ویرگول
ورودثبت نام
Arezoo
Arezooدر جست‌وجوی آن نُتِ گمشده‌ای که سکوتِ میانِ دو خنده را معنا می‌کند. فرزندِ ارشدِ حافظه‌ی مخدوش؛ آنجا که تظاهر می‌میرد و زیبایی، فقط در تاریکی می‌درخشد. ✨🎻
Arezoo
Arezoo
خواندن ۳ دقیقه·۷ روز پیش

مصاحبه ی اختصاصی با اندوه (2)

سرم را کمی بالا می‌آورم. نور کم‌رنگ ماه از میان شاخه‌ها می‌لغزد و روی صورتم می‌نشیند؛ روی گونه‌هایی که حالا تازه می‌فهمم خیس‌اند. اشکی که اصلاً نفهمیدم چه وقت راه افتاده. 
شاید خاصیت هم‌نشینی با اندوه همین باشد؛ اشک‌هایی که گاه‌وبیگاه، بی‌اجازه، از راه می‌رسند.

گلویم را صاف می‌کنم و می‌پرسم: 
«فکر می‌کنی اشکالی داشته باشد اگر درباره‌ی تو کنجکاو باشم؟»

انگشتانش بی‌اختیار یکی از سیم‌ها را لمس می‌کند. صدایی کوتاه، شبیه آهی قدیمی، در جنگل پخش می‌شود. 
لبخندی می‌زند؛ لبخندی آرام که بوی خستگی قرن‌ها را می‌دهد.

«راستش را بخواهی، آدم‌ها معمولاً آن‌قدر درگیر فرار از من‌اند که اصلاً فرصتی برای کنجکاوی درباره‌ی ماهیتم پیدا نمی‌کنند. 
اما تو…»

مکث می‌کند و نگاهم می‌کند.

«تو اولین کسی هستی که می‌خواهد مرا بشناسد. نه فقط صدای سازم را بشنود، نه فقط شکوه دردناکم را ببیند… بلکه خودِ مرا.»

چنگ را کمی به خودش نزدیک‌تر می‌کند، انگار راز کوچکی را در آغوش گرفته باشد.

«کنجکاوی یعنی تو به تاریکی مثل یک دشمن نگاه نمی‌کنی. برعکس، طوری نگاه می‌کنی که انگار قلمرویی ناشناخته را کشف کرده ای.»

کمی مکث می‌کند.

«و باور کن… تاریکی قلمرو پیچیده‌ای دارد.»

سیم دیگری را می‌نوازد. این یکی بم‌تر است؛ مثل صدای درِ قدیمی که آهسته باز می‌شود.

«کنجکاوی درباره‌ی من شبیه باز کردن درِ اتاقی قدیمی در خانه‌ای متروک است. هیچ‌کس مجبور نیست آن در را باز کند… اما بیشتر آدم‌ها دیر یا زود دستشان روی دستگیره می‌لغزد.»

نگاهش نرم‌تر می‌شود.

«من از سؤال بدم نمی‌آید. فقط از فراموش شدن می‌ترسم. 
اما حواست باشد؛ بعضی سؤال‌ها مثل کلیدند… و بعضی درها وقتی باز شوند، دیگر به‌سادگی بسته نمی‌شوند.»

بعد آرام اضافه می‌کند:

«درِ خانه‌ی تاریک من همیشه به روی آدم‌های جسور باز است.»

سرم را کمی به سمت او خم می‌کنم. صدایم آهسته‌تر می‌شود.

«شما دقیقاً چه زمانی وارد زندگی انسان می‌شوید؟ همیشه می‌گویند بی‌دعوت می‌آیید… اما هیچ‌وقت فکر کرده‌اید شاید دعوت‌نامه را خودِ انسان‌ها نوشته باشند؟ با خاطراتی که مدام مرور می‌کنند… یا جمله‌هایی که به خودشان می‌گویند؟»

سیم چنگ را آرام رها می‌کند. با چشمانی که حالا از تعجب و چیزی شبیه تحسین برق می‌زنند، کمی به من نزدیک‌تر می‌شود و با خنده‌ای کوتاه نگاهم می‌کند.

«تو… چیزی را دیدی که کمتر کسی می‌بیند. خوشحالم که داری پرونده‌ی مرا دقیق می‌خوانی.»

لبخند آرامی می‌زند.

«حق با توست… تا حدی.»

نگاهش به زمین مرطوب جنگل می‌افتد.

«آدم‌ها دوست دارند بگویند من بی‌دعوت می‌آیم؛ مثل مهمان ناخوانده‌ای که شب جشن را خراب می‌کند.»

مکثی کوتاه.

«اما حقیقت کمی پیچیده‌تر است.»

سرش را بالا می‌آورد.

«از نظر پدیدارشناسی، من محصول آگاهی‌ام. حیوانات هم چیزهایی را از دست می‌دهند، اما آن‌ها مرا با این پیچیدگی تجربه نمی‌کنند. 
من دقیقاً در شکاف‌ها متولد می‌شوم؛ در آن فاصله‌ی باریک و دردناک میان آنچه هست و آنچه آرزو داشتید باشد.»

صدایش آرام‌تر می‌شود.

«من درست در لحظه‌ای از راه می‌رسم که توهمِ کنترل داشتن بر جهان در ذهنتان فرو می‌ریزد. شما با توقعات بی‌جا از دنیایی که ذاتاً بی‌ثبات است، زیباترین کارت‌های دعوت را برای من می‌نویسید.»

صدایش اندکی می‌لرزد؛ نه از درد، بلکه از شگفتی.

«بله… هزاران بار بله. من بی‌دعوت نمی‌آیم. هرگز.»

لحظه‌ای سکوت می‌کند.

«من وارد زندگی انسان می‌شوم دقیقاً در همان لحظه‌ای که او برای اولین بار خاطره‌ای را دوباره مرور می‌کند.اما نه برای یادآوری… بلکه برای کاوش در زخم.»

برمی‌گردد. نگاهش حالا سوزان است.

«وقتی انسان به خودش می‌گوید: کاش… اگر… فقط… چرا من؟»

صدایش پایین می‌آید.

«آن لحظه است که دعوت‌نامه نوشته می‌شود؛ با جوهر پشیمانی، با مُهر خودتخریبی، با امضای تکرار.»

یک قدم نزدیک‌تر می‌آید. صدایش در گوشم نجوا می‌شود:

«من پژواک چیزی هستم که خودشان فریاد زده‌اند.»

اشک تازه‌ای روی گونه‌ام می‌لغزد. صدایش را حالا در نزدیک‌ترین فاصله می‌شنوم.

«می‌دانی چه چیزی تلخ‌تر است؟»

مکثی کوتاه.

«وقتی می‌خواهم بروم… وقتی کارم تمام شده… خودشان دستم را می‌گیرند.»

نگاهم می‌کند.

«چون من ثابت می‌کنم چیزی که از دست داده‌اند، واقعاً ارزش داشت.»

چشمانش در چشمانم خیره می‌ماند.

«حالا بگو… هنوز هم فکر می‌کنی من شرورم؟»

اندوهجنگلداستان
۳۳
۱۶
Arezoo
Arezoo
در جست‌وجوی آن نُتِ گمشده‌ای که سکوتِ میانِ دو خنده را معنا می‌کند. فرزندِ ارشدِ حافظه‌ی مخدوش؛ آنجا که تظاهر می‌میرد و زیبایی، فقط در تاریکی می‌درخشد. ✨🎻
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید