
بخش عظیمی از ارزشها و پندهای زندگی را از صفحهی دیالوگهای ماندگار یاد گرفتهام. بامزه است، نه؟ جملاتی را که به نظرم میتوان به عنوان سرلوحهی زندگی برگزید را در فایلی مجزا آرشیو کردهام و حالا میخواهم با جملهی محبوبم شروع کنم.

من عاشق فیلم امیلی هستم. روزگاری کسی بخواهد مرا بهتر بشناسد، یا دلم را به دست بیاورد، این فیلم یک راهنمای کامل است. من، شما، هر کسی در این جهان پهناور، رییس کل زندگی خودش است. میتواند تا جان دارد غذا بخورد و مرض قند بگیرد، یا از منتشر کردن شاهکار ادبیای که نوشته خودداری کند. میتواند با دنیا قهر کند، یا هیچ وقت گوشت خوک نخورد. حق زندگی، حق انتخاب چگونه زندگی کردن با شخص شخیص خودمان است. نه دخالتی به مدل ابروی رفیقمان جایز است، نه اینکه به طور غیرمستقیم بگوییم دارد دیر میشود باید بچه بیاوری.
چند روز پیش، منبر رفتم برای دوستی که چرا سینمای ایران، صنعت سینمای ایران را به عنوان بازیگر، نباید هدف گرفت. بافتم و دوختم و بریدم و یک جا. احساس کردم بس است. من از جهانبینی خودم حرف میزنم. از آن چه که در این سی و و یک سال دیدهام و ممکن است این فقط دم فیل باشد و نهایتن اصرار ورزیدن به نقطه نظر خویش، نشان از هوش ندارد و سهم جاهلان است.
ما، رگ گردنمان باد میکند، وقتی فکر میکنیم چیزی را میدانیم و به اشتراک گذاشتنش با دیگران، میتواند برایشان راهگشا باشد. ولی، نکتهی اصلی همین جاست. ما، میتوانیم، نظرمان را تقسیم کنیم، اما نباید از خاطر ببریم، این زندگی ما نیست. رییسش کس دیگری است و اوست که پای سرنوشتش را امضا میزند.
حالا، بگذارید یک قدم بروم جلوتر.

همهی ما، کم و زیاد، درگیر دریافت مهر و تایید از والدینمان هستیم. میتواند این والد پدر و مادرمان باشد، یا شخص دیگری از اعضای خانواده. معلم، رییس و در نهایت اجتماع به عنوان یک واحد زیست بزرگتر.
ما، تلاش میکنیم تاییدشان را بگیریم، با مدرک تحصیلیمان، گزارش کارمان یا حتی نحوهی پوششمان. ممکن است در طول زندگی، به جایی برسیم که خواستههای ما، با انتظارات آن ها در تنافر باشد. ممکن است آنها از ما خشمگین، دلخور یا حتی ناامید شوند. صدایی از درون ما فریاد میزند، مرا بپذیر همینطور که هستم. مرا عفو کن، که آن چه تو میخواهی نیستم.
حالا، با من همراه شو. نفسی بکش از جان دلت شهریار. ببخش، هر آنچه را که به میلت نیست، ببخش هر آن که به خواست تو نیست. من روزی هزار دم، میبخشم، هزار و یک بار بازدم ناامیدی یقهام را میگیرد. چارهای نداریم جانم، زندگی همین است. پذیرش و عبور و پذیرش.