
تقریبا هر روز میشود که به مرگ فکر میکنم. به ذهنم اجازه میدهم که گمان کند این چند دقیقه، همان چند دقیقه پایانیست. و تصویری از آنچه ما مرگ مینامیم ترسیم کند. نکته مهم آن است که اکثرا برای کارهای پیش پا افتاده این طور فکر میکنم و در کار های پرچالش تشنه موفقیت و زنده ماندن هستم.
این روزها تسلیم افکارم شدهام. اگر میگوید شکست خوردهای میگویم باشد، اگر میگوید رها کن میگویم چشم، اگر میگوید این کار را نکن میگویم حتما! حتی اگر گوشم را بپیچاند چیزی نمیگویم و اگر در برابر همه تحقیرم کنم باز هم سکوت میکنم.
بالآخره باید جایی تمام این فکر کردنها پایان یابد. شاید یک خیابان یا یک خاطره یا حتی یک غم بزرگتر تمام این فکرها را در آینده ناچیز جلوه بدهد. آن وقت باید به حال این فراموشی که بی انصافانه ریشه در افکارت میپروراند، گریست.
نمیخواهم تصویر خوبی از مرگ به نمایش بگذارم، اما همیشه وقتی به پایان داستان یک زندگی فکر میکنم، ناخودآگاه خودم را جای شخص اول داستان میگذارم. به لحظهای فکر میکنم که او برای ماندن بیش از حد تقلا میکند اما، در نهایت به جان دادن تن میدهد.
حرف آخر...
دارم با خودم مرور میکنم، نیاز داشتن با احساس نیاز داشتن چه تفاوتی هست بینشون.
من الان به صحبت با او نیازمندم یا احساس میکنم نیاز دارم؟!
در هر صورت همه ما باید خودمون باشیم، چه اهمیتی داره دیگران چطور فکر میکنن! نسخه خوب خودم میخوام باشم و توی این نسخه گاهی به هم صحبتی با کسی که فکر میکنم امنه نیاز دارم.
ولی اگر اون شخص توی این نسخه آسیب میبینه، بهتره به این نیاز من اهمیتی داده نشه. چون اسم این رفع نیاز، سو استفاده است.
(هنوز دفترم رو نگرفتم و بعد از چند سال دو هفتس ننوشتم!)
شاید باید این اتفاق می افتاد تا دلنوشته ی جدیدم در ویرگول منتشر شود!
دفتر لعنتی یعنی کجایی الان... امیدوارم کیفم زودتر برگرده پیشم.
صدرا
سوم یا دوم خرداد ۱۴۰۴