
تلویزیون رو خاموش کردم . سرم داشت می ترکید ، حس کردم مغزم باد کرده و از شدت تورم ممکنه هر آن دچار سکته مغزی بشم. انگار این کله مال خودم نبود . مدام خودم رو توی آینه نگاه می کردم ، اجزای صورتم سر جاش بود ولی خودم برای خودم غریبه بودم . رفتم سراغ گوشیم و چکش کردم و کارهام رو مرور کردم . کارهایی که داشتم ولی حس کردم میلم رو به انجام همشون از دست دادم. اصلا برنامه داشتن توی این شرایط بی معنی بود ! یادمه یه زمانی به تغییر فکر میکردم و کارهایی که دوست داشتم در آینده انجام بدم. گفتم تغییر ؟ لعنتی حالا بیشتر از هر زمانی از این واژه بدم می اومد. باز هم دراز کشیدم ولی خوابم نبرد ، صدای ضربان قلبم توی گوشم بود و با صدای تیک تاک ساعت دیواری توی سکوت خونه هارمونی ریتمیک ترسناکی درست کرده بودن. توی همین حال و هوا بودم که زنگ در خونه به صدا دراومد. از جا پریدم ، ساعت رو نگاه کردم و در حالی که منتظر کسی نبودم نمی دونستم سر شبی حوصلش رو دارم یا نه . رفتم سمت آیفون و با دیدن چهره خواهرم کمی آروم شدم. گوشی رو برنداشته در رو زدم و درب اتاق رو نیمه باز گذاشتم که بیاد داخل.
بعد از این که رسید به محض وارد شدن من رو دید که روی کاناپه دراز کشیدم و گفت : سلام ! خوبی ؟ اومده بودم این سمت کار داشتم گفتم بذار بیام یه سر بهت بزنم . یکم برات کیک آوردم ، از اون کیکها که دوست داشتی پختم ... البته دروغ چرا ! برای تو درست نکردم ، واسه بچه های شرکت پخته بودم دیدم مورد پسندت واقع شده یه تیکه هم برای تو آوردم. همین طور که صحبت می کرد رفت سمت آشپزخونه و با ذوق خاصی از دستپختش و همکاراش و اینجور چیزا می گفت . اون که متوجه نشد ولی من فقط نگاش میکردم و توی حال خودم بودم و یه جایی به بعد اصلا متوجه نشدم چی میگه تا این که یه آن با صداش به خودم اومدم . افشین ! گفتم : بله ؟ نیلوفر در حالی که دستش رو به کمرش زده بود گفت : کجایی ؟ با توام ، میگم هنوزم درگیر اون خوابهایی ؟ بلند شدم و سرجام نشستم ،دستی به موهام کشیدم و گفتم : نگو خواب ، بگو جهنم ! نیلوفر از آشپزخونه وارد هال شد و گفت : چطور مگه ؟ بدتر شده ؟ اولش نمی خواستم نگرانش کنم ولی بعد دیدم نمی تونم درباره حالم باهاش حرف نزنم و اینجوری شد که ماجراهای جدیدتر رو براش تعریف کردم. کمی که گذشت متوجه شدم روبروم نشسته و با حالتی درهم بهم نگاه می کرد و در همون حالت گفت : من فکر میکنم تو اصلا شرایطتت عادی نیست . پاشو با هم یه دکتر ... حرفش رو بریدم و گفتم : فایده نداره نیلوفر ! هیچ دکتری این ماجرا رو باور نمیکنه ، یه چیزیه که قابل درک نیست اگرم گوش بدن در جواب یه چیزایی به هم میبافن ، از اون گذشته فکر میکنم توی این ماجرا غرق شدم . خودم باید باهاش مقابله کنم و کار از مداوا و این حرفها گذشته. نیلوفر به مبل تکیه داد و در حالی که دستاش رو به هم چسبونده بود با نگرانی گفت : پس ... حالا میخوای چی کار کنی ؟ گفتم : نمی دونم! و واقعا هم نمی دونستم. کمی که گذشت نیلوفر یه دفعه گفت : نظرت چیه بریم مسافرت ؟ یکم نگاهش کردم و بعد از مکث کوتاهی گفتم : مسافرت ؟ الان ؟ گفت : آره ! من که کارم سبک شده بچه های تیمم هستن ، یه هماهنگی میکنم. تو هم کارگاه رو بسپر بیا بریم. میخواستم بهونه بیارم و بگم نه و ... ولی وقتی خوب فکر کردم دیدم بی راه نمیگه. شاید عوض شدن آب و هوا حالم رو سرجا می آورد.گفتم : باشه قبول ، فقط کجا بریم ؟ گفت : یکی از بچه های شرکت یه ویلا داره ، باهاش هماهنگ میکنم یکی دو روز میریم اونجا و برمیگریدم. گفتم : نه بابا ! نمیخواد رو بندازی ... گفت : نه اونجوری نیست ،من و مریم از این حرفا نداریم ، تازه چند بار تا الان اصرار کرده که برم ، بدمم نمیاد برم ببینم چجوریه . نتونستم در برابر پیشنهاد نیلوفر مقاومت کنم و همون ساعتها با یه هماهنگی مختصر از هر دو طرف تونستیم شرایط رو برای یه مسافرت کوتاه فراهم کنیم.
