ویرگول
ورودثبت نام
Arezoo
Arezooدر جست‌وجوی آن نُتِ گمشده‌ای که سکوتِ میانِ دو خنده را معنا می‌کند. فرزندِ ارشدِ حافظه‌ی مخدوش؛ آنجا که تظاهر می‌میرد و زیبایی، فقط در تاریکی می‌درخشد. ✨🎻
Arezoo
Arezoo
خواندن ۴ دقیقه·۶ روز پیش

نوایِ فراموشی

چند قدم به سمت دروازه‌های عظیم قلعه برداشتم. هرچه جلوتر می‌رفتیم، هوا غلیظ‌تر و سنگین‌تر می‌شد؛ انگار اتمسفرِ اطرافِ دژ، از جنسی دیگر بود.

هنوز چند متری با درگاه سنگی فاصله داشتیم که ناگهان ضربه‌ای نامرئی به سینه‌ام کوبید.

چیزی شبیه به دیواری شیشه‌ای و غیرقابل‌عبور، مانع پیشروی‌ام شد.

فشار هوا به قدری بالا رفت که حس کردم ریه‌هایم در حال مچاله شدن هستند. ناله‌ی خفیفی از گلویم خارج شد و زانوهایم خم شدند.

اگر دست‌های مورن نبود، روی سنگفرش سرد سقوط می‌کردم.

ویل با سرعتِ باد خودش را به ما رساند.

با چهره‌ای درهم‌کشیده و خشمگین، رو به مورن فریاد زد:
— بهت که گفتم! اون هنوز آماده نیست. تو داری با این کارات رسماً نابودش می‌کنی!

مورن کوچک‌ترین توجهی به آشفتگیِ ویل نکرد.

تمام تمرکزش روی من بود.

بازویم را گرفت و با لحنی که تلاش می‌کرد آرامش را به رگ‌هایم تزریق کند، گفت:
«نیاز به زمان داری. قلعه داره پسِت می‌زنه... چون چیزی درون تو تغییر کرده که با هویتِ قبلیِ این مکان همخوانی نداره.»

مورن به تکه‌سنگِ بزرگی زیر سایهٔ درختی در حاشیهٔ جاده اشاره کرد:
«یکم اینجا بشین. استراحت کن و بذار روحت با اتمسفر اینجا هم‌سطح بشه. شاید یادمون بیاد چرا این مانع سر راهمون قرار گرفته.»

با پاهای لرزان خودم را به سنگ رساندم و نشستم.

تکیه‌ام را به تنهٔ زبرِ درخت دادم و دست‌های سردم را روی زانوهایم گذاشتم.

ویل کمی دورتر، با شتاب قدم می‌زد و زیر لب غرولند می‌کرد.

در این میان، مورن دستش را به زیر ردای بلندش برد.

وقتی دستش بیرون آمد، ساز عجیبی در میان پنجه‌های بلند و استخوانی‌اش خودنمایی می‌کرد؛ چنگی که نگاه کردن به آن، نفس را در سینه حبس می‌کرد.

بدنهٔ ساز از استخوانی یک‌پارچه و پهن تراشیده شده بود؛ استخوانی تیره که نمی‌دانستی متعلق به چیست؛ اژدها، فرشته، یا شاید اولین موجودی که روی این زمینِ خاکی، طعم گزندهٔ غم را چشیده بود.
روی بدنه، چند ترک عمیق و کهنه به چشم می‌خورد که انگار با تاریکیِ متراکم پر شده بودند. در بخش‌هایی از آن، خزه‌های خشک و سبزرنگی روییده بود و سیم‌های کدرش، زنگ‌زده به نظر می‌رسیدند. حتی یکی از سیم‌ها از وسط پاره شده و دور خودش پیچیده بود. با دیدن آن حس می‌کردی این ساز، هم‌سنِ تمام اندوه‌های جهان است.

با صدایی ضعیف پرسیدم:
— مورن... تو چطوری این ساز رو کوک می‌کنی؟

سیم‌هاش که تقریباً نابود شدن.

