
این دنیا پر از جادوست. بعضی چیزها در این دنیا نمی گنجد، راهی ندارد، اصلا توی کتم نمیرود که بدون جادو ، این دنیا همچین پدیده های را بوجود آورده باشد . شاید هزار یا دو هزار سال قبل پذیرفتن آن آسانتر بود، ولی بعضی چیزها چند هزار سال هم که بگذرد باز جادویی هستند .
یک زن ، ایستاده بر تلی از شن، میان صحرایی بیانتها، با موهایی سیاه و بلند، آنقدر سیاه و جادویی که پرتوهای نور پس از طی میلیونها کیلومتر راهی برای فرار از آنها ندارند .
جادویست ، آن لباس سفید بلند و آن موها، توفانی در راه است، مبادا پلک برهم زند و آن مژگان سیاه...

یک مرد، نشسته بر قلهای بلند ، خیره شده است به مغرب، به سمتی که در انتهای دشت و از میان بیابان ، باد بوی موی مشکین را با خود به دامنهها میکوبد .
و ابرها... روانه میشوند که باز روی صحرا، جایی، عنصری جادویی، ایستاده و منتظر است که باران ببارد. مرد مینوازد...
یک تار، بی شک از دنیای دیگر آمده، آن دستی که میتواند از دل یک سیم و قابی چوبین ندایی بیرون بکشد که پیوند دهد، قلب مرد را به چشم زن، مانند دشت...
یک دشت، جایی است که روزی شاهد جادویی بزرگ بوده، دشتی که صحرایی شوره زار را پیوند میدهد به کوهستانی پر از آب و چه جالب که صحرا چه محجوب مرزهای خود را میداند و بعد از هزاران سال به دامن دشت دست درازی نمیکند و دشت چه عجیب که همیشه همینجا بوده است .
دنیا پر از جادوست، توفانی که در صحرا به دور خود میرقصد، کوهساری که آواز تار را پژواک میدهد ، و دشتی که هر بار در بهار پر از شکوفه میشود.
شکوفههای که بوی آنها خود جادویی لطیف و یادگاری از بهشتی است که روزی از آن رانده شدیم .
سوار سفینهای آبی شدیم و راه افتادیم، میان سیاهیها، در یک فضای بیکران و این سفینه اینقدر راحت بود که یادمان رفت برای چه سوار آن شدهایم، شاید جادو شدهایم، جادویی که مانع دیدن میشود ...

نوشته قبلی :