"این نوشته، قطرهای از بارانِ درونی من است؛ قطرهای کوچک از دریای احساسی که واژهها را در آغوش گرفته. شاید بخوانید و بگذرید، اما اگر به عمقش گوش دهید، چیزی فراتر از واژهها خواهید یافت."
سلام صدرا، امیدوارم حالت خوب باشه.
داری فکر میکنی چی بنویسی... درکت میکنم. لحظاتی هست که نیازه بنویسی، ولی نمیتونی.
صدای باران در گوشم زمزمهای آشنا میخواند؛ گویی سالهاست که چیزی میخواهد بگوید. اگر بگویم آن کوچه را در بیآبی و خشکی ندیدهام، دروغ گفتم. انگار آن کوچه همیشه بارانی بود، انگار هنوز آن رهگذری که باید از آن بگذرد، نگذشته. انگار چیزی کم است... میدانی از چه سخن میگویم؟
شاید آن کوچه برای تمام روزهایی که بیآب و علف بود، میبارد. شاید نمیتواند یاد روزهای سبز و روشن گذشته را فراموش کند که میبارد. شاید بر آرزوی قلبی شکسته، همیشه و هر ساله آن کوچه بارانیست. کسی چه میداند؟
چرا همیشه حس میکنیم چیزی کم است؟ گمان میکنیم میتوانیم خودمان را گول بزنیم و از مسیری که برای آن خلق شدهایم منحرف شویم. اما آخر چرا؟ به چه قیمتی؟
مثال آن کوچه هر لحظه توی ذهنم تکرار میشود. صدای باران. خاطرات لمس نم لباسهایم، خیس شدن صفحه گوشی موبایلم زیر باران، خاطرات بدمینتون بازی کردنمان، کفشهای خیس کنار جا کفشی، سردی مغز استخوان دستها و پاهایم، لبخندهایم... و تو.
چقدر خوششانس هستم که من هم یک کوچه بارانی در قلب و جانم برای همیشه دارم. شاید دیگر به آن نرسم. شاید آن باران دیگر سهم من نباشد.
اعتراف میکنم...
کنار آمدن با چیزهایی که از دست دادهام، برایم همیشه سخت و دشوار بوده است. نمیخواهم خودم را تسلیمشده ببینم. حداقل نه الان. نه تا وقتی که هنوز از شوق دیدنش دست و پایم شروع به لرزیدن میکند.
شاید آن باران دیگر سهم من نباشد، اما نمیتوانم از شوق دیدنش دست بکشم. شاید هنوز در دل این کوچه بارانی، چیزی برای من باقی مانده باشد. شاید هنوز جایی برای امید باشد.
نمیدانم...
نوشته ای از
سیدصدرا مبینی پور