ویرگول
ورودثبت نام
سعید دادخواه
سعید دادخواهاحدی از رعایای ممالک محروسه‌ی ایران!
سعید دادخواه
سعید دادخواه
خواندن ۳ دقیقه·۱۶ ساعت پیش

جنگل بی آفتاب

در روزگاری دور، در میانه‌ی جنگلی کهنسال، نهالی رویید که بیش از دیگران شوقِ قد کشیدن داشت. چون بادهای سخت از گردنه‌ها فرود می‌آمدند، جانوران بیمناک بودند که جنگل قدرت ایستادگی در برابر وزش بادها را نداشته باشد. نهال کوچک گفت: «مرا فرصت دهید تا بر بلندای این خاک بایستم؛ آنگاه شاخ و برگ‌های من سقف این جنگل خواهد شد و هیچ بادی جرأت نخواهد کرد خواب برگ‌هایش را برآشوبد.»

جانوران سخن نهال جوان را پذیرفتند. درختان پیرامونش را بریدند و آب جویبار را به سوی ریشه‌هایش روان کردند. هرچه از دیگران دریغ می‌شد، به او بخشیدند.

سال‌ها گذشت. نهال به درختی تنومند بدل شد که شاخه‌هایش آسمان را می‌پوشاند. اما هرچه سایه‌اش فراخ‌تر گشت، زمین خاموش‌تر شد. دیگر نهالی سر از خاک برنمی‌آورد و پرندگان برای یافتن آفتاب، دورتر آشیان می‌ساختند.

روزی عقاب پیری گفت: «شاید اگر اندکی از شاخه‌هایت را هرس کنی، جنگل نفسی تازه یابد و با تابش نور خورشید، نهال‌های جوان مجال رشد پیدا کنند و صدای پرندگان دوباره در جنگل طنین‌انداز شود.»

درخت آهی کشید و پاسخ داد: «شما از تندی بادها خبر ندارید. اگر من چنین تنومند نبودم، این جنگل سال‌ها پیش از میان رفته بود و دیگر چیزی برای زندگی باقی نمانده بود.»

سال‌ها به همین منوال گذشت. درخت چنان بالید که آسمان را در شاخسار خود پنهان کرد. آفتاب دیگر جز لکه‌هایی لرزان بر خاک نمی‌افتاد. زمین همیشه نمناک بود و بوی کهنگی از میان برگ‌های انباشته برمی‌خاست. نهالی دیگر سر برنمی‌آورد و آنچه از پیش روییده بود، در تاریکی آرام‌آرام فرسوده می‌شد.

در همان تاریکیِ بی‌پایان، جاندارانی پیدا شدند که فرزندِ پوسیدگی بودند. موریانه‌ها بی‌آنکه کسی آمدنشان را ببیند، از ژرفای خاک بالا خزیدند و به جانِ ریشه‌ها و سپس تنه افتادند. درخت، که سال‌ها همه‌ی جنگل را زیر سایه‌ی خود نگاه داشته بود، اکنون از همان سایه‌ای زخم می‌خورد که خود آفریده بود.

روزی شاخه‌ای بزرگ شکست و صدایش در تمام جنگل پیچید. درخت نخستین بار از بیم سخن گفت: «جنگل در خطر است. اگر من فرو افتم، باد بر همه‌چیز چیره خواهد شد. هر که این جنگل را دوست می‌دارد، باید مرا نگاه دارد.»

اما دیگر نه نهال جوانی پیرامون درخت بزرگ بود و نه جانوری در زیر سایه‌ی آن لانه کرده بود تا به سخنانش گوش فرا دهد.

تنها جغدی کهنسال که در آن حوالی بود، شیون‌های درخت را شنید و زیر لب گفت:«آن روز که برای نیرومند شدن یک درخت، روییدن هزاران درخت دیگر را قربانی کردیم و از ترس بادها، نور را به یک درخت بخشیدیم و روشنایی خورشید را به سایه‌ها فروختیم، جنگل دیگر مجال روییدن نیافت. امروز بیم ما از افتادن این درخت نیست؛ بیم آن است که سال‌هاست هیچ درخت دیگری نیاموخته است چگونه بایستد. با این همه، گاه فرو افتادن یک درخت، آغاز بازگشت آفتاب است.»

چندی بعد، بادی وزید؛ نه سخت‌تر از بادهای سالیان پیش. درخت بزرگ، در تنهایی و سکوت، فرو افتاد.

سکوتی ژرف بر جنگل نشست. چون سایه کنار رفت، آفتاب پس از سال‌ها به خاک رسید. از دل خاک، جوانه‌هایی سر برآوردند که کسی به یاد نمی‌آورد چه هنگام بذرشان افشانده شده بود. پیران جنگل، آن روز دریافتند که گاه بزرگ‌ترین سایه، نه از بلندی درخت، که از فراموشی خورشید برمی‌خیزد.

داستانداستانکخورشیدآفتابایران
۰
۰
سعید دادخواه
سعید دادخواه
احدی از رعایای ممالک محروسه‌ی ایران!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید