ویرگول
ورودثبت نام
سمیه جهانگیری زرکانی
سمیه جهانگیری زرکانیداستان‌نویس
سمیه جهانگیری زرکانی
سمیه جهانگیری زرکانی
خواندن ۶ دقیقه·۲۰ ساعت پیش

داستان پیمان پنجه ها_پارت چهارم

گوسفندان دریده شده بودند. هر تکه‌شان در سویی افتاده بود. به جز صدای گوسفندان که حامل وحشت بود؛ دیگر صدایی شنیده نمی‌شد. خون همه جای آغل پاشیده شده بود. داخل آغل شدم. گوسفندان هر کدام به یک طرف فرار کردند. گوسفندی که خون از رویش روان شده بود، وسط آغل افتاده بود و پایش تکان میخورد. گوسفندان به دیواره‌ چسبیدند. درون آغل همچو بیرون یکدست آغشته از سکوت شده بود. صدای لرزان گوسفند زخمی که در بین صداها گم شده بود، شنیده شد.

داستان پیمان پنجه ها
داستان پیمان پنجه ها

یکی از اهالی من را خطاب قرار داد: «ممدعلی، فک کنم شغال به آغل زده. ببین نامروت رحم نکرده.»

یکی از اهالی که زیر لب به حالت تاسف نچ نچ می‌کرد در پشت سرم قرار گرفته، گفت: «ممد علی کمک کن بگیرش.»

برگشتم به طرفش، چاقو در دستش داشت، گفت: «بگیر خلاصش کنیم زبون بسته رو. داره حروم میشه.»

دندان طلا خودش را رساند، گفت: «گرگه... می‌دونستم یه روز برای تلافی میان.» یکی از اهالی در جوابش گفت: «بس کن مرد... این حرفا چیه میزنی؟ بیاین باید بریم دنبال آقا یعقوب.»

افراد کمی در دهکده اسلحه داشتند. او تفنگ را از قدیم الایام به ارث برده بود، فقط برای شکار استفاده می‌شد. پدرم و بعضی از افراد که بالا رفتن از کوه برایشان سخت بود در دهکده ماندند تا به اوضاع آغل سامان دهند، من و چن نفری از اهالی راهی شدیم برای یافتن آقا یعقوب که معلوم نبود برای شکار حیوان درنده به کدام سو دنبالشان رفته است...

به دامنه‌های کوهستان رسیدیم. هر از گاهی صدایش می‌زدیم. همه‌جا پوشیده از برف بود. هیچ رد و نشانی از او نیافتیم؛ تا اینکه صدای یکی از اهالی را شنیدیم، او صدایمان می‌زد. کمی متوقف شدیم تا به ما برسد. در چهره‌ی مشوشش اضطراب بی‌داد می‌کرد، گفت: «برگردین...»

متعجب دلیل را جویا شدیم، گفت:«گرگا به ده حمله کردن...»

از حرفش شوکه شدیم؛ همچین چیزی تا به آن روز سابقه نداشت. ندانستیم چطور خود را به دهکده رساندیم.

مش حبیب به داخل مرغداریش رفته بود، پشت سرش گرگ‌ها داخل شده بودند؛ او را زخمی و مرغ‌هایش را کشته بودند. تکه پاره‌هایش را در محوطه‌ خانه‌ش پخش و پلا کرده بودند. مش حبیب بیهوش شده بود؛ آسیب جدی نداشت. بیشتر شبیه به خط و نشان کشیدن می‌ماند تا حمله‌ایی مرگبار.

خودمان را به آن‌جا رساندیم. کلاغ‌ها سرتاسر محوطه نشسته بودند به قدری که جای پا برای گام برداشتن نبود. تکه‌های باقی مانده‌ی مرغ‌ها را می‌خوردند. با سر و صدایی که از خود تولید می‌کردند شبیه به جشن پس از پیروزی بود. به کسی اجازه‌ی نزدیک شدن نمی‌دادند، انگار با خوردن خون، خوی واقعی‌شان را نشان میدادند و هر کسی را که نزدیک می‌شد با وحشی گری به سویش حمله ور می‌شدند و طوری نوک می زدند که خون از جایش فواره می‌کرد.

عروس خاله نسیم که با یک دستش کودک خردسالش را زیر بغلش نگه داشته بود، فریاد زد: «این وضع زندگی‌مونه. کسی نمیخواد دنبال راه چاره باشه؟ نمیخواین اینا رو از خونه زندگی مون بیرون کنین؟ مگه شما غیرت ندارین؟»

دندان طلا رگه های چشمانش برجسته و آماده‌ برای بیرون جهیدن بود. با صدای لرزانی گفت: «تا همه مون رو از ریشه نسوزونن راضی نمیشن.»

عروس خاله نسیم حرفش را قطع کرد، گفت: «چی واس خودت میگی مرد؟» همسرش بچه را از او گرفت و بغل کرد. زن ادامه داد: «آی ایها الناس، ما دیگه جرات نداریم بذاریم بچه‌هامون از خونه بیرون برن. یه کاری کنید.»

دهیار در جوابش جلو رفت و گفت :«داری شلوغش میکنی.چیزی نشده که.» عروس خاله نسیم با عصبانیت گفت: «چیزی نشده؟ مگه وضع و حالمونو نمیبینی؟ پس دیگه باید چی بشه که بفهمی زندگی‌مون ناامن شده؟»

دهیار با خونسردی گفت: «یه اتفاق کوچیکی افتاده اونم از بی‌احتیاطی... حیون غذا پیدا نکرده زده به مرغداری... خداروشکر کسی آسیب ندیده.»

چشمانم روی دندان طلا قفل شده بود؛ او همیشه مرموز بود، انگار بخشی برای کشف شدن داشت و این من را کنجکاو می‌کرد.

بحث بالا گرفت. خانم‌های ده به طرفداری از عروس خاله نسیم جمع شدند و خواستار سامان دادن به موقعیت موجود شدند. دندان طلا مشوش و نا آرام بود؛ تا اینکه طاقت نیاورد و فریاد زد: «بسه بسه بسه... شما هیچی نمی‌دونید... شما نمی‌تونید باهاشون درگیر شید.»

دهیار با گفتن: «لاالله الا الله.» از پسر بزرگ دندان طلا خواست، پدر ناخوش احوالش را به خانه ببرد.

دندان طلا با کلافگی گفت: «همه چیو میگم! من حقیقتو میگم! فقط قول بدین بعدش حرف من باشه و هر چی من گفتم بهش عمل کنید.»

دندان طلا دستانش را عصبی به بالا و پایین تکان داد، گفت: «جوان بودم، نادون بودم، نفهمیدم چیکار می‌کنم...»

فاضل چشمانش را تنگ کرد، گفت: «متوجه منظورت نمیشیم. درست تعریف کن، ببینیم موضوع چیه.»

دندان طلا بی‌توجه باز داد زد: «شیطون تو جلدم رفت، برده پول شدم نفهمیدم چیکار کردم. اونا گفتن پول خوبی میدن...»

دهیار گفت: « اونا کین؟»

دندان طلا با چهره‌ای که گلبول‌های قرمزش سر تا سرش را به تصرف خود در آورده بودند و قصد فوران کردن داشتند، گفت: «نمیدونم. نمیدونم. زبونشونو نمی‌فهمیدم. عموزاده‌م بلدشون بود و حرفاشونو بهم می‌گفت.»

مش حبیب که انگار کمی حالش جا آمده بود‌، به سمت دندان طلا متمایل شده بود و حرف هایش را دنبال می‌کرد. او زیر لب به آرامی زمزمه کرد: «بریم خانه ما از اول تا اخر ماجرا رو بگو.» او محتاط بود؛ طوری که انگار دشمن در کمین بود و حرف هایمان را رصد می‌کرد.

همگی به خانه‌ی مش حبیب رفتیم. در کنار هم نشسته و به دندان طلا چشم دوختیم.

او به گل های سرخ قالی چشم دوخته بود، شروع کرد: «جوان بودم سرم باد داشت به پول کم راضی نبودم فک می‌کردم میتونم با زرنگی از همه سر تر باشم. هیچی راضیم نمی کرد. میخواستم راه صد ساله رو یه شبه برم. نمیخواستم عین پدرامون زندگی کنم.»

دستش را روی پایش کوبید، گفت: «خدا خودش میدونه بچگیام چه بدبختیا کشیدم...»

دهیار دستی به ریش هایش کشید و سرش را از روی تاسف به دو طرف تکان می‌داد. مش حبیب زیر لب نچ نچ می‌کرد. مادرم یکی از دو قلو‌های عروس خواهرش را روی پایش گذاشته و تکان می‌داد تا بخوابد...

با شنیدن صدایش دوباره حواسم سمت او کشیده شده بود:«عموزاده‌م یهویی وضع زندگیش خوب شد. تو نخ‌ش رفتم تا سر از کارش در بیارم. تا اینکه فهمیدم جریان چیه... باهاش حرف زدم که منم با خودش ببره. اهل خلاف قانون نبودم. نمی‌خواستم با دردسر درست کردن پدرمو شرمنده کنم. کار بدی نبود، این طوری بود که جنس می‌بردیم لب مرز و به اونور مرزیا می‌فروختیم؛ اونام روزای مشخصی میومدن و جنسایی که اینورکمیاب بود بهمون میفروختن.»

مش رمضان که همیشه کم حرف بود، زیر لب به آرامی گفت: «پس دلالی می‌کردین...» دندان طلا گفت:«باور کن معامله می‌کردیم. پولش حلال بود. به جان بچه‌م که خیلی ها برامون دعای خیر می‌کردن. حتی دارویی که توی بازار گیر نمی اومد را به دست مردم می‌رسوندیم.»

آقا حبیب که به سمت جلو متمایل شده بود، صبرش تمام و به پشتی تکیه داد، گفت: «بسه اصل ماجرا رو بگو»

دندان طلا تن صدایش پایین و جدی شد. چشمانش را تنگ کرد، انگار می‌خواست خاطراتش را تمام و کمال مرور کند. گفت...

داستانداستان نویسینویسندگینویسندهروایت داستانی
۷
۰
سمیه جهانگیری زرکانی
سمیه جهانگیری زرکانی
داستان‌نویس
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید