
چند لحظه طول کشید تا نفسهایم آرامتر شود
هوا هنوز سنگین بود؛ همان سنگینی بعد از رعد، وقتی صدا تمام شده اما ارتعاشش هنوز در استخوانهایت میپیچد.
به مورن نگاه کردم. روی صندلی همیشگیاش نشسته بود، کمی خمیده، با همان سکوتی که همیشه قبل از حرفهایش میآمد.
گفتم: — مورن… با کی حرف میزدی؟
جواب نداد.
فقط نگاهم کرد. طولانی. عمیق. انگار چیزی را در صورتم جستوجو میکرد.
— مورن…؟
باز هم سکوت.
بعد سرش خیلی آهسته به سمت گوشهی تاریک اتاق چرخید؛ جایی که کمد دیواری سایهی سنگینی روی دیوار انداخته بود.
نگاهش را دنبال کردم.
چیزی آنجا نبود. یا دستکم چیزی که بشود دید.
اما همان لحظه سرمایی که تا زانوهایم بالا آمده بود دوباره حرکت کرد. این بار آهستهتر. عمدیتر.
نفس کشیدن سخت شد.
صدایش را شنیدم.
نه از گوشهی اتاق. نه از پشت سرم.
از فاصلهای که نمیشد با متر اندازه گرفت.
«بالاخره زمان دیدار رسید.»
بدنم بیاختیار سفت شد.
همان صدای زنانه بود. نرم. آرام. اما زیر آن آرامش چیزی بود که مثل تیغهی باریکی روی پوست میلغزید.
گفتم: — کی اونجاست؟
سکوتم به دیوارها خورد و برگشت.
قلبم تندتر میزد.
— مورن…؟
مورن چیزی نگفت.
صدای زن درست کنار گوشم زمزمه کرد:
«خیلی منتظرت بودم. میتونستی زودتر بفهمی.»
چشمهایم در تاریکی اتاق میگشت. هیچ سایهای تکان نخورد.
هوای کنار تخت کمی فشرده شد.
«ولی تو همیشه دیر متوجه میشی.»
با اخم به مورن نگاه کردم. در آن لحظه فقط انتظار داشتم او مراقبم باشد.
صدایم بلندتر شد: — خودتو نشون بده.
خندهای کوتاه، آرام، کنار گوشم پیچید.
«اگه نشون بدم، دیگه نمیتونی وانمود کنی همهچیز عادیه.»
سرم را تند چرخاندم.
کسی آنجا نبود.
اما موهای کنار گردنم آهسته تکان خوردند؛ انگار نفسی از کنارشان گذشته باشد.
مورن آهی کشید و از جایش بلند شد.
— بس کن.
صدای زن آرام شد، اما عقب نرفت.
«همیشه ازم میخوای ساکت شم.»
مورن به تاریکی خیره شد.
— هنوز وقتش نیست.
چند ثانیه سکوت.
بعد صدا، ملایمتر گفت:
«وقت چی؟ اینکه بفهمه تنها نیست؟»
سینهام بالا و پایین میرفت. به مورن نگاه کردم.
او چشمهایش را برای لحظهای بست؛ مثل کسی که تصمیمی را برخلاف میلش میگیرد.
آهسته گفت:
— وِیل… بس کن.
نامش در ذهنم پیچید.
وِیل.
در همان لحظه سرما تا کمرم بالا آمد.
خندهی آرام زن در اتاق پخش شد.
از سمت کمد سایهای جدا شد.
سایه ی زن مانند آینه ی شکسته در اتاق تکثیر شد.
سایهها یکییکی در هم فرو رفتند. مثل تکههای شکستهی آینه که راه خانه را پیدا کرده باشند. تعدادشان کمتر شد. پنج. سه. دو.
و در نهایت تنها یک پیکر زنانه در تاریکی باقی ماند.
خنده ای آرام کرد :
«چه افتخاری… جناب مورن شخصاً منو معرفی کرد.»
مورن اخم کرد.
— مجبورم کردی.
چند ثانیه سکوت.
آهسته جلو آمد. هرچه نزدیکتر میشد، شکلش واضحتر میشد.
«سلام نایرا.»
اسمم در دهانش عجیب آشنا بود. نه مثل وقتی که غریبهای صدایت میکند.
بیشتر شبیه کسی که سالهاست اسم تو را بلد است.
گفتم: — تو… کی هستی؟ اینجا چیکار میکنی؟
مکث کوتاهی کرد.
«من خیلی وقته اینجام.»
قلبم محکم به قفسهی سینهام میکوبید.
— اما من هیچوقت ندیدمت.
لبخند زد.
«تو خیلی چیزها رو ندیدی، عزیزم.»
مورن کنار پنجره ایستاده بود، پشتش به ما. مه سرد بیرون را نگاه میکرد.
با صدای خشکی گفت: — بس کن.
ویل توجهی نکرد. کنار من روی تخت نشست.
سرما همراهش آمد.
«هر بار که تردید کردی، من اونجا بودم.»
نفسم در سینه حبس شد.
«هر بار که خواستی اعتماد کنی…»
سرما تا نزدیکی قلبم بالا آمد.
«و هر بار که نزدیک بود اشتباه کنی.»
مورن ناگهان مثل هالهای از دود سیاه حرکت کرد. ویل را از تخت کند و به دیوار کوبید.
— عذابش نده.
ویل آرام گفت:
«چرا؟ مگه دروغ میگم؟ »
بعد صدایش نرمتر شد. نزدیک گوشم.
«من فقط مراقبشم.»
مورن رهایش کرد.
— با ترس؟
ویل یک قدم جلو آمد.
«با واقعیت.»
پتو را دور خودم جمع کردم.
— تو منو میترسونی.
چند ثانیه سکوت.
ویل لبخند محوی زد.
« این بزرگترین سوتفاهم بین ماست. »
چند لحظه سکوت کرد.
«من ترس نیستم نایرا.»
مکث کوتاهی کرد و نگاهش به مورن افتاد.
« من بهای زنده موندنتم...»