چقدر زود گذشت . درست بیست و دو روز است که پدر را از دست داده ام . او دیگر در میان آدم هایی که بر روی زمین قدم می گذارند و نفس می کشند نیست ، در میان ما . در میان همه افرادی که او را می شناختند ، با او زندگی می کردند ، با او در تماس بودند ، او را می دیدند و با او صحبت می کردند. هنوز صحبت هایمان ، بهانه گیری هایش ، حتی جر و بحث های گاه و بی گاهمان را به یاد دارم . هنوز بی تابی هایش را ، آشفتگی ها و بی حوصلگی هایش را به یاد می آورم و هر چه از نبودنش بیشتر می گذرد انگار جای خالی اش خالی تر می شود. تلاش هایم برای کنار آمدن با نبودنش همانند مسکنی است که لحظه ای ، دقیقه ای و ساعتی را سریع تر می گذراند اما به وقت یادآوری همان زمان کند تر می گذرد.
پدر روز ششم اردیبهشت و هنگامی که خواب بود از دنیا رفت ، رفتنش طوری بود که انگار بخواهی چیزی را به یکباره از جلوی چشم برداری ! مرگ ناگهانی این گونه است که زندگی شخص ناگهان تمام می شود و تمام آنچه که داشته و تا پیش از رفتنش استفاده می کرده به جا می ماند و تو با خود می گویی : چه ناباورانه ! گویی چنین شخصی اصلا وجود نداشته اما نبودش حفره ای در روح ایجاد می کند . روزها و هفته ها بدون پدر می گذرند اما حتی ماهی قرمز درون تنگ مادربزرگم بیشتر از پدرم سال 1405 را تجربه کرده است.
پدر کار را دوست داشت و با وجود شرایط سختی که داشت اما ترجیحش کار و فعالیت بود تا خانه نشینی . جنگ شد اما دست از کار نکشید تا این که جنگ به تعطیلات عید گره خورد . حتی تعطیلات هم نمی توانست او را خانه نشین کند و سعی می کرد تا جای ممکن زمان را در خارج از خانه سپری کند . اما از شهر خارج نشد و عقیده اش این بود اگر بنا باشد اتفاقی برایم بیفتد خواهد افتاد . تعطیلات به پایان رسید اما بنا به دلایلی نتوانست مشغول به کار شود. درست در روزهایی که آتش بس شد و وارد دوره تعلیق شدیم و مردم در وضعیت موجود بلاتکلیف بودند پدر هم همانند بسیاری از مردم کلافه بود اما صبر می کرد ، آنقدر صبر کرد که دیگر عمرش به کار کردن در سال جدید هم قد نداد و با تمام نگرانی هایش برای جنگ و نتیجه آن و بحث های گاه و بی گاه با دوست و آشنا و فامیل از دنیا رفت.
بیست و یک ماه پیش مادرم را از دست دادم و پس از آن پدرم را .بعد از این واقعه ناگهانی پدر با پسرانش زندگی کرد ، می گفت ، می رفت و می آمد ، گهگاهی می خندید و گاه سکوت می کرد . با ما از گذشته و خاطرات و آنچه شد و می شود گفت . من خوب می دانستم بعد از مادرم نیمی از خود را از دست داده اما هیچگاه آنگونه که قابل ادراک بود به رویش نیاورد . با بغضی پنهان از نبود همسرش سعی کرد به زندگی ادامه دهد اما به نظرم در نبود عزیزی که چهار دهه از زندگی اش را در کنارش گذرانده بود نه تنها شکسته شد ، بلکه تنهایی و داغ حاصل از این غم او را از درون دچار تزلزل و فروپاشی کرد طوری که حتی دیگر همانند گذشته نتوانستم او را بشاش ببینم. بعد از مادر تنها یک سال و نه ماه زمان برد تا پدرم راهی سفر ابدی شود.
زندگی همین قدر عجیب ، ناملایم و بسیاری از مواقع ناعادلانه است. پدرهای بسیاری حتی سال جدید را ندیدند و قطعا پدرهای بسیاری ماه آینده را نخواهند دید . قبرستان ها متاثرانه پر می شوند و بازماندگان با خاطرات ، عکس ها و لوازم درگذشتگان و به یاد آن ها باقی روزگار را می گذرانند. چه بخواهیم و چه نخواهیم روزی هم ما باید همین مسیر را برویم . پدر بودن سخت ولی پدر ماندن سخت تر است . بسیاری از پدر ها چیزی نمی خواهند ، چیزی نمی گویند ولی به چیزی جز خانواده اهمیت نمی دهند. به یاد پدرم و تمامی پدران آسمانی