قرار گذاشتیم صبح زود حرکت کنیم . خیلی عجیب بود ... انگار بعد از آخرین باری که خوابیدم نباید میخوابیدم . تا صبح هرچقدر کلنجار رفتم نتونستم بخوابم و این حال من رو کلافه می کرد. ناچار بیدار موندم و با این که خیلی دل و دماغ کاری نداشتم فقط یه چندتا وسیله انداختم پشت ماشین و وضعیتش رو چک کردم تا ما رو لنگ نذاره ولی نیلوفر با دست پر اومد و بار سفر رو بستیم. از اونجایی که من نتونسته بودم درست بخوابم ازش خواستم که رانندگی کنه. زدیم به دل جاده و توی راه هم زیاد با هم صحبت نکردیم و صدای موسیقی ملایم در حال پخش فضای بینمون رو پر کرده بود . چرتم میگرفت ولی نمی تونستم بخوابم. انگار کسی نمی خواست بخوابم . حال روحیم مساعد نبود و توی یه حالت کابوس وار قرار داشتم. لعنتی ! یه جوری شده بودم . توی مسیر شیشه ماشین رو داده بودم پایین و در حالی که سرم به سمت پنجره بود بیرون رو می دیدم.
از تهران که فاصله گرفتیم رسیدیم به یه منطقه سرسبز و خلوت اونجا بود که نیلوفر پیشنهاد داد یه گوشه ای نگه داریم و از طبیعت استفاده کنیم. با خودم گفتم چه خواهر خجسته ای دارم ! خوش به حالش ... مثل بچه ها ذوق زده از ماشین رفت بیرون و گفت : افشین اونجا رو ببین چه منظره قشنگی داره ، به به عجب هوایی ... یه چندتا هم عکس میندازم . بیا بیرون از این طبیعت لذت ببر . بیا دیگه ! مجبورم کرد از ماشین پیاده بشم. کمی که گذشت متوجه شدم اثری از نیلوفر نیست . از سمتی که رفته بود رفتم دنبالش ولی پیداش نکردم. از ماشین دور شدم رسیدم به یه جایی که پر از درخت بود ،صداش زدم. جوابی نشنیدم .بلندتر ... چند بار ولی هیچی نشنیدم. حس کردم بدنم ضعف داره ، ادامه دادم : نیلوفر ... نیلوفر . ولی انگار فایده نداشت انگار زمین زیر پام داشت سست میشد و درختها احاطم میکردن . نشستم زمین ، توی همین حال و هوا بودم که ناگهان کسی از پشت بهم نزدیک شد : سلام افشین ! تنم سرد شد . سرم رو که چرخوندم اون رو بالا سرم دیدم. کامبیز ؟ تو ، تو اینجا چی کار میکنی ؟ اومد و جلو ایستاد و گفت : مثل این که یادت رفته من خودتم. گفتم : من نمی فهمم ، تو ! خواب ... نیلوفر ، اون کجاست ؟ گفت : نمی دونم ! گفتم : لعنتی با نیلوفر چی کار کردی ؟ خواهرم کجاست ؟ گفت : نیلوفر نمی تونه کمکت کنه ! فقط خودت میتونی . گفتم : من حالم خوب نیست ، احساس خفگی میکنم. نگاهم به زمین دوخته شد و فقط منتظر بودم همه چیز تموم بشه. کامبیز ادامه داد : از چی داری فرار میکنی ؟ گفتم : نمی دونم! .گفت : خب پس بذار من بهت بگم ، حتی اگه بخوای هم نمی تونی فرار کنی . از حقیقت ! گفتم : بس کن ... اینقدر عذابم نده . لعنت بهت . یه صدای گنگ و محوی می اومد ،صدا آشنا بود . صدای نیلوفر بود ... داشت صدام میزد .روی زمین دراز کشیدم و دیگه کنترل هیچی رو نداشتم .چشمام کم کم بسته شد و آخرین چیزی که دیدم کامبیز بود که بالای سرم ایستاده بود . یه لحظه سیاهی و بعدش با شدت ضربه ای به خودم اومدم. چشام رو باز کردم و نیلوفر رو دیدم که یه بطری آب دستش بود و دستش روی صورتم بود و صدام میزد : افشین ... افشین حالت خوبه ؟ به نشانه تایید سرم رو تکون دادم و اون هم با کشیدن یه نفس راحت گفت : خدا رو شکر ! ازش پرسیدم : کجا بودی ؟ گفت : من اینجام . گفتم : نه ! تو رفته بودی عکس بندازی ... من دنبالت گشتم . نیلوفر : خوبی ؟ من جایی نرفتم تمام مدت داشتم رانندگی میکردم . گفتم : من خواب بودم ؟ گفت : نمی دونم ولی انگار بیهوش شده بودی. داشتم باهات صحبت میکردم که یه دفعه متوجه شدم خوابیدی ولی خیلی ترسیدم اصلا شبیه خوابیدن نبود رنگ رو روت سفید شده بود و سخت نفس میکشیدی .تازه به خودم اومدم و یکم که به دور و بر نگاه کردم متوجه شدم قضیه چیه . خودم رو جمع و جور کردم و گفتم : خوبم ، الان خوبم . نیلوفر با نگاه در هم کشیدش گفت : مطمئنی ؟ گفتم : آره ... بهتره بریم. بعد از این که نیلوفر نشست پشت فرمون و راه افتادیم یاد وحشت داخل خواب افتادم. نگاهی دلسوزانه به نیلوفر کردم و تو دلم ازش تشکر کردم. اون موقع نمی دونستم قراره در آینده چه اتفاقی برام بیفته و انگار مواجهه با چیزی که ازش خبر نداشتم من رو بیشتر به هم میریخت.
قسمتهای قبلی این داستان رو از اینجا مطالعه کنید :
قسمت یکم | قسمت دوم | قسمت سوم | قسمت چهارم