
در تنهاییام، تنها سیگار برایم مانده است.
هر بار که کبریت را میزنم، نور کوچکش لحظهای صورتِ خالیِ اتاق را روشن میکند،
و سپس دود؛ دودی که مثل خاطرهای دیررس آهسته بالا میرود، به سقف میرسد، و آنجا پخش میشود تا ناپدید گردد.
سیگار بین انگشتانم میسوزد، نه تند، نه آرام؛ با همان صبرِ تلخی که من این روزها یاد گرفتهام.
هر پُک،
یک نفسِ عمیق از نبودن است؛ نفسی که به جای اکسیژن، فقط طعمِ خاکستر و پشیمانی میآورد.
دودش را بیرون میدهم و برای لحظهای فکر میکنم اگر تو بودی، شاید میگفتی: «این دود را هم مثل خودت هدر میدهی.»
اما تو نیستی، و سیگار هست؛
آخرین چیزی که هنوز اجازه میدهد چیزی از درونم بیرون بریزد، حتی اگر فقط به شکلِ ابرهای خاکستریِ بیجهت باشد.
وقتی به ته میرسد، تهسیگار را در زیرسیگاری فشار میدهم، مثل کسی که آخرین کلمه را با مشت بر دهانِ سکوت میکوبد.
و باز تنهایی میماند؛ کمی سنگینتر، دودگرفته، و همچنان تنها.
سیگار بعدی را برمیدارم. چون در این خلأ، تنها سوختنِ چیزی شبیهِ زنده بودن است