عنوان: شکوفه سیاه
+16
نویسنده: طاهره نیرومند
گوشی برای هفتمین بار روی میز لرزید.
ساعد حتی نگاهش هم نکرد. پردهی سفید را کنار زد و پنجره را باز کرد. سرمای تیز زمستان مثل تیغهای به صورتش خورد و میان موهای ژولیده جوگندمیاش دوید.
لرزش گوشی برای لحظهای قطع شد.
ساعت دیواری، دو و هفده دقیقهی بامداد را نشان میداد؛ بااین حال هنوز شهر پایین پایش در نور چراغهای خیابان بیدار بود.
سیگار را گوشهی لب جابهجا و فندک را روشن کرد. شعلهی فندک با همراهی باد ثانیهای رقصید و نور زردش روی شیشه نشست؛ تصویر تار از صورتش نمایان شد، تهریش نامرتب و خستگیای که در چشمهایش نشسته بود.
پک عمیقی به سیگار زد؛ سر سرخ سیگار در تاریکی روشن شد و دوباره فرو نشست.
گوشی دوباره لرزید.
این بار صدای پیامها پشت سر هم آمد.
فکش سفت شد.
انگشتهایش لبهی پنجره را فشردند.
نفسش را آهسته بیرون داد و سیگار را داخل گلدان خالی پشت پنجره خاموش کرد؛ گلدانی که مدتها بود دیگر رنگ گل ندیده و فقط از تهسیگارها پر میشد.
به سمت میز کارش برگشت و روی صندلی نشست.
صفحهی لپتاپ روشن بود اما هیچ کلمهای روی آن نبود.
کنارش کاغذها روی هم تلنبار شده بودند؛ یادداشتها، پروندهها، برگههایی با گوشههای تاخورده... چیزهایی که زمانی مهم بودند و حالا دیگر هیچ کاری از دستشان برنمیآمد.
دوباره صفحه گوشی روشن و خاموش شد.
این بار مشتش را روی میز کوبید. سکوت آپارتمان سنگین بود و تیکتیک ساعت مچی روی میز، مثل سوزن به ذهن آشفتهاش میخورد. ساعت را برداشت و داخل کشوی پایینی میز پرتش کرد؛
میان خودکارهای خشکشده و خرتوپرتهایی که سالها همانجا مانده بودند.
میخواست کشوی را ببندد که پاکت زردرنگی گیر کرد. اول بیتفاوت نگاهش کرد اما چند لحظه بعد به سمتش دست دراز کرد. پاکت از جوهر پس دادهی خودکارها لکهدار شده بود. نگاهش روی اسم گیر کرد.
«ساعد»
خط آشنایی که با دیدنش دلش لرزید و گلویش خشک شد.
پاکت را نزدیک صورتش بُرد و بویش کرد. خاطرهای دور، مثل چوب خیس روی آتش... دودش بالا امد و گوشهی چشمش را سوزاند.
پاکت را از خودش جدا نکرد تا صبح پلک روی هم نگذاشت. وقتی که هوا روشن شد دیگر پشت میز نبود؛ جلوی همان کوچهی قدیمی ایستاده بود. کوچه هنوز باریک بود؛ آنقدر که فقط موتورسیکلت از آن رد میشد.
ماشین را سر خیابان پارک کرد و پیاده شد.
چند مغازه و ساختمان تازه بین محله جا باز کرده و باغها و درختهای سرسبز رفته بودند.
اما خود کوچه...
همان سکوت قدیمی را داشت. فقط صدای چرخ چمدان بود که روی زمین کشیده میشد.
مقصد انتهای کوچه بود؛ همان خانه با دیوارهای آجری و درب فلزی سفیدرنگ با چند لکهی زنگزدگی. تابلوی رنگورفتهای بالای در هنوز سرجایش بود که چند حرف باقیمانده از نام خانوادگیشان یدک میکشید.
ساعد چند ثانیه به آن خیره شد و با نوک انگشت به آن ضربهی آرامی زد ؛ تابلو گیر یک پیچ بود که تاب خورده و صدای قیژش در کوچه پیچید.
کلید قدیمی را از جیب پالتوی بلند مشکیاش بیرون آورد و قفل بعد چند بار چرخیدن باز شد. کف دستش روی لنگهی در گذاشت و با یک فشار هلش داد تا باز شد؛ قلقش را بلد بود.
حیاط روبهرویش، درختهایش عریان، سنگفرش خاکگرفته و برگهایی که هرجا دلشان خواسته بود افتاده بودند.
چشمهایش را بست و هوا را عمیق داخل ریههایش فرو داد.
چند قدم جلو رفت که خشخش برگها زیر پاهایش بلند شد.
چمدان را کنار آلاچیق گذاشت و نگاهش دور حیاط چرخید تا به کوزهها افتاد؛ بعضیهایش ترکخورده، بعضی رنگ باخته اما نقشونگارها هنوز روی تنشان مانده بود. بیهوا یکی را برداشت. با لمس سفال، صحنهی کوتاه از ذهنش گذشت؛ انگشتهای رنگی، صدای آواز، موهای بافته و ضربههای پیدرپی قلممو روی بوم، سفال.
هنوز تصویر از ذهنش کنار نرفته بود که گربهی نارنجی از پشت چند کیسهی خاک رس بیرون پرید.
ساعد جا خورد، کوزه از دستش سُر خورد، افتاد و شکست.
تکههای سفال دور کفشهایش پخش شده بودند.
گربهی نارنجی بعد از چند ثانیه زل زدن به ساعد، هراسان از کنارش رد شد و مستقیم به سمت اتاق پدر در انتهای حیاط دوید.
ساعد همانجا ایستاد و رد رفتن گربه را دنبال کرد.
در هنوز قفل بود؛ همان اتاق با در سیاهرنگ که هیچ پنجرهای نداشت.
اتاقی که هیچکس واردش نمیشد و فقط پروندهها بودند که زیر بغل پدر از آن در رد میشدند.
همین چند برگ کاغذ، بعد از چند روز یا چند ماه، سرنوشت آدمها را از بین خطخوردگیهایشان بیرون میکشیدند؛ حکمی که جان میداد یا جان میگرفت...
اما حکم ساعد مثل بقیه نبود.
او بدون پرونده و هیچ کاغذی، همیشه با حکم قطعی پدر روبهرو میشد.
هنوز بعد از این همه سال صدای پدر را میتوانست از پشت همان در بشنود:
«ببین! وقتی اینجا مشغول کارم، حق نداری بیای دم در. فهمیدی؟»
آن روزها به نشانهی فهمیدن فقط سر تکان میداد.
ولی شبها از پشت پنجره به اتاقک نگاه میکرد؛ به نور زردی که از زیر در بیرون میزد و روی کف حیاط میافتاد و به سایهی دستی که سرنوشتها را مینوشت...
لرزش گوشی رشتهی افکارش را برید.
نفهمید گربه کجا خیز برداشت و ناپدید شد.
گوشی را از جیب پالتو بیرون آورد.
«فقط تا سهشنبه. یعنی این سه روز تونستی کاری کنی که هیچ... وگرنه قرارداد فسخ میشه و کاری که دوست نداری انجام میدم.»
پیام از طرف کارگردان بود.
چند ثانیه به صفحه نگاه کرد، بعد خاموشش کرد و دوباره داخل جیب انداخت.
دستهی چمدان را گرفت و وارد خانه شد.
راهرو تاریک بود و بوی رطوبت میداد.
قاب تابلوها در تاریکی روی دیوار، شبیه دریچههایی به خیال بودند.
نوک انگشتانش را روی دیوار کشید تا به پردههای سفید سالن رسید و آنها را کنار زد.
نور کمجان و سرد صبح به داخل پاشیده شد.
پارچههای سفید روی مبل هنوز همانطور مانده بودند. یکی از آنها را کشید و گردوخاکش در هوا بلند شد.
تن خستهاش را روی کاناپه انداخت.
کاناپه کمی سفت بود و صدای فنرش بلند شد.
شومینهی خاموش روبهرویش فقط سردی خانه را بیشتر به رخ میکشید. ولی ساعد سیگاری روشن کرد و دودش را به سمت سقف هل داد.
