ویرگول
ورودثبت نام
صدرا
صدرا«او زمانی مُــرد که برای من هنوز زِن‍ــده بود.»
صدرا
صدرا
خواندن ۳ دقیقه·۵ ماه پیش

از سقوط در گودال تا بیداری دوباره

وقتی حداکثر توانت را بکار میگیری تازه متوجه کوچکترین نشانههای شگفتی بدنت میشوی! چه از لحاظ ذهنی و چه از لحاظ بدنی دست به انجام کارهایی میزنی که حتی خیال آن برای تو ناممکن بود. این اتفاق در برههای از زندگی برای تک تک ما رخ میدهد، جایی که گمان میکنیم حال زمان ناامیدی نیست حتی اگر تو یکه و تنها بار سنگین و سخت امیدواری را به دوش بکشی.

چیزی که برای من اتفاق افتاد، همزمانی چند اتفاق بود. در بخشی از زندگیام گمان میکردم که در حال سقوطم و گودال ناامیدی و ترس هر روز بیشتر مرا میبلعد، در همین میان، افرادی از بالای گودال به حال و روز من میخندیدند. در مقابل چه دستها که برای بیرون کشیدن من از گودال به سوی من روانه شد اما، انتخاب من همواره سقوط بود.
سقوط به دنیایی که نامش ترس از قبول شکست بود. من خودم را به عمد رها کردم. رهایی عنصری بود که من را با خودم روبهرو کرد. رنجی طاقت فرسا که در میانه سقوط بارها مرا از انتخابم برگرداند و پشیمانم کرد اما من مصرانه ادامه دادم.

وقتی به زمین خوردم...

اولین چیزی که به یاد دارم، آشنایی با تمام ترسهایم بود. آنجا پی بردم که صادقانه از چه کسانی در زندگیام زخم خوردم. زخمهایی که در گذشته با جان میپذیرفتم حال با چشمانم میبینم چه بر سر من آوردهاند و مرا تا کجا به زیر کشیدهاند. درک بعضی اتفاقات و مرور آن شاید سختترین قسمت آن گودال بود. خودم را میدیدم که وسط ویرانههای دنیایم گمشدهام و نمیدانم نور زندگی من از کجا میتابد.

گوشهای از ویرانهها سهتارم بود که سیمهای ناکوک و در رفتهاش ناامیدانه به من نگاه میکرد. گوشهای دیگر ذوق من برای جستجوی عشق بود؛ تماشای آن همیشه مرا میترساند، گویی روبهرو شدن با ناکامی در وصال در ذهنم همان نقطه پایان قصه زندگیام بود اما، در عین ناباوری او خودش سمت من آمد. شاید جرقه تمام اتفاقات این مدت من همین لحظه باشد. شاید تمام گذشتهام در همین لحظه خلاصه شده باشد. لحظهای که دیدم از دل آن ویرانه عشق، ناگهان او بیرون آمد...

حال او خوب بود، شاداب و سرحال، برعکس من که از آن گودال در وحشت بودم، او آرام بود. آرامشی که صحبت از سالها جنگ و نبرد در درون ذهنش خبر میداد. او برای کمک به من آنجا بود. برای حل قصه ناتمامی که شاید برای من هنوز نقطه پایانی پیدا نشده بود.
انگار که او تمام مدت در این گودال منتظر من بود، انگار که او میدانست که روزی دوباره اینجا یکدیگر را ملاقات خواهیم کرد اما، نه با آن احساس قبلی، بلکه برای نجات من! یا حتی خودش.

پایان برای هر کسی یک تعریف مجزا دارد. آدمها میتوانند سالها خودشان را وقف رسیدن به نقطه پایان کنند. تجربه کنند و بارها زمین بخورند، شاید همین دوباره بلند شدنهاست که میتواند قصه زندگی هر کسی را بسازد.

روزهایی که خسته میشوم، آسمان آبیست، دقیقا مثل همان روزهایی که خانه میمانم و خودم را مجبور میکنم به نوشتن. از غمهایم برای خودم سیم میسازم، سیمی که بتواند دوباره ماهورم را جان ببخشد و دلم را نوازش کند.

نمیدانم چقدر دیگر از این مسیر سربالایی مانده است اما، خوشحالم از ادامه دادن.

پایان

نوشتهای از
سیدصدرا مبینیپور

1404/06/20

سقوطگودالدلنوشتهنورنوشتن
۳۰
۱۵
صدرا
صدرا
«او زمانی مُــرد که برای من هنوز زِن‍ــده بود.»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید