
صدای گنجشکها بلند شده. باز هم دیر خوابیدن، باز هم احتمالن دیر بیدار شدن. پرسههای بیمورد در اینستاگرام، کتابی که دوست دارم تمامش کنم و بعدش فکر به ریلیزهایی که دیدم و کتابی که خواندم.
صبحهای خوابآلود و شبزندهداریهای غریب. حسرت به موقع خوابیدن و زود بلند شدن. که چرا وقت برخاستن از رختخواب من تازه میخوابم؟ کار بدی که از همان بچگی در من بود، نرفت، ماند و شد عادت. بدخوابی و پشت بندش بیحوصلگی و کارهای روی هم تلنبار شده.
خسته از خستگی و گلهمند از گلایههای بسیار روزگار میگذرانم. نه، من این احوال بیبرنامه را هیچ نمیپسندم. من اینطور سر کردن را اصلن نمیپذیرم. اما بدتر از هر چیزی، این همه کالبدشکافی هر رفتار خودم را از جانب خودم برنمیتابم. انگار که آن والد سختگیر و سرزنشگر آمده و وسط مخیلهام نشسته و با صدای درونم در هم آمیخته. من از این والدی که بیخ ذهنم صدای خودم را خفه میکند طلبکارم. من از این باور هم که معتقد است در صورت خاموشی صدای والدِ سرزنشگر وجودم امکان دارد به بیراهه روم شاکیترم.
✍🏻 سیما دهقانپور