در ذهنش پیام کارگردان تکرار شد.
سه روز... فقط سه روز وقت داشت. اگر قرارداد به هم میخورد، پولی را که دیگر نداشت باید پس میداد.
پاکت زردرنگ را از جیبش بیرون آورد.
به آن نگاه کرد و زیر لب گفت:
«همهی زندگیم رو هواست... اومدم اینجا که چی؟ اصلاً دلتنگ چی بودم؟»
جوابی نیامد.
فقط پلکهایش داشت سنگین میشد.
ساعد با دست چشمهایش را مالید. خواب سالها بود با او سر سازگاری نداشت و اگر هم داشت، کابوس سایهبهسایهاش میآمد.
نگاهش همه جا چرخید. گردوخاک، برگها و بهم ریختگی اطراف، نفسش را تنگ کرد.
گوشی را برداشت. چند دقیقه بعد شمارهی خدمات محلی را پیدا کرد و تماس گرفت.
کمتر از یک ساعت بعد، صدای درِ حیاط بلند شد.
پیرمردی لاغراندام با صورتی آفتابسوخته پشت در ایستاده بود. کنار او پسربچهای بود که جارو و سطل را با هر دو دست گرفته بود. تازه خط باریکی از سبیل روی صورتش نشسته بود.
ساعد بیآنکه چیزی بگوید در را باز کرد و کنار رفت.
هنوز چند قدم دور نشده بود که صدای آرام پسر را شنید:
« بابا... بالاخره میتونیم با دستمزد امروز برای آبجی زری یه تولد درستوحسابی بگیریم؟»
پیرمرد کمی خم شد و گوشش را نزدیک دهان پسر برد:
«ها؟ چی گفتی؟»
پسر لبخندش را جمع کرد و بلندتر گفت:
«میگم برای آبجی زری... تولدش...»
پیرمرد چند لحظه نگاهش کرد و دستهی جارو محکم گرفت:
« تو اول کارت درست انجام بده... بعدش میبینم چی میشه.»
مکث کوتاهی کرد و ادامه داد:
« ها... یه کیک کوچیکم میگیریم.»
بعد دستش را روی سر پسر کشید و رفت سمت کار.
پسرک هم با ذوق دنبالش دوید.
ساعد همانجا ایستاد.
تولد...
عجیب بود یک کلمه بتواند آدم را این همه سال عقب ببرد.
تصویر خودش آمد؛ زیر ملافه، کنار پنجره...
صبح بود.
در اتاق نیمهباز شد، پدر بدون سروصدا وارد شد و جعبه کادو پیچ روی تخت گذاشت. نه حتی صبر کرد تا بیدار شود، نه دستی به موهایش کشید، نه حتی نگاهش کرد، فقط رفت.
آن زمان ناراحت نمیشد.
فکر میکرد همهی پدرها همینطورند؛ هدیه را میگذارند و میروند.
سالها بعد، وقتی تولد دوستش را دیده بود، فهمید نه...
بعضیها پدرها موقع هدیه دادن مینشینند، حرف میزنند، بچهها را بغل میکنند و تا خاموش شدن شمعها میمانند.
صدای کشیده شدن فرش روی سنگفرش او را به حال برگرداند.
پیرمرد داشت روکشها را جمع میکرد.
ساعد دست برد سمت پاکت سیگار... اما
فقط یک نخ مانده بود.
چند اسکناس از جیبش بیرون آورد و پسرک را صدا زد.
« بیا این پول رو بگیر... یه چند پاکت سیگار... قهوه... چند بسته مواد غذایی برای خونه. اضافش مال خودت.»
پسر از تعداد اسکناسها چشمهایش برق زد، پول را گرفت و دوید. پیرمرد با دستهای پینهبسته
برگها را جمع کرد.
آتش کوچکی گوشهی حیاط روشن کرد.
بعد شلنگ را باز کرد و آرام سنگفرشها را شست.
ساعد روی کاناپه نشسته بود و از پشت پنجره نگاهش میکرد.
کمکم خانه داشت بوی زندگی میگرفت.
بوی چوب سوخته و گرمی شومینه، آب پاشیده روی سنگفرش...
پیرمرد آب را بست. چند لحظه به اتاق انتهای حیاط نگاه کرد. بعد
با سرفهی کوتاهی گفت:
«اونجا هم باید تمیز بشه؟»
ساعد نگاهش از پنجره گرفت:
« کجا؟»
« همون... اتاق ته حیاط.»
ساعد سیگار خاموش شده بین انگشتهایش را پشت پنجره پرت کرد و گفت:
« نه لازم نیست.»
پیرمرد سر تکان داد و بعد شلنگ را جمع کرد.
طولی نکشید
پسرک با خرید برگشت.
کارشان که تمام شد، ساعد بیشتر از مبلغی که گفته بود پول داد.
پسر با خوشحالی گفت:
« امشب آبجی خوشحال میشه.»
رفتند.
خانه دوباره ساکت شد.
ساعد وارد آشپزخانه شد تا برای خودش قهوه درست کند.
بعد از گشتی کوتاه در خانه به نشیمن برگشت.
لپتاپ را روشن کرد و قهوه را نزدیک لبش برد جرعهای نوشید. تلخ بود اما دوست داشتنی...
گوشهی صفحهی خالی را نگاه کرد، ساعت سه عصر را نشان میداد. یک کلمه نوشت. دوباره کلمه را پاک کرد. دوباره نوشت...
اما این بار عصبی نشد حتی خودش را سرزنش نکرد. سرش را به پشتی کاناپه تکیه داد و فکر کرد چند دقیقه چشمهایش را ببندد و بعد مثل همیشه شروع به نوشتن کند. اما اینبار برعکس تمام این شش ماه خواب آرام و بیصدا به سروقتش آمد و پلکهایش سنگین شد، بیآنکه بفهمد، خوابش برد.
نمیدانست چند دقیقه یا چند ساعت گذشته، وقتی چشم باز کرد حس گیجی در وجودش گرفته بود.
با صدای پیدرپی تقتق از خواب پرید. چند دقیقه طول کشید تا یادش بیاید کجاست.
عرق سرد روی پیشانیاش نشسته بود.
دستی به صورتش کشید و عرق پیشانیش را به گوشهی شقیقه برد.
شب شده بود. شعلههای شومینه رو به خاموشی بودند و نور مهتاب از پنجره روی کف نشیمن افتاده بود. از جایش بلند شد و به سمت کلید رفت و لامپ را روشن کرد. بااین حال پشت پلکهایش همان سیاهی همیشگی هنوز میرقصید؛ همان چیزی که سالها بیخبر به خوابهایش میآمد، در گوشهای میایستاد و نامش را صدا میزد.
به سمت روشویی کنار آشپزخانه رفت و اب سرد به صورتش زد. سرش را بالا آورد خودش را در آینه دید. سفیدی چشمانش قرمز شده بود.
همزمان لامپ راهرو شروع به چشمک زدن کرد و همراهش صدا پیچید.
تق. تق.
اینبار واضحتر... نه بلند و نه کوتاه، آنقدر منظم بود که کنجکاوی ساعد نتوانست نادیدهاش بگیرد.
بیشتر گوش سپرد. صدا از انتهای راهرو جایی که به زیرزمین ختم میشد میآمد.
نور زرد لامپ روی دیوارها کش آمده بود و هرچه جلوتر میرفت، نور کم تر و صدا واضحتر میشد.
جلوی در زیرزمین ایستاد، بعد دستگیره چوبی را گرفت و باز کرد. پلههایش باریک و قدیمی بودند... وارد نشده بوی رطوبت زیر دماغش خورد. با روشن شدن لامپ زیرزمین صدا قطع شد.
زیرزمین پر از خرتوپرت بود؛ جعبههای اسباببازی، قوطی رنگ، وسایل قدیمی با چند بوم تکیه داده به دیوار...
در کُنج زیرزمین، تایپر مادر توجهش را جلب کرد. جلو رفت. تایپر خاک گرفته را نگاه کرد.
انگشتش بیاختیار روی یکی از کلیدها گذاشت و فشار داد.
تق.
تق. همان صدا... صدا هنوز برایش تازگی داشت.
خم شد تا دستگاه را بهتر ببیند و رویش فوت کرد. گردوخاک در هوا بلند شد و همان لحظه گوشهی پارچهی پشت تایپر عقب رفت. قابی تیره از تابلویی... ساعد نزدیکتر رفت، دست دراز کرد و پارچه را کامل کنار کشید. با دیدنش سرجایش خشکش زد.
نقاشی روبهرویش انگار زنده بود.
تصویری از درخت بادام با شکوفههای سیاه که روی زمین پخش شده و شال حریری که به شاخه آویزان بود. در میان شاخهها ساعت جیبیای بود که عقربههایش روی دو و بیست مانده بودند.
ساعد عقب رفت اما چشم از تابلو برنداشت. شال حریر در تصویر بیش از حد آشنا بود. این نقاشی اگر کار مادرش بود... چرا هیچوقت ندیده بود؟
نه در خانه نه در هیچ یک از نمایشگاههایش...
ساعد
دستش را جلو برد و با نوک انگشتانش تابلو را لمس کرد. سرد بود. بیش از حد سرد، طوریکه به یکباره لرزه به جانش انداخت.
انگار تابلو داشت او را به درون خودش میکشید. ساعد سعی کرد از آن فاصله بگیرد که لحظهای سرش گیج رفت و زیر پایش خالی شد به زانو افتاد.
ندانست در واقعیت بود یا خیال...
همان لحظه تصویر زندهی کابوسهایش را بالای سرش دید؛ سایه، سر ساعد را میان دستهایش گرفته بود و محکم فشار میداد. به جای گفتن نامش
چیز دیگری میگفت:
«پیدام کن.»
جنس صدا نه مرد بود، نه زن؛ انگار از جایی میآمد که نباید صدا از آن بیرون میآمد.
انتظار داشت مثل همیشه نفسش ببرد و زمینگیرش کند؛ اما اینبار ترس بود... نه آن فلجی همیشگی.
چند نفس عمیق کشید و ذهنش را جمعوجور کرد. سایه رفت و ساعد
نگاهش دوباره روی تابلو نشست.
باورش نمیشد...
در خانهای که سالها از آن فرار کرده بود، بتواند دوباره صدای یکی از شخصیتهایش را بشنود.
شش ماه بود کسی در خانهی ذهنش را در نزده بالاخره امشب یکی برگشته بود.
لبخند کمرنگی گوشهی لبش نشست.
تابلو را برداشت که چیزی از پشت قاب سُر خورد.
آلبوم عکسی روی زمین افتاد.
خم شد، آلبوم را برداشت و تابلو را زیر بغل زد، بیآنکه دوباره به زیرزمین نگاه کند از پلهها بالا رفت.
سالها بود این راز را برای خودش نگه داشته بود، برای دیگران فقط نویسندهای بود که فیلمهای پرفروش از دل داستانهایش بیرون میآمد.
اما خودش میدانست نوشتن برایش هیچوقت از صفحهی سفید شروع نمیشد.
همیشه اول یک نفر پیدایش میشد؛
کسی که آرام در داستان را باز میکرد و روبه رویش مینشست و اجازه میداد وارد زندگیاش شود.
تابلو و آلبوم را روی میز وسط نشیمن گذاشت.
به آشپزخانه رفت تا برای خودش قهوه دم کند.
عادت قدیمیاش بود؛ هر بار چیزی در ذهنش جرقه میزد، دستش قبل از هر چیز سمت قهوه میرفت.
فندک را زد و شعلهی آبی زیر کتری روشن شد.
همان لحظه گوشی به صدا در آمد.
تماس.
چند ثانیه به صفحه نگاه کرد.
اسم را که دید پلک نزد.
بعد گذاشت تماس روی پیغامگیر برود.
صدای آرام و ظریف زنی در خانه پیچید:
«باز جواب ندادی...
نمیدونم این چندمین پیامه.
ساعد...
من دیگه نمیدونم باید نگران باشم یا از دستت ناراحت.
یادت هست آخرین بار چی گفتی؟
گفتی: من دنبال درمان نیستم... فقط یه نسخه میخوام که کمتر درد داشته باشه.
اون موقع چیزی نگفتم.
فکر کردم فقط خستهای.
ولی بعد فهمیدم منظورت من بودم.
اما فقط یک چیز نمیفهمم...
چرا هربار حالت بد میشه، اول از همه منو از زندگیت بیرون میذاری؟»
پیغام تمام شد.
ساعد نگاهش را از گوشی گرفت و سمت کاری برگرداند.
به بخاری که از دهانهی کتری بالا میرفت نگاه کرد.
وقتی قهوه آماده شد، بیاختیار دو قاشق شکر داخل فنجان ریخت.
مکث کرد.
نگاهش روی فنجان ماند.
بعد آرام فوت کرد و فقط جرعهای نوشید.
فنجان همانجا روی میز رها کرد.
گوشی دوباره روشن شد.
پیام جدید.
«صبر میکنم باز... ولی این بار برای اینکه برگردی و منو هم قبول داشته باشی تو زندگیت.»
چند ثانیه به جمله خیره ماند.
شروع به تایپ کرد.
«ببخش... من الان توی شرایطی...»
انگشتش وسط جمله ایستاد.
همه را پاک کرد.
گوشی را برگرداند و کنار گذاشت. آمد روی کاناپه لم داد.
نگاهش بین صفحه گوشی و تابلو رفت و برگشت.
چیزی در ذهنش جابهجا شد، همان حس آشنا... قبل از شروع هر داستان.
لپتاپ را از روی میز جلو کشید و چند خط نوشت. اینبار پاکشان نکرد. انگار که موتور مغزش روشن شده باشد دستی لای موهایش کشید و
آلبوم خاک گرفته را برداشت.
جلد چرمیاش ترک برداشته بود، آن را باز و شروع به ورق زدن کرد.
خودش را دید در میان عکسها،
کودکی لاغر با شلوارک کوتاه در کنار مادر.
مادر...
زنی که بیشتر عمرش را با رنگها گذرانده بود تا آدمها...
برعکس پدر، حتی در عکسها هم فاصلهاش را حفظ میکرد. انگار هیچ وقت حتی در قاب عکس متعلق به انها و زندگیشان نبوده باشد.
چند صفحه جلوتر، نگاهش بر عکسی قدیمیتر و رنگباختهتر از بقیه با فضای بهاری گوشهی حیاط متوقف شد.
در تصویر کنار دیوار، یک درخت بادام بود. با دقت بیشتری نگاه کرد. تنهی درخت، زاویهی شاخهها، عین تابلو بود اما شکوفهها... صورتی و سفید بودند نه سیاه. عکس را از آلبوم بیرون کشید و کنار تابلو گذاشت. نگاهی به تابلو بعد دوباره نگاهی به عکس انداخت.
چند لحظه طول کشید تا بفهمد چه چیز در عکس آزارش میدهد. سر چرخاند، در دل تاریکی از پنجره به بیرون خیره شد، دقیقا به انتهای حیاط به جایی که اتاقک پدر بنا شده بود. زیر لب زمزمه کرد
« قبل از اتاق... اونجا یه درخت بوده!»
بیرون باد شروع به وزیدن کرد،
شاخهی خشک درختی چندبار به شیشه خورد. لامپ آویزان آرام تاب میخورد؛ نورش هر چند ثانیه یکبار کمجان میشد دوباره جان میگرفت.
ساعد دوبار به صفحهای لپتاپ نگاه کرد.
چند خط از آغاز داستان را نوشته بود. اینبار کلمات فرار نمیکردند و آرام و مطیع روی صفحه مینشستند، انگار بعد از ماهها دوباره راه برگشت به ذهنش را پیدا کرده باشند.
آنقدر غرق نوشتن شده بود که موقع جابهجا کردن زانو هایش به میز خورد. آلبوم کمی لغزید و چیزی از میان صفحههایش بیرون آمد و روی زمین افتاد. ساعد خم شد.
تکهای از روزنامه بود. آنقدر قدیمی و شکننده که با یک فشار میان انگشتها پودر میشد. با احتیاط بازش کرد.
دور بخشی از خبر با خودکار آبی خط کشیده شده بود. وسط کاغذ، پارگی کوچکی به اندازه دو کلمه دیده میشد.
نگاهش روی تیتر ثابت ماند.
« ناپدید شدن زن جوان در حومهی شهر ـ سال۱۳۶۰»
ابروهایش در هم رفت.
چند خط پایینتر را خواند:
«این زن به همراه... برای خرید از خانه خارج شدند و دیگر بازنگشتند. شاهدان اعلام کردهاند آخرین بار او در خانه کنار مادرشوهر سالخوردهاش دیده شده است. پلیس اعلام کرد پرونده همچنان باز مانده و تاکنون مظنونی شناسایی نشده است.»
بار دیگر خواند.
نگاهش روی جای خالی کلمات پاره شده گیر کرد.
به همراه...؟
آلبوم را برداشت و تکان داد و ورقبهورق صفحههایش را گشت چیزی پیدا نکرد. از جا بلند شد و یک دور کوتاه در نشیمن زد. سیگاری را روشن کرد و پک عمیقی زد و دودش را بیرون داد.
کنار پنجره ایستاد و به بیرون خیره شد. در ذهنش کاوش کرد.
نامهی مادر، بازگشت به خانه، زیرزمین، تابلو با شکوفههای سیاه درخت بادام، اتاق پدر و حالا این روزنامه.
هنوز ربطشان را نمیفهمید.
اما برای اولین بار حس کرد همهشان دارند به یک نقطه اشاره میکنند.
سیگار میان انگشتش میسوخت و او فقط به آن دو کلمهی گمشده فکر میکرد.
چند دقیقه پشت پنجره ایستاد و به تاریکی حیاط خیره ماند.
سیگار تا فیلتر سوخته بود و گرمایش به انگشتش رسید. دستش را تکان داد و ته سیگار را همان جا کنار پنجره انداخت.
پشت به پنجره کرد به سمت نشیمن چرخید. پاکت زرد کنار پالتوی رها شده روی کاناپه انگار که به او چشمک میزد. بیهوا سمتش نیم خیز شد و کلید از آن بیرون آورد. سردی کلید در مشتش نشست.
بی اختیار تصویر پدر در ذهنش شکل گرفت؛
همان کت تیرهی همیشگی، موهای مرتب شانه شده، دستهای کشیده استخوانی که موقع فکر کردن روی هم قفل میکرد.
ساعد پلک زد
از خانه بیرون زد و وارد حیاط شد.
باد سرد میان شاخههای خشک میپیچید.
از کنار آلاچیق، کوزهها گذشت و به انتهای حیاط رسید.
مقابل در ایستاد. برای لحظهای حس کرد دارد به جایی وارد میشود که اجازهاش را ندارد. کلید را با تردید داخل قفل فرو کرد. بار اول نچرخید. بار دوم قفل با صدای خشکی باز شد.
چند ثانیه دستش روی دستگیره ماند و بعد آرام هلش داد.
لولای زنگزده در نالهی کوتاهی کشید. داخل تاریک بود، دستش روی دیوار کشید و کلید برق را پیدا کرد.
لامپ با چشمکی تاریکی را از اتاق ربود. بوی نم و رطوبت زیر دماغش خورد. ساعد همانجا ایستاد.
داخل اتاق کوچکتر از چیزی بود که همیشه در ذهنش ساخته بود.
فقط یک میز چوبی وسط اتاق با قفسههایی که تا سقف پر از پرونده و پوشه بود.
کاغذ همه جا پخش بود و هر گوشه تار عنکبوت بسته بود...
روی دیوار جز یک ساعت دیواری چیزی آویزان نبود. پدرش هیچ وقت ساعت عقب افتاده را دوست نداشت، اعتقاد داشت انسان نباید از زمان جا بماند وگرنه زمان آن را میبعلد.
اما حالا عقربه ها بیحرکت ایستاده بودند.
یک قدم جلو رفت دور تا دور اتاق را برانداز کرد.
گوشهی قفسه پشت کتابها برق فلزی زیر نور توجهش را جلب کرد. نزدیکتر رفت و با دقت قفسه را زیرورو کرد.
یک زنجیر طلایی بود. زنجیر را کشید. ساعت جیبی در کف دستش نشست.
همین که انگشتهایش دور ساعت جیبی حلقه شد، بدنش برای یک لحظه فرمانش را از دست داد.
نه افتاد، نه حتی بیهوش شد؛ فقط حس کرد چیزی درونش جابهجا شد، مثل عقربهای که سالها روی نقطهای گیر کرده بود، ناگهان یک خانه عقب رفت.
تصویر از دل تاریکی بیرون آمد.
شب بود.
باران بیامان روی شیشهی ماشین میکوبید؛ برفپاککنها با شتاب رفتوبرگشت میکردند اما خیابان مدام درهم میشکست و دوباره شکل میگرفت.
پدر پشت فرمان بود.
خستگی روی شانههایش نشسته و پایش روی پدال گاز بیقرار مانده بود؛ انگار دیرش شده بود.
دستهایش فرمان را محکم گرفته بودند.
بعد ناگهان...
سایهای ظاهر شد.
زنی میان باران، درست وسط خیابان...
پدر روی ترمز کوبید.
صدای لاستیکها روی جاده خیس کش آمد؛ تیز، بلند، مثل پارچهای که پاره شود.
زمان برای چند ثانیه ایستاد.
ساعد یادش نمیآمد چطور آنجا بود.
فقط خودش را زیر باران به خاطر میآورد؛ کوچک، چهار ساله، چند قدم دورتر ایستاده بود و آب از موهایش میچکید و صورتش را خیس میکرد. به پیکر افتادهی زن نگاه میکرد.
چادر سیاهش دور بدنش پیچ خورده بود.
پدر چند قدم جلو رفت. سرش را چرخاند. خیابان خالی بود.
وقتی هم شد چیزی از جیب جلیقهاش سر خورد.
ساعت جیبی روی زنجیر در هوا تاب خورد...
ساعد گریه میکرد و خودش هم نمیدانست چرا.
پدر کنار زن زانو زد.
دستش را جلو برد. انگشتها چند ثانیه روی گردن زن نشستند.
باران روی شانههایش میکوبید و از لبهی کتش پایین میریخت
اما... نه نبضی. نه حرکتی.
با صدای چکه ای از جایی در اتاق، ناگهان از آن شب بیرون افتاد.
چند بار پشت سرهم پلک زد.
عرق سرد از پشت گردنش پایین دوید و تا گودی کمر رسید.
چند لحظه طول کشید تا اتاق دوباره شکل بگیرد.
ساعت در دستش سنگین شده بود.
انگشتهایش شل شدند.
ساعت از دستش سر خورد و روی کف اتاق افتاد.
با پشت دست، عرق شقیقهاش را پاک کرد.
هوا سرد بود، اما نفسهایش کوتاه و داغ بیرون میآمد.
زن چادرپوش...
تصویرش هنوز همانجا بود.
نه روی جادهی خیس، بلکه پشت پلکهایش.
همان سیاهپوشی که سالها در خوابها دنبالش میدوید و هیچوقت صورتش را نمیدید.
ابروهایش آرام در هم رفت.
چهار ساله بود. این را مطمئن بود.
اما چرا آن شب آنجا بود؟
چرا هیچوقت این صحنه را به یاد نیاورده بود؟
دستش را روی سرش گذاشت و فشار داد.
چشمهایش را بست.
سالها، فرق خیال و خاطره را میشناخت؛ میدانست کجا ذهنش چیزی میسازد و کجا به یاد میآورد.
اما این بار، حس میکرد چیزی را به یاد نیاورده؛ چیزی او را پیدا کرده.
حس کرد شکافی درونش باز شده که سالها فکر میکرد وجود نداشته.
سالها با داستانهایی زندگی کرده بود که بعضی روزها از خود زندگی واقع