زیباترین اندوه دنیا.؛.

کوچکتر که بودم لب پنجره ی آشپزخانه می نشستم و به خیابان نگاه میکردم،رفت و آمد ها برایم مانند فیلم جذابی در برابر چشمانم بود. مرد کت شلواری برایم تداعی کلمه ی مهندس بود ! خانم مو بلندی که میدوید و لبخندی بر لب داشت محو وناخواسته... پسرکی که در سوی دیگر کنار مردی به او نگاه میکرد و دستانش آغوش شده بود.

پیرمرد کم سخنی که در دکه ی بسیار کوچکش سه مدل سیگار داشت و ترشک هایی مملو از هسته،آدامس خرسی و پفک نمکی کوچک. انگار دکه اش در بازه ای از زمان یخ زده باشد،هیچوقت در تصوراتم دانه ای از آنها تکانی نمیخورد!

در لا به لای صدای سرخ شدن ها وقتی سر میچرخاندم مادر در حال خواندن کتابی قطور بود. طوری کتاب میخواند که انگار کلمات در حال لبریز شدن بودند و او باید از هدر رفتن آنها جلوگیری میکرد... اما همیشه تا سر میچرخاندم به سمتش، نیم نگاهی لبخندناک به صورت می آورد. اطمینان خاطر از بودنم را در چشمانش دوست داشتم...همچنان دقتی که در خواندن داشت! حرکت سرانگشتانش بر صفحه و لمس کلمات در حین فهم مفاهیم آنها. سرانجام کاغذی بین ورق ها می‌گذاشت و از جا بلند میشد تا غذا را درست کند. دیگی بزرگ بر گاز که غذای بیشتر از ده نفر بود. روزهایی که مغازه ی پدر شلوغ بود او باید غذای کارکنان را درست میکرد. همیشه این زحمت اضافه خسته و ناراحتش میکرد ولی هیچوقت ذره ای از دستپخت او اضافی نیامد...! هرچقدر جبرآمیز،اما انگار او رنگی از نارضایتی را دیده بود که دیدنش را برای هیچکسِ دیگری نمیخواست. حتی شبهایی که خسته از کل روز کارهای خانه دمی به سمت کتابخانه میرفت هم مهمان هایی بودند از دوستان و آشنایان که باید مورد پذیرایی قرار می گرفتند...مهمان ها هیچوقت تمامی نداشتند. شاید چون پدر در خانه ای بزرگ شده بود شلوغ و پر از فرزندان و رفت و آمد. همیشه درباره ی پدرش که مهندس و استاد دانشگاهی در زمان بی سوادی عوام بود صحبت میکرد. اینکه چقدر آدم سرشناس و پر برو و بیایی بود و هنوز پدرم را به یاد آن مرحوم مهندس صدا میکنند! تصور من از او هم مردی کت و شلواری یا کرواتی بلند و لاغر بود. کوتاه قد با صورتی تیغ کرده موهایی در اطراف پر و در میان خالی تر...شبیه به پدرم فقط کمی پررنگ تر متعلق به دوره ی شاهنشاهی!

مادرم تار میزد و صدایی شفاف و گیرا داشت. هرشب تار به دست می گرفت و از دفتر شعرش از قدیمی ترین اشعار دهه های 40 و 50 شروع میکرد و کم کم به آهنگ های فولکلوریک و محلی شمالی می رسید. آهنگ هایی پر سوز از چوپانی که شبانه در دشتی نی میزند و انتظار دیدار کوتاهی با یار را میکشد... از نامه ی دخترکی که قرار ست به ازدواج کدخدا درآید و معشوقش به جنگ رفته ست... خیلی از موزیک ها کلامی ناآشنا برایم داشتند ولی کم کم مفهوم تر و مغموم تر شدند. ملودی ها برایم قابل درک تر و اندوه های مادرم در حین خواندن برایم ملموس تر شد. اندوهی که به خودی خود زیبا بود ولی وقتی انگشتان او بر سیم های ساز می رقصیدند و با چشمانی بسته شعر را با رنگ صدایش بر هوا نقش می‌کرد... اندوه برایم تبدیل به حسی زیبا شد. حسی که مادر همیشه در خلوت و شلوغی برای بروزش وقتی می گذاشت و هیچ شرمی از آن نداشت. حسی که درونش را زیبا و واقعی نمایشگر بود و بیرونش را با هنر به تصویر میکشید...

هرچه بیشتر به درون خودم نگاه میکنم بازتاب های درخشان تری از او میبینم. هرچه بازتاب ها بیشتر میشوند تصویر درونش برایم روشن تر میشود...انگار با هر فراز و نشیب در خودم سایه ای از او میشوم...باید بیشتر بنویسم تا بیشتر ببینم.

.

.

.