ویرگول
ورودثبت نام
شبنم حکیم هاشمی
شبنم حکیم هاشمیشاعر و نویسنده
شبنم حکیم هاشمی
شبنم حکیم هاشمی
خواندن ۱ دقیقه·۶ ماه پیش

دختر و اسب و جنگل و مه (یک روایت شاعرانه)


دختر از کلبه بیرون می‌آید. نفسی عمیق می‌کشد و عطر بکر جنگل را در ریه‌هایش فرو می‌برد. به درختان انبوه نگاه می‌کند که آفتاب از لابلای شاخه‌هایشان می‌تابد.
نغمه‌ی پرندگان از میان شاخه‌های درختان گوش‌هایش را نوازش می‌دهد.
آوای ملایم آبشار که از میان جنگل به گوش می‌رسد گویی در رگ‌هایش جاری می‌شود.
مهی ملایم و رقیق در هوا شناور است و درختان را احاطه کرده است.
دختر بار دیگر نفسی عمیق می‌کشد. و گیسوان بلند مشکی‌اش و دامن بلند پیراهن سرخش در باد موج می‌خورند.
اسبی سیاه از میان جنگل، از میان مه، دارد به سمت او می‌آید.
با دیدن اسب، لبخندی وسیع بر چهره‌اش می‌نشیند و مردمک‌های سرمه‌ای چشمان درشتش می‌درخشند.
اسبِ با شکوه، با باوقار تمام، به او نزدیک می‌شود.
او سر و صورت و پوزه‌ی اسب را نوازش می‌کند.
اسب پوزه‌اش را به گونه‌ی دختر می‌مالد و بر شانه‌‌ی او می‌گذارد.
سپس دختر بر اسب سوار می‌شود‌. خم می‌شود و چیزی در گوشش زمزمه می‌کند.
لحظه‌ای بعد اسب شروع به تاختن می‌کند و به سمت اعماق جنگل می‌رود.
و در حالی که  گیسوان دختر و یال‌‌های اسب در باد موج می‌خورند آن‌ها در میان مه فرو می‌روند و محو می‌شوند.

نویسنده: شبنم حکیم هاشمی

جنگلدخترمهاسب سیاه
۳
۰
شبنم حکیم هاشمی
شبنم حکیم هاشمی
شاعر و نویسنده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید