
اگه این داستان رو خواندید و با فضای اون ارتباط گرفتین، توی کامنتها به من بگید.
اگه بدونم این روایت برای شما هم زنده اس، ادامهی اونو با دل و جون می نویسم.
فصل اول
نوازندهی جنگل
صدای قدمهایم روی خاک خیسِ جنگل، آرام و سنگین بلند میشد؛ صدایی نرم که در بوی باران و برگهای خیس حل میشد و دوباره به گوشم برمیگشت.
جنگل در مه فرو رفته بود و درختان بلند، مثل ستونهای خاموش معبدی کهن، اطرافم ایستاده بودند.
از جایی در دوردست، صدای چنگ به گوش میرسید.
نوایی کشدار و اندوهگین که در میان تنههای تیرهی درختان سر میخورد، مثل مهی که راه خود را پیدا میکند و آرام آرام در تاریکی گم میشود.
مدتها بود این صدا را میشناختم.
هرگز آن را با صدای دیگری اشتباه نمیگرفتم.
هر قدم که جلوتر میرفتم، صدا واضحتر میشد؛ تا اینکه بالاخره او را دیدم.
روی تختهسنگی بزرگ نشسته بود؛ بیحرکت، مثل مجسمهای که سالها همانجا مانده باشد.
ساز عجیبش را در دست داشت؛ سازی با انحنایی غریب، انگار از استخوانی کهن تراشیده شده باشد.
ردایی سیاه و مخملی بر تن داشت و کلاه آن سایهای عمیق روی چهرهاش انداخته بود.
با این حال، او را میشناختم.
صدای سازش را هرگز نمیتوانستم فراموش کنم.
کنارش، روی لبهی خالی تختهسنگ نشستم.
سنگ سرد بود و بوی باران میداد.
ناگهان انگشتهای سرد و رنگپریدهاش روی سیمهای مرتعش ایستادند.
صدای ساز آرام گرفت…
و آخرین لرزش نتها مثل موجی کوچک در سکوت سنگین جنگل محو شد.
مدتی همانطور نشستم.
مه میان درختان میلغزید و سکوت مثل موجودی زنده اطرافمان نفس میکشید.
بالاخره تمام جرأتم را جمع کردم.
گفتم:
«مدتهاست تو را میبینم.
حس میکنم میشناسمت… در حالی که واقعاً نمیشناسمت.
میتوانم بپرسم تو چه کسی هستی؟»
مدتی چیزی نگفت.
قطرهی اشکی که از گوشهی چشمش لغزیده بود، آرام روی گونهاش پایین آمد.
آن را با آستین سیاه ردایش پاک کرد.
بعد سرش را کمی بالا آورد و برای اولین بار نگاهش را به من دوخت.
نگاهش عجیب بود؛
چیزی میان تمسخر آرام و مهری خاموش.
گفت:
«من سایهی کبودِ پارادوکسهای زیستنام؛
فرزند ارشدِ حافظهی مخدوش و حافظهی ناتمام.»
مکثی کرد، انگار از واکنش من لذت میبرد.
بعد ادامه داد:
«در دفتر ثبت احوال هستی، نام کامل من این است:
اندوهِ ژرف، زادهی ادراک.»
لبخند کمرنگی زد.
«اما بین خودمان بماند…
نامهای مستعار زیادی دارم.
شاعران مرا فِراق صدا میکنند.
فلاسفه نام خانوادگی باشکوهتری به من دادهاند:
«آگاهی اگزیستانسیال.»
پوزخند کوتاهی زد.
«اعتراف کن که کمی باکلاستر به نظر میرسد.»
سرش را کمی کج کرد و گفت:
«اما روانشناسان نام سادهتر و سردتری برایم انتخاب کردهاند…
افسردگی.»
چند لحظه سکوت کرد.
بعد نگاهش نرمتر شد.
«اما برای تو…
که اینطور بیپروا کنار من نشستهای…
همان غمِ اصیل هستم. »
دستش را دوباره روی ساز گذاشت.
«همان رفیق استخواندار قدیمی
که وقتی تاریخ انقضای شادیهای پلاستیکی روزمرهات تمام میشود
صدای سازش را در عمق وجودت میشنوی.»
صدایش آهستهتر شد.
«همان کسی که در تاریکترین و واقعیترین نقطهی وجودت
تا ابد لنگر انداخته است.»
مدتی فقط نگاهش کردم.
بعد ناخواسته گفتم:
«چه شناسنامهی طولانیای…»
لبخند ملایمی زد.
«میدانی چرا؟
چون کوتاهی، سهم شادیهای گذراست.
ما اصالت را در تداوم رنج جستوجو میکنیم.»
کمی مکث کرد.
بعد آرامتر گفت:
«اما راستش را بخواهی…
من اسم مشخصی ندارم.
میتوانی
سکوت میان دو خنده
یا آنچه باقی میماند
صدایم کنی.»
نفس عمیقی کشیدم.
حس میکردم صدایش مثل نتهای موسیقی از هوا عبور میکند و مستقیم در سینهام مینشیند.
لبخند زدم و گفتم:
«خوبه که دارم میشناسمت.
حالت چطوره؟»
خندهی کوتاهش در جنگل پیچید و میان درختان گم شد.
گفت:
«خلاقیتت در طرح این سؤال واقعاً تحسینبرانگیز است.»
سرش را کمی بالا آورد.
«فراموش نکن که من تجسم اندوه و فروپاشیام.
سؤالت مثل این است که کنار لبهی یک سیاهچاله بنشینی و بپرسی:
امروز چقدر نور بلعیدی؟»
چند لحظه سکوت کرد.
بعد شانه بالا انداخت.
«اما چون با پای خودت به این اعماق آمدهای، جوابت را میدهم.»
لبخند باریکی روی لبش نشست.
«حالم…
بهشدت ابزورد و عالی است.
در اوج شکوه دردناک خودم هستم.
جایی معلق
میان بودن
و رنج کشیدن.»
دستش را روی سیمهای ساز کشید.
نتی عمیق در فضا افتاد؛
مثل سقوط خاطرهای در چاه سکوت.
گفت:
«من در حال نواختن سمفونی رنج بشریت هستم.
و باید اعتراف کنم…
آکوردهایش
با اینکه بوی زوال میدهند
بهشدت گوشنوازند.»
بعد نگاهش دوباره به من برگشت.
لبخندش این بار تلختر بود.
«حالا بگو ببینم…
واقعاً دربارهی من کنجکاوی؟»
در تاریکی آن جنگل،
ذهنم پر از سؤال شده بود.
و صدای او
مثل موجی آرام
به ساحل فکرهایم میخورد.
با خودم فکر کردم:
آیا واقعا کنجکاوم؟