ویرگول
ورودثبت نام
سیما دهقانپور
سیما دهقانپورمن نمیدانم از کی نوشتم اما این را میدانم که میخواهم نامم به نویسنده تغییر کند...
سیما دهقانپور
سیما دهقانپور
خواندن ۱ دقیقه·۱۴ ساعت پیش

خواستم، نشد

خواستم که خویش را به خیشِ بی‌خیالی ببندم. ولی هیچ رقمه نمی‌شود در خاورمیانه زندگی کنی و خیالت آسوده بماند. حالا سالهاست که بسته‌ شدم به خیشِ اضطراب‌ها و ترس‌ها.

حرکت می‌کنم و زندگیِ پیش رویم شخم می‌خورد از اختیاری که افتاده دست ترس‌ها. تمام خوشی‌ها و ناخوشی‌ها با خاک در هم می‌آمیزد و من فقط آونگم در گیجی مطلق.

داشتم چای دم می‌کردم. گفتم چقدر این چای بی‌مزه است. گفت کیلویی سه تومن پول بالاش داده. گفتم الان خیلی وقت است که دیگر نمی‌شود با پول چیزی را سنجید. گفت شعر تلاوت می‌کنی؟ گفتم نه، الان چیه که گرون نیست.

لیوان چایم را برداشتم و رفتم سر دفتر و دستکم. اینبار خویش را به خیش اندوه بسته بودم. اندوه و اضطراب؛ بار این خیش دیگر زیادی داشت سنگین می‌شد. کی از پا می‌افتادم خدا می‌دانست. همه چیز داشت خاک می‌شد زیر زمینی که شخم می‌خورد و درنگ نمی‌کرد برای نفسی چاق کردنم. کاغذی سفید از بین کاغذهای رو سیاه پیدا کردم و نوشتم اگر این خیش این بار به جای زندگی‌ام خویشتنم را شخم بزند چه؟ مأیوسانه به نوشتن ادامه دادم. زندگی خودِ خویشتن است و خویشتن خودِ زندگی. زندگی محصول خویشتن است و خویشتن محصول زندگی. پس خویشتن خدای زندگی‌ست؟ باید ابتدا خودم را بسازم یا زندگی‌ام؟ شاید به قول بابا خشت خشتِ خود را گذاشتن ساختن کاخ زندگی‌ست. پس زندگی را ول کنم خودم را بچسبم؟ سکان را بدهم دست خودم؟ اگر بدهم دست زندگی می‌شود تقدیرگرایی؟

خودکار را حرصی رها کردم. سیاه شده بودم مثل کاغذ مقابلم. چقدر سفیدی بی‌معنا بود وقتی بدون فهم تاریکی حفظش ناممکن می‌شد. من برای ادراک خودم هنوز میلیون‌ها کاغذ سفید نیاز داشتم تا سیاه شوند. تا بلکه اغتشاشات وجودم آرام بگیرد. و عجب که نمی‌خواهم مشوش بودنم را ترک گویم. انگار این صداهای قاراشمیش شده‌اند صدای وجودی‌ام. شده‌اند جزوی از هویتم.

✍🏻سیما دهقانپور

زندگیفلسفهنوشتنخودشناسییادداشت
۷
۰
سیما دهقانپور
سیما دهقانپور
من نمیدانم از کی نوشتم اما این را میدانم که میخواهم نامم به نویسنده تغییر کند...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید