مادر فاضل به طرفداری از او گفت:«پسرم راست میگه، یکم مرد باشین.»
پدرش گفت: « این پسر، بچهست.»
رو به فاضل داد زد: «اصلا چرا دخالت کردی؟ وقتی بزرگترت چند پیراهن بیشتر از تو نفهم، پاره کردن؟»
دندان طلا گفت: «ما نمیخوایم جون کسی به خطر بیفته... فقط یک راه داریم، باید در آغل باز بذاریم تا هر چقدر میخوان بخورن و بعدشم بذارن برن.»

فاضل مشتش را به زمین کوبید و با گفتن بیناموس، دستش را به دیوار گرفته و به سختی از جا بلند شد. ابروهایش در هم کشیده شده بود و خطوط ناهموار روی پیشانیاش ظاهر شد. با گامهای سنگین و پر درد به سمت دندان طلا رفت. یقهش را گرفت و او را تکان داد.
دهیار عین همیشه خواست پا درمیانی کند. فاضل داد زد:«یک بار تو عمرت قاطع باش دهیار، تا کی میخوای واس هر بیناموسی تا کمر خم بشی.»
دهیار گفت که با نظر دندان طلا موافق است. فاضل پر خشم غرید: «غرور داشته باش مرد.»
کودکی از خواب پرید؛ به فاضل و دندان طلا خیره ماند و با دانستن متشنج بودن اوضاع به گریه افتاد. مادر فاضل لباسش را از پشت کشید. مش غلام و پدرش بلند شدند و دو طرف بازوهایش را گرفتند و او را به عقب کشیدند. دهیار جسارت جواب دادن نداشت، نه تنها به فاضل بلکه به هیچکس دیگری...
دندان طلا روی حرفش استمرار داشت و باز گفت: «من فقط نمیخوام کسی آسیب ببینه. بازی باید برد برد باشه.»
فاضل داد زد: « این بازی نیست.»
دندان طلا پوزخند زد و گفت:«من فقط به فکر جون همهم. تو حتی نمیتونی از خودت محافظت کنی! همه اینو دیدن مگه غیر از اینه؟»
نگاه اهالی سرشار از سرزنش نسبت به فاضل بود. فاضل به سختی خود را تکانی داد تا خود را از چنگال دیگران بیرون بکشد. صورتش از درد مچاله شد. مش غلام و پدرش او را به سمت اتاق هدایت کردند تا کمی استراحت کند.
خانمها به داخل اتاقی رفته بودند و صدای صحبت کردنشان میآمد. چراغ هال خاموش شد. هر کسی در یک سو دراز کشیده و خوابید. دندان طلا و دهیار در گوشهای گپ میزدند. من تمایلی به دانستن موضوع بحثشان نداشتم. خستگی بر تن خستهم هجوم آورد. سرم را روی بالش گذاشته و نفهمیدم چطور به خواب عمیقی فرو رفتم.
با تکانهای ملایم و تکرار اسمم بر زبان شخصی به سختی چشمانم را باز کردم؛ دندان طلا بود که گفت:«ممد علی، بیا کمک پسر»
گیج به اطرافم چشم چرخاندم. همه خواب بودند. همیشه مطیع بودم و این را همه میدانستند. سرم را به نشانه تایید تکان دادم. چشمم به فضای تاریک پشت پنجره برخورد کرد؛ گفتم: « هوا که هنوز تاریکه. کجا میخوایم بریم؟»
او گفت:«ما تصمیماتی گرفتیم که الان موقع انجامش.»
دستانم را به سمت بالا کش دادم تا بلکه خواب از سرم بپرد. دندان طلا به انتظار ایستاده بود. از جا برخاستم و با او همراه شدم. او خواست با احتیاط در پشت سرش حرکت کنم. ما از در پشتی بیرون را وارسی کردیم. وارد کوچه باریکی در پشت خانه مش حبیب شدیم. صدای کلاغی غافلگیرمان کرد. به دیوار چسبیدیم. نفسمان حبس شد و جرات جیک زدن نداشتیم. تا اینکه کلاغ در تاریکی ناپدید شد. به راهمان ادامه دادیم و به خانه دهیار که نزدیک خانه مش حبیب بود، رفتیم.