مورن نگاه عمیقی به ساز انداخت و انگشتانش را روی اولین سیمِ زنگ‌زده گذاشت:
«من هیچ‌وقت سازم رو کوک نمی‌کنم، نایرا.»
مکثی کرد و با گوشهٔ لبش لبخند تلخی زد:
«هر بار که در دنیا قلبی می‌شکنه یا کسی غمگین می‌شه، یکی از این سیم‌ها خودش کشیده و کوک می‌شه. غمِ انسان‌هاست که سازِ من رو تنظیم می‌کنه. کارِ من... فقط نواختنه.»

او دستش را حرکت داد.

تا پیش از آنکه انگشتانش سیم‌ها را لمس کنند، ساز کاملاً لال بود؛ حتی باد هم وقتی از میان سیم‌هایش رد می‌شد، جرئت نداشت صدایی تولید کند.

اما به محض اینکه اولین ناخنش روی سیمِ زنگ‌زده کشیده شد، تمام جنگل تکان خورد.

موسیقی نبود؛ ارتعاشی بود که مستقیماً از استخوان‌های خودم عبور کرد.

مهِ روی زمین مثل موج‌های دریا به لرزه درآمد و پس رفت. حتی برگ‌های خشکِ روی زمین، بدون وزشِ باد، شروع به لرزیدن کردند.

مورن می‌نواخت و هر نت، مثل فرورفتن سوزنی در قلبم بود. غمی باستانی از زمین بلند شد و روی سینه‌ام آوار شد. اشک‌هایم بی‌اختیار، گرم و سوزان، روی گونه‌های یخ‌زده‌ام جاری شدند.

سرم را میان دست‌هایم گرفتم.

هق‌هقم در میان طنینِ سنگینِ چنگ گم شده بود.

آخرین نت هنوز در هوا می‌لرزید که احساس کردم چیزی از درونم کنده شد؛ انگار حافظه‌ای که سال‌ها زیر خاک دفن شده بود، نفس کشید.

دیگر روی آن سنگ سرد نبودم.

صدا تغییر کرد.

صدای چنگ جای خودش را به صدای خشک و تیزِ جیرجیرِ یک لولای آهنیِ زنگ‌زده داد.
من و مورن، همزمان، در نقطه‌ای موازی از زمان ایستاده بودیم و به یک صحنه نگاه می‌کردیم:

دختری که شبیه من بود — یا شاید خودِ من در گذشته‌ای دور — جلوی دروازهٔ بزرگ همین قلعه ایستاده بود.

بارانِ شدیدی می‌بارید.

در دست راستش کلید طلاییِ بزرگی بود. با دست‌هایی لرزان اما مصمم، کلید را در قفل سنگینِ دروازه چرخاند.

صدای خشک و مهیبِ قفل شدنِ دروازه در کل جنگل طنین‌انداز شد.
دختر کلید را بیرون کشید، آن را به تاریکیِ پشت سرش پرت کرد و با صدایی که از خشم و اندوه می‌لرزید، فریاد زد:
— من دیگه هیچ‌وقت اینجا برنمی‌گردم! هیچ‌وقت!

تصویر با ضربهٔ ناگهانی و آخِری که روی ساز نشست، شکست و فرو ریخت.

من دوباره روی سنگ نشسته بودم، تندتند نفس می‌کشیدم.
مورن هنوز چنگ را در دست داشت.
انگشتانش روی آخرین سیم خشک شده بودند.
برای اولین بار، در نگاهش چیزی شبیه ناباوری موج می‌زد.
لب‌هایش آرام تکان خورد.
«...تو بودی.»

سازاندوهسورئالداستان
۴۵
۸
Arezoo
Arezoo
در جست‌وجوی آن نُتِ گمشده‌ای که سکوتِ میانِ دو خنده را معنا می‌کند. فرزندِ ارشدِ حافظه‌ی مخدوش؛ آنجا که تظاهر می‌میرد و زیبایی، فقط در تاریکی می‌درخشد. ✨🎻
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید