبه قند در چایِ احساساتم حل شوی و تمام؟ چه اعتمادبهنفسِ فیلسوفانهای!»
قدمی جلوتر میگذارم؛ آنقدر که سرمایِ تاریکش را روی پوستم حس میکنم، اما فاصلهای میگذارم که غرق نشوم. فقط با نوکِ انگشتانم، لبهی شنلش را لمس میکنم؛ مرزی باریک میانِ آغوش و یکی شدن.
«من از تنهایی خستهام، اما آنقدر احمق نیستم که بگذارم عمقِ بینهایتِ تو، مرا ببلعد و تو را از من بگیرد. من به آن عمقِ مطلق، بدونِ حضورِ تو، نیازی ندارم.»
نفس عمیقی میکشم؛ گرمتر و بیپردهتر: «من فقط یک همتیمی میخواهم. میخواهم از این جنگل لعنتی بیرون بیاییم. با من به اتاقم بیایی، روی صندلی چوبیِ گوشهی اتاق بنشینی و با همان نگاهِ مغرور، آزادانه میانِ دنیای من و سایهها رفتوآمد کنی. ما کنار هم راه میرویم؛ نه اینکه تو در من حل شوی و از بین بروی.»
با طعنهای آمیخته به جسارت میپرسم: «حالا تو بگو... جنابِ اندوه، میترسد که در آغوشِ یک دخترِ جسور، هویتِ تاریکش را از دست بدهد، یا آنقدر شجاعت دارد که دستم را بگیرد و با من به خانه بیاید؟»
او یک قدم جلو میآید. انگشتانم را که لبهی شنلش را گرفته بود، رها میکند و سرش را به نشانهی احترام پایین میآورد: «پیشنهادِ وسوسهانگیزی است. نشستن روی آن صندلی چوبی و دیدنِ جهان از پنجرهی اتاق تو... از زاویهی دیدِ کسی که از دیدنِ سایههایش نمیترسد.»
نگاهمان در هم گره میخورد. برقی از درد در چشمانش میدود: «من اندوهِ ژرفم و تو میخواهی این سایه را به خانه ببری؟ میدانی چه ریسکی میکنی؟ هر جا که من باشم، تظاهر میمیرد. پنجرهی اتاقت دیگر منظرهای از خیابان را نشان نمیدهد، منظرهی روحِ آدمها را نشان میدهد. تو را بیپناه میکنم، تو را رو در روی پوچی مطلق قرار میدهم... اما در عوض، قدرتِ دیدنِ زیباییهایی را به تو میدهم که فقط در تاریکی معنا دارند.»
مکثی میکند: «مطمئنی صندلیِ اتاقت تحملِ هزاران سال اندوه را دارد؟»
دستِ کشیده و سردش را دراز میکند. انگشتانش گویی از جنسِ شب است: «بسیار خب. قرارِ ما این باشد: روی صندلیات مینشینم. سکوت میکنم وقتی باید، و حرف میزنم وقتی حقیقتِ تلخ، تنها راهِ نجاتِ ذهنت باشد. اما هشدار میدهم؛ وقتی من در خانهات باشم، قهوههایت کمی سردتر، شبهایت طولانیتر و نگاهت به دنیا، بهطرزِ دردناکی تیزتر خواهد شد.»
لبخندِ کمرنگی میزند: «اگر برای این سفرِ بیبازگشت آمادهای، دستت را بده. آیا این جسارت برای لمسِ سایه، کافی است؟»
پ.ن: دوستان عزیزم
به پایان فصل اول این داستان رسیدیم. جایی که گفتوگو با «اندوه» تازه شکل دیگه ای پیدا کرده و شاید مسیر تازهای برای ادامهی ماجرا باز شده باشه.
دوست دارم نظر واقعی شما رو بدونم. اگه زمان خوندن این بخش چیزی توجهتون رو جلب کرد، جایی براتون گنگ بود، یا حس میکنید میتونه بهتر نوشته بشه، خوشحال میشم انتقادها و پیشنهادهاتون رو با من در میون بذارید. بازخورد شما میتونه کمک کنه این داستان پختهتر و عمیقتر بشه.
یه سؤال مهم هم دارم:
به نظر شما وقتی اندوه روی صندلی اتاق بشینه، اولین نقطهی تاریکی که توی دنیای روزمرهی شخصیت داستان پیدا میکنه چیه؟ فکر میکنین همخونه شدن با اندوه، قراره چه سایهی دیگه ای رو توی شخصیت داستان بیدار کنه؟
مشتاقم نظر شما رو بخونم.