
این اولین و احتمالا آخرین پستم با محتوای شخصیه.
اوایل بهمن ۱۴۰۴ که داشتم از باشگاه به سمت خونه میرفتم، ریختن سرم و کتکم زدن چون گوشیمو برای چک کردن ندادم. بعد کلی تهدید و تحقیر، بالاخره به خونه برگشتم. اون روز قبل از رفتن به باشگاه، من Mass Effect رو شروع کرده بودم. وقتی توی ماشین زرهای با دستبند و چشمبند حبس بودم، داشتم فکر میکردم که اگه زنده رسیدم خونه، این بازیو حتما تمومش میکنم. آخه قبل از باشگاه، به قدیمی بودن گیمپلی بازی غر میزدم اما وقتی به خونه رسیدم، اتفاق عجیبی افتاد. من فقط سه روز بعد ازون روز، به Mass Effect 3 رسیدم. (برای اونایی که نمیدونن، نسخهی اول و دوم مجموعاً حداقل ۳۰ ساعت زمان میخوان.)
تو روزایی که به محض بستن چشمام کابوس میدیدم، این بازیکردن بود که کمکم کرد این دوره رو بگذرونم. وقتی چیزی برات انقدر نجاتدهنده میشه، دیگه بیشتر از یه تفریحه. انگار باید یه کاری راجعبهش میکردم ولی هنوز نمیدونستم چی. باید بازی بسازم؟ راستش یه دورهای شروع کرده بودم به کار با انجین Godot و جالب هم بود ولی متوجه شدم به تنهایی خیلی زمانبره و یه ایدهای که یه شبه به ذهنم زده، حداقل چند سال عملی کردنش طول میکشه و بیخیالش شدم.
خود علاقم به طراحی بازی از کجا میاد؟ من ساخت بازیو ترکیب مهندسی، روانشناسی و هنر میبینم. سه چیزی که به همشون علاقه دارم. خودم کامپیوتر خوندم و الانم دانشجوی ارشدم. تحلیلهای زیادی دیدم و اگه یوتوب بالا میومد، حتما منابع درست حسابی طراحی بازی رو معرفی میکردم.

نوشتن و حتی خوندن هیچوقت جزو علایقم نبودن. خیلی الکی شروع کردم به نوشتن یه متن تستی که شد همون پست اولم. به یکی نشون دادم و ریاکشن خوبی گرفتم و اینطوری شروع شد. وقتی مینویسم، همون لحظه حالم خوب میشه. حس میکنم تجربهی سالی صد تا بازی مختلف، بالاخره داره یه جا به درد میخوره. فقط کاش انقدر معتاد به چک کردن آمار بازدید نمیشدم؛ مخصوصا وقتی انقدر باگ داره.
بهم گفتن ساده و روون مینویسی. فک میکنم دلیلش اینه که خودم تو خوندن ناتوانم. سریع گیج میشم و گیر میکنم. اگه متنی بنویسم که خودم بتونم بخونم، همه میتونن بخونن.
اینم بگم که منتشر کردن این پستها به این معنی نیست که اوضاع عادی شده. فقط اینکه الان کاری جز مراقبت از روان خودمون و اطرافیانمون، ازمون برنمیاد. مبارزه باشه واسه وقت دیگه. فعلا ناامید نشیم و کسیو هم ناامید نکنیم. اینم یه نوع مقاومته. کاش پست مثلا مربوط به ولفنشتاین رو هم بخونین.
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این هیعر هیعر سگان شما نیز بگذرد
