باران از ساعتی پیش بیصدا میبارید؛ نه آنقدر تند که خیابان را بشوید و نه آنقدر آرام که فراموش شود. قطرهها بر شیشهی پنجره میلغزیدند، به هم میرسیدند و بعد، بیآنکه مقاومتی کنند، به پایین سقوط میکردند. اتاق بوی کاغذهای کهنه و چوب نمخورده میداد. قفسهها از کتاب پر بود، اما میان آن همه کتاب، سکوت، سنگینتر از هر واژهای روی شانههای اتاق نشسته بود.
مرد کنار پنجره ایستاده بود. سالها بود که دیگر شبها را با خواب نمیشناخت؛ شب برای او زمانی بود که صدای مردم خاموش میشد و صدای افکارش بلند.
شمع همچنان میسوخت و کتاب نیمهبازی بر روی میز رها شده بود. ساعتها بود که چشمانش توانایی عبور از حتی یک سطر را هم نداشتند. کمکم برایش روشن شده بود که دانستن همیشه آرامش نمیآورد؛ بعضی از فهمها راهی را باز نمیکنند، فقط در ذهن میمانند و آسودگی پیش از خود را از بین میبرند.
نگاهش از پشت شیشهی پنجره به خیابان دوخته شده بود. رهگذران زیر چترهایشان با عجله میگذشتند. به دیوار تکیه داد و همانطور که از پنجره به بیرون خیره شده بود آهسته و همراه با پوزخندی مالامال از غم گفت:«شاید خوشبختی همین باشد؛ آدم آنقدر به گمانش ایمان بیاورد که دیگر هیچ پرسشی قلبش را نلرزاند.»
مدتی سکوت کرد. صدای باران جای کلمات را در ذهنش گرفت. روی صندلی نشست و دست بر پیشانی گذاشت. در شهر او، مردم از سالها پیش جهان را دو نیم کرده بودند. هر کس خود را در یکی از آن دو نیمه تعریف میکرد و نیمهی دیگر را سرچشمهی همهی تباهیها میدانست. آنقدر به این تقسیمبندی خو گرفته بودند که دیگر تصور جهانی بیرون از آن برایشان ممکن نبود. گویی حقیقت نیز ناچار بود در یکی از همین دو اردوگاه سکونت داشته باشد. اما او سالها پیش در میان کتابها و تجربههایش دریافته بود که حقیقت همیشه از میان این تقسیمبندیها عبور نمیکند؛ گاهی از راهی میآید که هیچکس برایش نامی سراغ ندارد.
او راه سومی را یافته بود، اما راه سوم مسیری نبود که در آن همسفری پیدا شود؛ هر قدمی که برمیداشت، از نگاه یک گروه خیانت به آنان بود و از نگاه گروه دیگر، اعتراف به دشمنی.
هر بار که به گروه نخست میگفت: «در باور شما خطایی هست»، پیش از آنکه استدلالش را بشنوند میگفتند:«دیدید؟ از اول هم با آنها بود». و هر بار که به گروه دوم هشدار میداد، همان جمله را از دهان آنها میشنید:«بالاخره نقابش افتاد؛ از ابتدا هم طرف آنها بود».
آهسته خندید؛ خندهای که بیشتر از روی پریشانی بود. «چه دادگاه عجیبی؛ مرا نه به دروغ گفتن، که به نپوشاندن جامهی حقیقت بر تن دروغ است که مجرم می دانند.»
سکوت دوباره اتاق را پر کرد.
دست برد و کتابی را از قفسه بیرون آورد. ورق زد، اما نخواند. انگشتش میان صفحات کتاب ماند و به فکر فرو رفت. پیش خود گفت:«خورشید، پیش از طلوع، از دل تاریکی میگذرد. اما هیچکس از خورشیدی سخن نمیگوید که تمام عمر، پشت ابرهای سیاه مانده و هرگز فرصت خودنمایی پیدا نکرده است.»
گاه با خود میاندیشید شاید اشتباه از اوست؛ شاید باید مانند دیگران یکی از دو مسیر را انتخاب میکرد. زندگی آسانتر میشد، دوستان بیشتری میداشت و کمتر مورد اتهام قرار میگرفت؛ شاید حتی قهرمان عدهای میشد.
اما هر بار که این فکر در سرش همچون علف هرزی جوانه می زد، چیزی در درونش سر برمیآورد؛ همان چیزی که سختی سالیان زندگانیش در درونش نهادینه کرده بود: «نه، انسان نمیتواند دانسته حقیقت را با آسایش معامله کند.»
باران هنوز میبارید. پنجره را کمی باز کرد تا هوای گرفتهی دلش با بوی خاک باران خورده کمی عوض شود. نور چراغهای شهر در خیابانهای خیس، شکسته و لرزان منعکس می شدند؛ درست مانند باورهای مردمش.
مدتی طولانی به خیابان نگاه کرد. هیچکس سرش را بالا نمیآورد. همه با شتاب، بیآنکه به مقصد بیاندیشید، از کنار هم عبور میکردند. کمکم به این نتیجه رسیده بود که دیگر از مردم دلخور نیست. دلخوری زمانی معنا دارد که طرف مقابل امکان فهمیدن داشته باشد؛ اما مردم شهر به جایی رسیده بودند که مشکلشان نه ناتوانی در فهم، بلکه بینیازی از فهم بود! انگار او در میانهی صحنهای ایستاده بود که بازیگرانش سالها پیش نقشهایشان را حفظ کرده بودند و دیگر به معنای جملهها فکر نمیکردند بلکه تنها دیالوگها را ادا میکردند.
شمع روی میز رو به خاموشی بود. دیدن سایهی بلند کتابها بر زمین او را یاد جملهای انداخت «تنها در هنگام غروب خورشید است که موجودات پست سایهای بلند پیدا میکنند» اما او سال ها بود که در تاریکی زندگی میکرد.
زیر لب گفت:«شاید تاریکی از آنجایی میآید که انسانها دیگر ارزشی برای حقیقت قائل نیستند؛ هر بار که بخواهی گوشهای از حقیقت را بیان کنی چیزی در صدایت میشکند و دیگران سخنت را به حساب دیوانگی یا دشمنی میگذارند. همین کافی است تا آدم آرامآرام از جمعشان کناره گیرد و به تنهایی در تاریکیها به دنبال روشنایی بگردد».