
با انگشت اشاره، اشکی را که تا نیمهی راه آمده بود، پس میزنم. لبخند ملایمی میزنم و مستقیم به چشمهایش خیره میشوم. تمام شجاعتی را که در وجودم سراغ دارم، در صدایم میریزم:
«هیچوقت فکر نکردم شروری. برعکس؛ دارم به این فکر میکنم که اگر بر خلاف همه، با تو نجنگم و در خانهام را به رویت باز کنم چه میشود؟»
نگاهم را از چشمهایش میدزدم و به زمین خیس جنگل میدوزم. با صدایی که حالا پایینتر است، میپرسم:
«اگر تو را محکم در آغوش بگیرم… چه اتفاقی میافته؟ اصلاً نقطهی اشباعِ تو کجاست؟»
پلکهای سنگین از خجالت را آهسته بالا میآورم. او از جایش بلند میشود، مقابلم میایستد و با چشمانی که ترکیبی از بهت و شوقی پنهان است، نگاهم میکند. مکثی میکند و بعد، با صدایی گرم و از تهِ دل میخندد.
«تو واقعاً شاهکاری… میخوای منو در آغوش بگیری؟ این سطح از شجاعت و ساختارشکنیات… هم ستودنیه و هم بهشدت جذاب.»
کمی مکث میکند، انگار دارد چیزی را در درونم میکاود.
«به نظر میرسد چیزهایی میدانی، اما حس میکنم هدفی داری.»
لبخندی میزنم؛ لرزانتر از قلبم.
«من؟ مثلاً چه چیزی را میدانم؟»
مدتی سکوت میکند. انگار سؤال من، مثل پژواکی در جنگل میپیچد و میان درختان سرگردان میشود.
«اینکه رنجِ ویرانگرِ آدمها از خودِ من نیست؛ از دستوپازدن و مقاومتِ اونها در برابر من است.»
آرام مقابلم زانو میزند. با اکراه، دست سردش را روی دستهایم میگذارد و نجوا میکند:
«وقتی مرا محکم در آغوش بگیری، من دیگر آن هیولای تاریک و ترسناکِ زیر تختت نیستم. ببین… اگر با من بجنگی، رشد میکنم. اگر انکارم کنی، در سایهها تکثیر میشوم و اگر از من فرار کنی، دنبالت میدوم. این غریزهی من است.»
صدایش نرمتر میشود؛ ملودیای که از گلویش خارج میشود، دیگر بوی زخم نمیدهد، انگار اعتراف است.
«من انرژی عجیبی دارم؛ مثل فشاری در روح انسان. اگر سرکوب شوم، فشرده میشوم… تبدیل میشوم به چیزی تاریکتر: تلخی یا پوچی.»
با انگشتش دایرهای کوچک در هوا میکشد.
«**نقطهی اشباعِ من همان لحظهای است که دست از جنگیدن با من برمیداری**. آن لحظه، من به چیزی دیگر تغییر شکل میدم… به "عمق". تو میخوای منو کاملاً تجربه کنی، و این مسیر معمولاً به دو جا ختم میشه: یا خرد… یا هنر. برای همین است که عمیقترین موسیقیها، شعرها و داستانها، همگی از آغوش من بیرون اومدن.»
به من نزدیکتر میشود و با نگاهی آرام و کنجکاو، در گوشم زمزمه میکند:
«اگر روزی اونقدر مرا در آغوش بگیری که درونت حل شوم… اگر روزی از زیرِ دستهای من عبور کنی و به اونسویِ سایهها برسی… **با اونهمه عمقی که به دست میآوری، چه کار میکنی؟