اینجا بهار بدون تو،هیچ نسیمی دست نوازش بر سرم نمیکشد،آنها پیش از تو عطر یاس و بهارنارنج را در سینهام جا میگذاشتند..حال هر نسیمی که میوزد یاد تو را در قلبم جا میگذارد. امسال بهار دردی را به تنم هدیه کرده است،درد عشقی که دشمن کم نداشت.
سوگند به خون تمام دخترانِ عاشق،آنهایی که برای عشق از جانشان از خانوادهشان از گیسِ بلند موهایشان گذشتند و هیچکس حتی بوسهای بر دستان آنها نگذاشت. سوگند به خون پاک و عزیز در رگهایشان اگر جانم را تسلیم کنم حتی در ثانیه های پایانی زندگیام برای آن عشق عزیز اشک میریزم، برای تو نه برای احساس پاکی که در قلبم جوانه زد و تو با بی رحمی و جاهطلبی احساساتم را خفه کردی.
« اما عزیزم ما همگی حیف بودیم»
چشمهایمان پر از حسرت نرسیدنهایی بود که دردش قلبمان را در سینه میفشرد ، دستهایمان خالی از گرمی هر دستی و وجودمان پر از رنجهای گوناگون بود. عزیز من میدانی از چه چیزی صحبت میکنم؟
از رنج بیپایان زن های عاشق ، از آنها که برای عشق به رنج به درد و به ننگ تن دادهاند از آنها که هیچکس هرگز فریاد عشقشان را نشنیده است از آنها که عشق را در اشکهایشان دیدهایم در لرزش دستهایشان و در بغضهای نهفته در گلوهایشان دیدهایم.
به خون این عزیزان سوگند یاد کردم زیرا که من نیز یکی از آن لالههای عاشق هستم، من هم روزی تمام تنم برای دیدن عزیزی درد میکرد من هم اشکهایم امانم را بریدهاند..من هم روزی انسانی را وطن خودم دانستهام.
زنهای زیادی در این زمین پهناور دل دادهاند و دل گرفتهاند، اما ما دل دادیم و درد گرفتهایم ، ای کاش میدانستید دوست داشتن در خفا و سرکوب احساسات دردی بیشتر از جدایی دارد ، عزیزم ای کاش تو میدانستی بند بند وجودم را غم و غصه گرفتهاست ای کاش میدانستی تمام عشق و علاقهام به تو را روی طاقچهای گوشهی دلم گذاشتهام تا گرد و خاک غصه و نفرت کِدِرَش کند، تا دیگر نتوانم حتی در جریان فکر های روزمرهام تو را جا بدهم، ای کاش میدانستی در حسرت آغوشت چنان میسوزم که شعلههای آتش در چشمانم زبانه میکشد.
و باقی مانده عشقی که به تو داشتم ذره ذره وجودم را میخورد و در غم حل میشوم، آنقدر حل میشوم که حتی اگر دستت را به سمتم دراز کنی و کمک بخواهی تو را نیز با خودم غرق میکنم، غرق در باتلاق عشقی که برای هردوی ما ساختی ، من در این باتلاق تنهای تنها گیر کردهام و تو نیستی ، هیچ وقت نیستی هیچ وقت نبودی.
هیچ وقت بابت زندگیام و مسیر زندگیام در این دنیا پشیمان نبودهام ، اما زن بودن ، دختر بودن شیره جانم را کشیده است ، کمی مانده تا فریادی بکشم و خاکستر شوم.
زن بودن درد کمی نبود که عاشق هم شدیم.
و عزیزم پایان ما همانجا بود،خودمان را روحمان را تنمان را در راه عشق تمام کردهایم ما با هر بهاری که از راه میرسد میان دشت لالههای عاشق میمیریم
