ویرگول
ورودثبت نام
Tahere Niroumand
Tahere Niroumandنویسنده دلنوشته و داستان کوتاه
Tahere Niroumand
Tahere Niroumand
خواندن ۱ دقیقه·۲ ساعت پیش

نقطه‌ی پایان

بعد از سال‌ها بازگشتم...

نشستم داخل همان طاقچه‌ی خانه‌ی پدری، همان که رو به حیاط باز می‌شد و من پاهایم را آویزان می‌کردم و همراه پرنده‌های روی شاخه‌های درخت زردآلو آواز می‌خواندم.

خام بودم، اما امیدوار...

دفتر خاطرات هنوز همان‌جا بود میان قفسه‌ی کتاب‌ها...

بی‌اختیار بازش کردم.

دیگر رنگی نداشت دقیقا مثل حس آشنایی که من داشتم.

صفحه‌ها پر بودند از جمله‌ها...

اما جمله‌ها کوتاه بودند.

انگار همه از رسیدن و از تکلیف روشن خودشان می‌ترسیدند و زودی به نقطه‌ای پناه برده بودند.

من میان آن همه پایان زودرس فقط به دنبال تو گشتم.

در حاشیه‌ی کاغذهای کاهی نبودی.

دقیقا وسط صفحه افتاده بودی

میان خط‌خوردگی‌ها، میان دلخوردگی‌ها و میان آن سادگی‌هایی که خیال می‌کردم آخرشان به تو می‌رسد.

اما فشار دستم تو را سیاه‌تر کرده بود.

چقدر واژه‌ی سرد و سنگین نرسیدن

میان این سطرها جا مانده بود.

آن‌قدر که در لحظه‌ی

بودن حصار تنهایی‌ام تنگ‌تر شد.

عجیب‌تر از آن برای هیچ‌کدام از جمله‌ها نقطه‌ پایان ننشسته بود

و سیاهی پایان آن‌ها بر دل من نشسته بود... ولی

بی‌آنکه بدانم

چه شد که نشد

سرم را تکیه دادم به قاب پنجره

و به حیاط خالی از درخت خیره ماندم.

طاهره نیرومند 🌿

۴۰۵/۳/۲۳

طاهره نیرومند 🌿

پایاندرختمی
۳
۰
Tahere Niroumand
Tahere Niroumand
نویسنده دلنوشته و داستان کوتاه
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید