امروز سفره دلم را پیشش باز کردم. گفتم دیگر از دست خودم خسته شدهام. اینکه غصهی هر چیزی را بخورم و بدنم در مقابلش واکنش نشان بدهد چیزی نیست که کنارآمدنی باشد. انگاری غم که میآید به وجودم منصرف میشود از خروج.
واژهی «پذیرش» را آوردم گذاشتم روی سرِ زندگیام تا بلکه غمهای کنگر خورده و لنگر انداخته بومی شوند با احوالاتم. که افاقه نکرد یا لااقل به قدر کافی اثرش را نگذاشت.
تصور میکنم برای اینکه کاری از دست «پذیرش» بربیاید نیاز است به یک سری کلمات دیگر مثل «واقعگرایی».
اگر آدمی نسبت به اندوهش واقعبین نباشد نمیتواند به پذیرش درستی از آن برسد. من با غمم همیشه بیگانهوار رفتار کردهام. غم همیشه برای من چیزی جز بلا و دشمن و مزاحم نبوده. اما گویی غم فقط در لحظه وقوع، بلا و دشمن و مزاحم است که بعد از آن میشود بخشی از هویت وجودی آدمیزاد.
غم را فهمیدن آسان نبوده، هیچوقت قرار نبوده آسان باشد. وقتی به استاد شعر عربی گفتم چرا اینقدر ترجمه این ابیات سخت شد، گفته بود مگر فکر میکردی کار آسانی هم وجود دارد؟
ندارد. حقیقتن هیچ آسانیای حاصل نمیشود مگر به شرط سختی. اما درکِ خودم این روزها زیادی از دستم در رفته. زیادی افتاده به آسفالت پر چالهوچوله.
گفتی چند سال پیشت را به یاد بیاور که بعدِ تجربه سوگ و شکست چگونه توانستی به نگاه جدیدی برسی. این دفعه را هم مثل آن سری ببین. قرار است بعدش کلی رشد کنی. گفتم من رشد به شرط چاقوی مرگ و از دست دادن نمیخواهم.
گفتی از دست دادنی در کار نیست. اگر هم هست جبر زندگیست.
گفتم پس اگر هست چرا میگویی نیست؟
دوستم، همکلاسی راهنماییام چند هفته مانده به عروسیش مرد. خواننده خوشصدایی که خندهها و صدایش را دوست داشتم در کمال امید، بیماری از پا درش آورد.
گفتی متاسفم اما با پیشآمدها نمیشود جنگید.
گفتم با پیشآمدها نمیجنگم با اندوهم میجنگم.
گفتی با اندوه که نباید جنگید، باید فهمیدش.
گفتم اگر منظورت پذیرش است بیخیالش شو. وقتی زیادی تن به پذیرش میدهم احساس میکنم سرتاسر زندگیام نقش قربانی را بازی کردهام.
گفتی سختش نکن. فکر کن با مرد موردعلاقهات که بعد از ازدواج فهمیدی اخلاقش آنطور که برداشت کرده بودی نیست رفتی زیر یک سقف.
گفتم تو که سختترش کردی. برای «پذیرش» با استعاره و مثال لباس دوختی و به عنوان راهکار قالبم کردی.
کلافه شدی. گفتی اصلن هر غلطی دوست داری بکن. انقدر هر پُخی را تحلیل کن که دیوانه شوی.
من اما همان لحظهها که زبانم را پیشت باز کرده بودم در آتشبس با غمهایم بودم.
✍🏻 سیما دهقانپور
@NAGHOFTEHAYMA