*این داستان نه چندان که باید واقعی است و نه چندان که شاید زادهی ذهن و خیال*
در ایام تحصیل رفیقی داشتم که از جیک و پوک همدیگر خبر داشتیم، البته نه آنقدر که من تصور میکردم! روزی در خانهاش نشسته بودیم و گپ میزدیم که ناگهان شروع به صحبت از ازدواجش کرد و داستان آشناییش را با همسرش، که تا آن زمان من نسبت به آن بی اطلاع بودم، برایم تعریف کرد.
داستان بر میگشت به سال های قبل از دانشجوییش، وقتی تنها ۱۷ سال سن داشت. در آن ایام سخت مشغول حرفهی عکاسی بود و در اینیستاگرام پیجی داشت که کارهایش را در آن به اشتراک می گذاشت. از طریق پیجش با دختری آشنا شد که علاقهمند به عکس و عکاسی بود.
مدتی از آشناییشان گذشته بود که جمع دوستانهی پیجش – که آن زمان نزدیک به دو هزار نفر فالوور داشت – به سه نفر رسید. گروهی چهار نفره در تلگرام تشکیل دادند و به صورت مجازی با هم در ارتباط بودند.
شاید بپرسید جمع دوستانهیشان که سه نفره بود، چطور ناگهان گروهشان چهار نفره شد؟! راستش را بخواهید نفر چهارم هم خودش بود که بدون آنکه آن دو نفر دیگر بفهمند با شماره و اکانت دیگری خودش را عضو گروه کرده بود و شخصیتی جعلی به آن بخشیده بود!
تعریف میکرد که در آن سالها استاد طلبهای داشت که پیشش چیزهایی میخواند، من هم آن طلبه را دیده بودم. آدم خاص و منحصر به فردی بود. در اولین برخورد با او متوجهی هوش سرشار و تیز بینیاش شدم. استادش در آن موقع هنوز سی سال هم سن نداشت ولی بسیار پخته تر از سن و سالش رفتار می کرد.
بخاطر بعضی از بحث ها و گفتوگوهایی که در گروهشان پیش می آمد به مرور آن دو نفر دیگر را هم به استادش معرفی کرده بود تا اگر سوالی دارند از او بپرسند.
مدتی به این منوال گذاشت تا روزی که بالاخره در دانشگاه قم پذیرش شد. وقتی قرار شد به دانشگاه بیاید به دوستانش گفت که دیگر نمیتواند در گروه فعالیتی داشته باشد و از آنها خداحافظی کرد. راستش را بخواهید علت این خداحافظیش را نمیدانم ولی این را میدانم که در این مدت شخصیتش خیلی تغییر کرده بود.
خداحافظی که کرد همان دخترک که در این سال ها دل به رفیق ما داده بود نتوانست دوریش را تحمل کند و تنها چند روز بعد پیام داد که من دل به تو باختهام و نمیتوانم این فراغ را تحمل کنم! دوستی و رابطهای دو نفر شکل گرفت که یک سالی ادامه داشت.
اولین دیدار حضوریشان از این قرار بود که دختر داستان ما که ساکن سمنان بود با خانوادهاش برای زیارت به مشهد می روند؛ دقیقا همان زمانی که رفیق من هم با چندتن از دوستانش به مشهد رفته بود که متاسفانه من در آن سفر حضور نداشتم. خلاصه پنهانی قرار و مدار ملاقات را میگذارند و اولین دیدارشان نیمه شب در صحن گوهرشاد رخ می دهد. نمیدانم چه چیزها به هم گفتند و چون تجربهی چنین ملاقاتهایی را هم ندارم نمیتوانم حدس بزنم!
چند ماه بعد برای ملاقات دوم، دخترک خانوادهاش را مجاب میکند که این بار برای زیارت به قم بروند. این بار قرار و مدارها را از قبل با یکدیگر میگذارند. برای اینکه خانوادهی دختر متوجه نشوند قرار بر این میشود که محل دیدار جایی غیر از حرم و آن اطراف باشد. آخر حرم حضرت معصومه خیلی کوچک است و جای مناسبی برای یک قرار عاشقانه نیست!
رفیقم قبل از قرارش در خانهی همان طلبهای بود که ذکرش در بالا رفت. استادش فهمید که او مثل همیشه نیست و حسی از شوق و اضطراب در چهرهی شاگردش هویداست؛ به همین دلیل پاپیچش می شود و با سوال های مکرر و مصرانه به اصل قضیه پی می برد.
آن طلبه بواسطهی سوال هایی که دختر همان چندسال پیش از او کرده بود و گفتوگوهایی که در تلگرام باهم داشتند از اخلاق و اعتقادات او آگاه بود و سعی در منصرف کردن پسر از این دیدار داشت و به او در مورد این رابطهاش هشدار داد.
نمیدانم چطور حرفهای او در رفیقم نفوذ کرده بود ولی همین سخنان که احتمالاً با آب و تاب فراوانی همراه بود، سخت در او اثر گذاشت.
وقت قرار رسید و دخترک منتظر شاهزاده بود! هر چه زنگ زد و پیام داد خبری از او نشد. آخر چطور ممکن است کسی بتواند اینگونه با احساسات یک انسان دیگر که دل به او سپرده است بازی کند؟! باور کنید اگر احساس ندامت رفیقم در هنگام تعریف این قضیه نبود بسیار از او و این عملش منزجر میشدم، هر چند که به هر حال بسیار ناراحت شدم و شگفتیام را از این عمل به او گوش زد کردم.
نمی دانم به آن دختر چه گذشت، آیا حس خشم وجودش را فراگرفته بود یا احساس کسی را داشت که از سمت نزدیک ترین کسش خیانت دیده است؟ متاسفانه روایت زنانهی این داستان را نشنیدهام.
امیدوارم فرصت کرده باشد که یک دل سیر در خلوت گریه کند. آخر می دانید، این گونه خیانت دیدن ها بخصوص در جامعهی ما تحملش بسیار سخت است. در زمانی که محتاج کمک دیگران هستیم، بخصوص اگر دختری جوان باشید، باید دندان بر جگر بگذاریم تا خدایی نکرده درد خیانت و طرد شدگی با درد قضاوت ها و زخم زبان هایی دردناک همراه نشود.
ارتباط این بار بصورت کامل قطع شد. پسر که انگار از زیر بار مسولیتی شانه خالی کرده بود بر روی درس خود تمرکز میکند و دختر که دیگر خبری از او نمیشود. سه سالی می گذرد. یک سال مانده بود دورهی کارشناسی تمام شود که بیماری کرونا فراگیر شد و دنیا را به تعطیلی کشاند. رفیقم آن سال ها در قم خانهی کوچکی خریده بود، یعنی پدرش خریده بود، و او بیشتر اوقات در آنجا ساکن بود و گهگاهی به پیش پدر و مادرش می رفت.
در زمان کرونا که دید و بازدیدهای دوستانه کم شده بود بسیاری از ما طعم تلخ تنهایی را چشیدیم. من حتی آدمهایی را سراغ دارم که در آن دوسال دچار افسردگی شدند. خلاصه که تنهایی و حس عدم تعلق آن روزها بیشتر از کرونا جان میگرفت.
رفیقم تعریف کرد که روزی نزدیکیهای غروب که در تنهایی نشسته بود پیامکی بر روی گوشیش آمد: «من هنوز هم به فکر تو هستم». سه سال گذشته بود و حتی بعد از آن اتفاق هم انگار عشق رفیق ما هنوز در قلب آن دختر گرم بود! نمیدانم این را به حساب سادگی آن دختر بگذارم یا آن را معجزهی عشق بنامم؟ در هر حال، این بار رفیقم که تنهایی به صدجایش فشار آورده بود، سریع تصمیم خود را میگیرد و به خواستگاری دختر بینوا می رود!
میگفت که پدر خودش ابتدا مخالف بود ولی سپس رضایت داد. حالا حدود ۵ سالی است که آن ها با هم زندگی می کنند و اخیرا بچه دار هم شدهاند.
از او پرسیدم چرا اینگونه ناگهان به خواستگاریش رفتی؟ گفت که احساس میکرده نسبت به عواطف این دختر مسولیتی دارد! حالا نمی دانم بخاطر احساس ترحم تن به ازدواج داده است یا بخاطر فشار تنهایی دوران کرونا، مهم این است که الان عاشقانه همدیگر را دوست دارند.