دندان طلا به سمت آغل رفته و درش را باز کرد. دندان طلا از خود گوسفندی نداشت، او صاحب مغازهای بزرگ است که فرزندانش مسئولیتش را بر عهده دارند.
کارد از داخل جیب بزرگ شلوارش بیرون آورد. مات لبه تیزش ماندم. مشغول تیز کردن لبهش با سوهانی که همراه داشت شد. صدایش میپیچید. گوسفندی را بیرون آورد، صدای گوسفند تنها چیزی بود که شنیده میشد. او گوسفند را ذبح کرد. نمیدانستم چه چیزی در سرش میگذرد. او پوستش را کند و درسته در سینی قرار داد و با کمک هم از در پشتی آن را به خانه مش حبیب بردیم. دندان طلا چای به داخل نعلبکی میریخت و میخورد. او طوری به محتویات سینی چشم دوخته بود انگار شاهکاری خلق کرده بود.
پارچه سفیدی رویش نهاده بود. بیشتر شبیه به جنازهای میماند که علاقهای به قربانی شدن نداشت. خواب به چشمانم نمیآمد. صدای خر و پف در خانه پیچیده بود. پشهای مزاحم وز وز کنان میچرخید. صدایش روی روانم بود. بوی گوشت تازه مشامم را پر کرده بود و عین گذشته برایم خوش نمیآمد؛ با هر استشمام فضای سنگین خانه معدهم را بهم میریخت و محتویاتش میخواست فوران کند.
با سر زدن آفتاب کودکان با گریهای که سر دادند اولین نفراتی بودند که بیدار شدند و به اجبار مادرانشان هم همراهیشان کردند و مشغول آماده کردن صبحانه شدند. دهیار و دندان طلا اخرین افرادی بودند که به وقت صبحانه سر سفره حاضر شدند. عین خیالشان نبود و از اینکه چطور راحت خوابیده بودند گپ میزدند. با بیخیالی لقمه در دهان میگذاشتند. اشتها نداشتم. حق با فاضل بود احساس حماقت من را در بر گرفته بود و لحظهای رهایم نمیکرد.
گوشت قربانی با ملحفه سفید رویش بیشتر شبیه به جنازهای بود که هیچ کس توجهای به آن نداشت شاید او هم حرفی برای گفتن داشت...
صدای وز وز پشه افکارم را پاره میکرد. دستم را بالا بردم تا بزنمش اما با زرنگی جست و فرار کرد اما دست از اذیت کردنم برنداشت.
حوالی ظهر زنها مشغول آشپزی شدند. بچهها از آنها آویزان بودند و بهانه میگرفتند. دندان طلا اسلحه به دست بود و در چهرهش اطمینان موج میزد. او با کمک دهیار و یکی از اهالی در خانه را باز کردند؛ با غرور شلیک کرد. خودش بیرون رفت و گوشهای ایستاد. گوشت را به سمت گله گرگها پرتاب کردند. گرگها حملهور شدند و بیدرنگ و با ولع میخوردند. صدای بلعیدنشان و خرد شدن استخوانهای گوسفند قربانی به گوشم میرسید؛ عین سوهانی بود که هر لحظه عذابم میداد.
دو روز به همان منوال گذشت. حوالی غروب بود. دندان طلا زیر لب آواز میخواند. دهیار گوشت را به قطعات کوچک و مساوی قطعه قطعه میکرد و داخل دیگ بزرگی میانداخت. مادرها با کودکانشان بازی میکردند. باز جنازهی گوسفندی زیر پارچه سفید به انتظار بلعیده شدن مانده بود. تحرکی نداشتم انگار خودشان دانسته بودند و هیچ توقعی از من نداشتند. طوری رفتار میکردند انگار مراسمی در هال انجام بود و آنها در هال آماده سازی آیینهایش بودند.
مادرم خانه را جارو میکشید. صدای کشیده شدن جارو بر روی فرش تنها چیزی بود که میشنیدم. در را باز کردند و پارچه را کنار زدند. دندان طلا فیگور میگرفت و افتخار میکرد. نمیدانم ژست گرفتنش از سر چه بود؟ سر تفنگ روی دوشش بود. دهیار کمک کرد با یکی از اهالی تا سینی را بیرون ببرند. از قاب در تماشایشان میکردم.
صدای فریاد دهیار را شنیدم. مادرم دست از جارو کشیدن برداشت و به صحنهای که در پشت پنجره میدید، خیره ماند. دندان طلا به داخل پرید. پدرم و مردها با عجله از خانه بیرون رفتند. جارو از دست مادرم سر خورد. خانمها به کنارش آمدند و برخی جیغ کشیدند. صداها در هم ادغام شد. تکانی به خود ندادم.
دندان طلا به دیوار چسبیده بود و نفسهای بلند و عمیق میکشید. رفتار رام کننده گرگ عجیب بود. مردها به داخل خانه آمدند. دهیار زخمی شده بود و همگی دورش جمع شدند. بیتفاوت بودم. این نتیجه تصمیمگیری خودشان بود و تمایلی به دخالت کردن نداشتم.
دهیار با ته مانده جانش، دندان طلا را سرزنش کرد اما او عین خیالش نبود. میدانستم گرگها هر چقدر بیشتر باج بگیرند هارتر میشوند و این نتیجهی کوتاه آمدن و باج دادن به زیاده خواهی بیگانگان است.
خیلی زود شرایط به قبل از حمله گرگها به دهیار رسید. انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده بود و همه مشغول گپ زدن و انجام کارهایشان شدند. شام خوردند و خوابیدند. اما من پلکهایم روی هم نمیرفت و همان طور سر جایم نشسته بودم. نیمههای شب بود که صدایی شنیدم. صدای خروپفی در فضا پیچیده بود گمان کردم اشتباه میشنوم. صدای شلیک متوالی در محیط پیچید. به سرعت از جا بلند شدم و به سمت پنجره رفتم. کمی بازش کردم باز صدای تیر شنیده شد. دستی روی شانهم نشست. نفسم حبس شد. به سرعت برگشتم. با دیدن دندان طلا نفسم را بیرون دادم.
او من را کنار زد و جایم را گرفت. از پشت شانهش بیرون را نگاه کردم. صدایی از دور دست شنیده شد اما متوجه نشدم... صدا دوباره پیچید. این بار شناختمش به سمت در رفتم که بازش کنم. دندان طلا گفت:«داری چیکار میکنی؟»
سر جایم متوقف شدم. او راست میگفت خطرناک بود. صدا باز واضحتر شنیده شد مطمئن بودم آقا یعقوب است و از بازگشتش خوشحال شدم. کمی در را باز کردم. گرگی ندیدم و صدای فریادش را به وضوح شنیدم که داد زد:«کجایید اهالی؟»
میخواستم فریاد بکشم که ما اینجاییم اما نتوانستم برای اینکه همه خواب بودند. چشمم به دندان طلا افتاد که هیچ حرکتی از خود نشان نداد. به اطرافم چرخیدم تا راه حلی پیدا کنم. اسلحهش را به دیوار تکیه داده بود. انگار فهمید چه چیزی در سرم میگذرد که به سمتش رفت اما من سرعتم بیشتر بود و با یک پرش اسلحه را برداشتم. دندان طلا که ناکام ماند در عوضش گوشهی لباسم را گرفت. دیگر جانم به لبم رسیده بود و طاقت او و رفتارهایش را نداشتم. هلش دادم لباسم پاره شد. سر اسلحه را به سمتش گرفتم و گفتم:«برو عقب و بشین.»
با یک دست سعی داشت اسلحه را از من بگیرد شاید میخواست از روحیهم بر علیهم استفاده کند اما او نمیداند وقتی مصمم باشم دیگر کسی جلو دارم نیست. خواست به سمتم حملهور شود که با سر پایم شوتش کردم، او به گوشه هال پرت شد. در دل خدا را شکر کردم که صدایی ایجاد نکردم که باعث بیدار شدن اهالی شود. دندان طلا دیگر تکان نخورد و فقط در تاریکی به من زل زد.
لباس گرم پوشیدم. شالگردن، کلاه انداختم و از خانه خارج شدم. اطرافم را میپاییدم که گرگ ها غافلگیرم نکنند. کمی که از خانه فاصله گرفتم و فریاد زدم:«ما اینجاییم»
خودم را آماده رویارویی با گرگها کردم. گمان کردم صدایم را نشنیده یا رفته باشد. خبری از او نشد که باز صدایش زدم. کمی گذشت داشتم ناامید میشدم که صدایش را شنیدم و پس از آن او در پس تاریکی به همراه مردی از ده بالا بیرون آمد. به سمتش دویدم و از سالم بودنش ابراز شادمانی کردم.
آقا یعقوب به دنبال گرگها به کوهستان زده بود و خواستار خونخواهی از آنها بود اما گرگها ناپدید میشوند و او نمیتواند آنها را بیابد و خستگی بر او غلبه کرده بود و توان بازگشت نداشت برای همین به غار رفت تا کمی استراحت کند که در آنجا چند نفر از اهالی ده بالا را میبیند و آنها برایش میگویند که با حمله گرگها غافلگیر شده بودند و به اجبار به خانه اقوام در ده دیگر رفته بودند و تصمیم گرفته بودند دهکده را ترک و خودشان را به جای امنی برسانند و در مسیر با گرگها درگیر شده بودند اما با مبارزه توانسته بودند با آنها مقابله کنند و بعد از آن از دیگر مناطق افرادی را برای کمک جمع کرده بودند و برای پاکسازی منطقه از شر حیوانات درنده، راهی شده بودند.
آقا یعقوب که ماجرا را شنیده بود خواسته بود به آنها ملحق شود هر چند خودش هم زخم خورده بود و در آخر گمان کردند به دهکده ما هم حمله میشود پس برای بررسی به ده آمدند.
صدای زوزه کشیدن از کوهستان برخاست. به کوهستان رفتیم. آقا یعقوب از من خواست در دامنه کوه بمانم که اگر خواستند به سمت دهکده بازگردند من نگذارم و جلویشان را سد کنم.
هوا گرگ و میش شد. صدای شلیک شنیده شد. صدای زوزه و قار قار کلاغ در کوهستان پیچید. شکستشان برایم لذت بخش بود. احساس پیروزی در وجودم رخنه کرد. حس فاتحان را داشتم. احساس میکردم غرور از دست رفتهم را باز پس گرفتهم.
موجودات جهنده خاکستری رنگ در درون سفیدی برف به سمتم روانه شدند. مات ماندم شبیه به مجسمهای بیجان که قدرت تکان خوردن و لمس خطر را ندارد. من غافلگیر شدم و اسلحه از دستم سر خورد و درون برفها فرو رفت. سرعتشان زیادشان به غبارهای پراکنده درون باد میماند. تعدادشان آنقدر زیاد بود که شبیه به تودهی خاکستری در درون برف بالا و پایین میشدند همچو رعد، برقآسا حرکت میکردند.
گامهای گیج و سرگردانی به عقب نهادم و ندانستم چطور لیز خوردم و از صخره به سمت پایین کشیده شدم. من سقوط کردم. آتش از مردمک زردشان فواره میکند. گرگها با غروری از سر قدرت بالای صخره ایستادند و فقط سقوط من را تماشا کردند و با کینه میخواهند جان دادنم را ببینند.
من تا جایی که تصویر گرگها محو شد سقوط کردم و پشت تنهی خمیده درختی کهنسال گیر کردم. رد پایی از نجات دهنده در طبیعت بکر وجود ندارد. امید از وجودم رخت بسته است. پنجههای سرما را در بغل گوشم احساس میکنم؛ صورتم را زخم میکند. باد در گوشم زوزه میکشد. نفسم حبس شده، انگشتانم در حال سِر شدن است. سرما در مغز استخوانهایم نفوذ کرده و درونش را میسوزاند. بازدم، نفس گرمم در شال گردن مانده و دهانم را گرم میکند. صدای جان دادن سنگ ریزهها را میشنوم که چطور از صخره سقوط میکنند. صدای بالگرد در فضای مهآلود پیچید و دستی به سویم دراز شد...